eitaa logo
𓍱  ִֶָ ࣪ 𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢𓍱  ִֶָ ࣪ 
613 دنبال‌کننده
358 عکس
38 ویدیو
8 فایل
•درود‌ مآه بآنو•🤍 •من اینجا رمآن مینویسم•🤍 مارو به دوستات معرفی کن>>🤍 📝𝟬𝟵𝟴 "عضو جمعیت نویسندگان📖" آیدیم ؛ @PvSaNaF کپی رو اصلا راضی نیستم ، اصلا🫴🏻 زاپاس: https://eitaa.com/joinchat/428213828C8123dee84c
مشاهده در ایتا
دانلود
اتمام چالش> ممنون که پیویم پاره شد 😔💞
چقد خوبه میری سالن ،، و همه آهنگای پلی لیستت به ترتیب پخش میشه 😭🛐
کاش میشد برگردم به ۱۵ تیر>>🙂
هدایت شده از forbidden love
ماهوین: چقدر همه عجیب شده بودند این روزها قرار بود به مهمونی بابا بریم و این از همه عجیب‌تر بود علی که با او میونه خوب که هیچ رسما با او د*من است و حال می‌گوید به آنجا می‌رویم به روی خود نمی‌آورم اما اصلا دلم نمی‌خواهد به آنجا بروم مخصوصا با این وضعیتم ، با این وضعیتی که بجز خودم کسی از ان خبر ندارد حتی علی ، می‌ترسم بگویم و او چیزی بگوید برخلاف خواسته من چیزی بگوید که شکسته شوم از سنگ دلی اش اما بلاخره هم علی هم بقیه می‌فهمند اما واکنش آنها چیست خدا می‌داند به خداوندی خدا قسم که اگر علی اورا نخواهد جوری می‌رویم که انگار هرگز نبوده ایم نمی‌دانم چرا اما ترس خواسته نشدنش را دارم و ان دلیل های به ظاهر منطقي علی ‌‌ ادامه دارد....
هدایت شده از forbidden love
شروین: پیشنهاد مثلا پدرم را قبول کرده بودم و او هم به سرعت مهمانی ترتیب داده بود تا به مثلا رقبایش جانشینش را صاحب تخت شاهی اش را معرفی کند با علی که در میان گذاشتم پذیرفته بود اما اینکه نگفت قبل به ماهوین بگویم گیجم کرده بود ماهوین هنوز هم بی‌خبر بود اما شدیدا این روزها در خودش بود و در این مدت حتی در این خانه صدای خنده ای هم نبود بازهم همچیز مثل قبل از آمدن ماهوین شده بود اما ترسش از واکنش او بود می‌ترسید اگر بیشتر از قبل بشکند شاید هم ترسش از این بود اتفاقی ناگوار بیافتد که قابل درست شدن نباشد دست تقدیر چه برایشان رقم زده بود که این‌گونه از هم پاشیده بودند آخ کمال آخ که حتی اسمت هم باعث دردسر است چه برسد به خودت ادامه دارد....