eitaa logo
نفور𓍱  ִֶָ ࣪ 𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢𓍱  ִ
620 دنبال‌کننده
368 عکس
43 ویدیو
8 فایل
•درود‌ مآه بآنو•🤍 •من اینجا رمآن مینویسم•🤍 مارو به دوستات معرفی کن>>🤍 📝𝟬𝟵𝟴 "عضو جمعیت نویسندگان📖" آیدیم ؛ @PvSaNaF کپی رو اصلا راضی نیستم ، اصلا🫴🏻 زاپاس: https://eitaa.com/joinchat/428213828C8123dee84c
مشاهده در ایتا
دانلود
نفور𓍱  ִֶָ ࣪ 𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢𓍱  ִ
╭───── • ◆ • ─────╮ ᮫᜔݁ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ᮫᜔ׅ 𝐏𝐚𝐫𝐭: ⁵⁵ آوا ִֶָ𓏲࣪
╭───── • ◆ • ─────╮ ᮫᜔݁ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ᮫᜔ׅ 𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁵⁶ آوا ִֶָ𓏲࣪ . شام که آماده شد، همه دور سفره نشستیم. من کنار مامان و روبه‌روی حامی نشسته بودم. هر بار که دستم به ظرفی می‌رسید، انگار ناخودآگاه دستم با دستش برخورد می‌کرد… یا شاید هم تصادفی نبود. لیلا: به به! چه دستپخت خوبی! هیلدا جان، دستتون درد نکنه. هیلدا: خواهش می‌کنم، آواجونم کمک کرد. راستی اقاحامی ، شما اهل کجایید؟ حامی: ما خودمون تهرانیم. پدرم و مادرم همشون اینجا زندگی می‌کنن. حمید : آره، ما اصالتاً اهل تهرانیم. پسرم هم همیشه اینجا بوده و کار خودش رو راه انداخت. سهیل : آفرین به این پشتکار! آوا هم همیشه می‌گه شرکتتون فضای خوبی داره. حامی نگاه کوتاهی به من انداخت و لبخند زد: حامی: خوشحالم که راضی‌ان. شام که تموم شد، من و مامان مشغول جمع کردن سفره شدیم. حامی بلند شد و گفت: حامی: اجازه می‌دین کمک کنم؟ هیلدا: نه عزیز! شما مهمونید، بشینید. ولی حامی گوش نکرد. ظرف‌ها رو برداشت و آورد تو آشپزخونه. من دنبالش رفتم. تو آشپزخونه تنها بودیم. چند ثانیه سکوت عجیبی بینمون حاکم شد. آوا: خ…خواهش می‌کنم شما برید بشینید، خودم جمع می‌کنم. حامی: می‌دونم می‌تونی. ولی دلم نمیاد تنها بذارمت. قلبم یه ضربه محکم زد. چیزی برای گفتن پیدا نمی‌کردم. حامی آروم تر گفت: حامی: آوا… دلم برات تنگ شده بود. 𝐏𝐚𝐢𝐚𝐧𝐞 𝐏𝐚𝐫𝐭𝐞⁵⁶ @hamimsana ╰───── • ◆ • ─────╯
میترسم برم حمام برقا بره 😐🤏🏼