eitaa logo
𓍱  ִֶָ ࣪ 𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢𓍱  ִ
616 دنبال‌کننده
367 عکس
42 ویدیو
8 فایل
•درود‌ مآه بآنو•🤍 •من اینجا رمآن مینویسم•🤍 مارو به دوستات معرفی کن>>🤍 📝𝟬𝟵𝟴 "عضو جمعیت نویسندگان📖" آیدیم ؛ @PvSaNaF کپی رو اصلا راضی نیستم ، اصلا🫴🏻 زاپاس: https://eitaa.com/joinchat/428213828C8123dee84c
مشاهده در ایتا
دانلود
𓍱  ִֶָ ࣪ 𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢𓍱  ִ
╭───── • ◆ • ─────╮ ᮫᜔݁ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ᮫᜔ׅ 𝐏𝐚𝐫𝐭 :⁵³ آو
╭───── • ◆ • ─────╮ ᮫᜔݁ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ᮫᜔ׅ 𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁵⁴ آوا ִֶָ𓏲࣪ . اصلا باورم نمیشد که مهمونمون اینا بودن... قلبم داشت ازجاش کنده میشد.. هروقت حامیو میبینم همینطوری میشم.. دقیقا مثل همون موقعی که حسام رو میدیدم.. خدایا.. کمکم کن... ـ دسته گلی که آورده بودن رو گذاشتم داخل آب .. یه سری خرت و پرت دیگه هم آورده بودن که گذاشتمشون تو یخچال .. بعدم چایی ریختم و براشون بردم ... خودمم چاییمو برداشتم روی یکی از مبلا نشستم.. لیلا : حامی، شما و آوا خانوم همو میشناسید مگه؟ حامی : آره ،، خانوم ستوده جزو پرسنل شرکت هست حمید : عه ، چه سوءتفاهمی!! چقد خوب .. آوا : بله 😅 (دقایقی با گپ و گفت بین خانواده ها گذشت و نگاه های ریز حامی روی من بود و منم هر از چندگاهی باهاش چشم تو چشم میشدم) هیلدا : ــ 𝐏𝐚𝐢𝐚𝐧𝐞 𝐏𝐚𝐫𝐭𝐞⁵⁴ @hamimsana ╰───── • ◆ • ─────╯ִֶ
پایان ناشناس 💞 برید فوتبال ببینید 😂💘