تاساعت3میتونیدناشناسپیامبزارید.
درغیراینصورت،رمانجدیداستارت
نمیخوره😃💙
نفور_ 𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑨𝒗𝒂𝒚𝒆 𝒅𝒆𝒍_
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cyw4ltt&btn=ـ.آوایدل.ـ پـــارتبــدم!؟😭💙
پیاماتونو خوندم :)
عرررر ترنم تو اینجا چیکا میکنی😭
𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 : 𝗔𝘃𝗮𝘆𝗲 𝗗𝗲𝗹𖥨. ׅׄ
꒱ ּ ִ ۫
✍🏻:𝘀𝗮𝗻𝗮୭ৎ ࣪.
ֶָ֢.้⌯
.ִ ۫𝗽𝗮𝗿𝘁: 𝟙.ִ ۫
رهـا 𖥨. ׅׄ
امروز جشن تأیین جنسیت داشتیم ..
خیلی ذوق داشتم که قراره عمه بشم ..
رفیقمم قرار مامان بشه .. داداشم قراره
بابا شه ..
از ته دلم واسشون خوشحال بودم..
با شیدا اومده بودیم باغ رو آماده کنیم..
نگاهی به اطراف انداختیم
همه چیز آماده بود ..
شیدا : وای خدا ..
کی فکرشو میکرد حنانه مامان شه..
اخه اون خودش هنوز انگار بچه هاست 🥺😂
رها : آره 🥺 خیلی ذوق ذوقیَم ...
شیدا : عمه شدنت مبارککککک
رها : من فداتشم آخه ..
شیدا : نچنچ مهمونا اومدن ..
رها୭ৎ ࣪.
ـ رفتیم جلوی مهمونا و خوش آمد
گفتیم ..
هنوز همه داخل نیومده بودن که
گوشیم از دستم افتاد..
خم شدم و گوشیم رو برداشتم که
یهو محکم خوردم به سی....نه ی یه
مردی ..
برای چند لحظه با هم چشم تو چشم
شدیم .. زبونم از خجالت بند اومده بود ..
حامی : ...
__ @hamimsana __
𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 : 𝗔𝘃𝗮𝘆𝗲 𝗗𝗲𝗹𖥨. ׅׄ
꒱ ּ ִ ۫
✍🏻:𝘀𝗮𝗻𝗮୭ৎ ࣪.
ֶָ֢.้⌯
.ִ ۫𝗽𝗮𝗿𝘁:𝟚 .ִ ۫
حامی : خوبید ..؟
رها : آ...آره ، ببخشید
حامی : نه .. این چه حرفیه ..
حامی هستم ... رفیقِ امیر
رها : عا ... آها .. خوشبختم..
حامی : همچنین...
ــ
ــ
شیدا : هوی رهااا ، سه ساعت دارم
صدات میزنما ..
رها : چیه ؟
شیدا : بیا بریم دیگه ..
رها : باشه ..
رهــا 𖥨. ׅׄ
رفتم کنار شیدا نشستم ،
چند دقیقه که گذشت ، حنانه و
امیر اومدن داخل ..
رها : وای من فدای دوتاتون شم 😩🫂🤏🏻
رفتم سمتشون و بغ.لشون کردم..
رها : مبارکتون باشه 🙂🤏🏻
امیر : قربونت برم ..
حنانه : مرسییی نازِ من ..
شیدا : مبارک باشه دخترررر
حنانه : مرسییییییییی
~ @hamimsana ~
نفور_ 𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑨𝒗𝒂𝒚𝒆 𝒅𝒆𝒍_
𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 : 𝗔𝘃𝗮𝘆𝗲 𝗗𝗲𝗹𖥨. ׅׄ ꒱ ּ ִ ۫ ✍🏻:𝘀𝗮𝗻𝗮୭ৎ ࣪. ֶָ֢.้⌯ .ִ ۫𝗽𝗮
پــــارتجدیدتقــدیمبهنگـــاهتون꒱ ּ💙 ִ ۫
شــنوایِنظــــراتِشماهســتم𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪👀
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cyw4ltt&btn=ـ.آوایدل.ـ
نفور_ 𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑨𝒗𝒂𝒚𝒆 𝒅𝒆𝒍_
تاساعت3میتونیدناشناسپیامبزارید. درغیراینصورت،رمانجدیداستارت نمیخوره😃💙
منی که الان برقمون اومد😃.