❤️امام عليه السلام مردم را از بيزارى جستن از افراد پيش از پايان عمرشان بر حذر مى داردمی فرماید:
🌟فَإِذَا کَانَتْ لَکُمْ بَرَاءَةٌ مِنْ أَحَد فَقِفُوهُ حَتَّى يَحْضُرَهُ الْمَوْتُ، فَعِنْدَ ذلِکَ يَقَعُ حَدُّ الْبَرَاءَةِ
💠«هر گاه خواستيد از کسى بيزارى بجوييد مهلت دهيد تا زمان مرگش فرا رسد که آن هنگام (اگر از گناهانش توبه نکرد و تزلزل ايمان يافت آن زمان) بيزارى جستن است»
🖋به اين ترتيب درباره هيچ کس حکم قطعى نمى توان کرد; نه افراد با ايمان و نه افراد بى ايمان، زيرا ممکن است در پايان راه بر اثر عوامل مختلفى برگردد و اگر حکمى بشود حکم موقت و مرحله اى است."
📘#خطبه_189
🌸🍃ألّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
وعجل فرجهم🍃🌸
•┈┈••••✾•🌱🌸🌱•✾•••┈┈•
#نهضت_نهج_البلاغه_دانشگاهیان
#جشنواره_ملی_نهج_البلاغه
#دانشگاه_های_استان_مرکزی
کانال خادمین نهج البلاغه استان مرکزی
https://eitaa.com/khadem_nahg_markazi
پسری بااخلاق و نیک سیرت اما فقیر به خواستگاری دختری میرود،
پدردخترگفت:
تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد، پس من به تو دخترنمیدهم!
پسری پولدار اما بدکردار به خواستگاری همان دختر میرود،
پدر دختر با ازدواج موافقت میکند و در مورد اخلاق پسرمیگوید:
ان شاءالله خدا او را هدایت میکند!
دخترگفت: پدرجان
مگر خدایی که هدایت میکند
با خدایی که روزی میدهد فرق دارد؟!
کانال داستان بچههای مدرسه
@hamkalam
در قیامت ، عابدی را دوزخش انداختند
هر چه فریادش، جوابش را نمی پرداختند
داد میزد خوانده ام هفتاد سال، هرشب نماز
پس چه شد اینک ثواب ِآن همه رازونیاز
یک ندا آمد چرا تهمت زدی همسایه ات
تا شود اینگونه حالت، این جهنم خانه ات
گفت من در طول عمرم گر زدم یک تهمتی
ظلم باشد زان بسوزم، ای خدا کن رحمتی
آن ندا گفتا همانکس که زدی تهمت بر او
طفلکی هفتاد سال، جمع کرده بودش آبرو
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
اوایل انقلاب بود و مهدی باکری شهردار اورمیه.
در گرگ و میش سحر، برای خرید نان از خانه خارج شدم. چشمم به رفتگر محله افتاد که مثل همیشه در حال کار بود؛ دیدم امروز صورت خود را با پارچه ای پوشانده است. نزدیکتر رفتم، او رفتگر همیشگی محله ی ما نبود. کنجکاوم شد، سلام دادم و دیدم رفتگر امروز، آقا مهدی است.
آقا مهدی، شما اینجا چیکار میکنی؟ آقا مهدی علاقه ای به جواب دادن نداشت.
ادامه دادم، آقا مهدی شما شهرداری، اینجا چیکار میکنی؟ رفتگر همیشگی چرا نیست؟ شما رو چه به این کارا؟ جارو رو بدین به من، شما آخه چرا؟ خیلی تلاش کردم تا بالاخره زیر زبون آقا مهدی رو کشیدم.
زن رفتگر محله، مریض شده بود؛ بهش مرخصی نمی دادن می گفتن اگه شما بری، نفر جایگزین نداریم؛ رفته بود پیش شهردار، آقا مهدی بهش مرخصی داده بود و خودش اومده بود جاش.
اشک تو چشمام حلقه زد. هر چی اصرار کردم، آقا مهدی جارو رو بهم نداد؛ ازم خواهش کرد که هرچه سریعتر برم تا دیگران متوجه نشن، رفتگر آن روز محله ما، شهردار اورمیه بود.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#شهیدباکری
رضاشاه وزیر جنگ بود. لایحه ای را تقدیم مجلس كرد كه برای نعل اسبهای ارتش، چند تن آهن از خارج وارد كنند. همچنین برای هر سرباز یك لحاف خریداری شود. مدرس مثل همیشه گفت: مخالفم. سپس به عنوان مخالف با لایحه سخنرانی كرد و گفت:
اولاً، باید معلوم شود كه چه تعداد اسب كاری داریم. هر رأس اسب چه مقدار نعل لازم دارد. همینطور حساب نشده نمی شود آهن وارد كرد. ثانیاً، من روزی كه در مدرسة حاج عبدالحمید در قمشه طلبه بودم، یك لحاف داشتم. زمستانها روانداز و تابستانها زیراندازم بود. پس از سه سال، آن لحاف را به طلبة دیگر دادم. ما سال قبل برای سربازان لحاف خریدیم، چه شد؟
چند نفر خندیدند.
مدرس گفت: نمیدانم چرا وقتی صحبت از لحاف میشود همه میخندند. معلوم میشود همة دعواها بر سر لحاف است.
رضاخان گفت: آقا نمیدانستم شما اینقدر سختگیر هستید. مدرس در پاسخ گفت: یك وقتی یك عدد یك پولی از جیبم به داخل حوض خانه افتاد. پس از چند ماه كه خواستند آب حوض را بیرون بریزند گشتم و از لابلای شنها آن یك پولی را پیدا كردم. بله آقا! ما یك پولی شماریم. حساب بیت المال خیلی دقیق است.
به این ترتیب لایحة رضاخان رد شد.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#شهیدمدرس
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خنده بازار 😂😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
جرعهای نهجالبلاغه 🌱
حکمت_371_نهج_البلاغه
وَقَالَ عَلَيهِ السَّلَامُ
لاَ شَرَفَ أَعْلَى مِنَ آلْإِسْلاَمِ، وَ لاَ عِزَّ أَعَزُّ مِنَ التَّقْوَى، وَ لاَ مَعْقِلَ أَحْسَنُ مِنَ آلْوَرَعِ، وَ لاَ شَفِيعَ أَنْجَحُ مِنَ التَّوْبَةِ، وَ لاَ کَنْزَ أَغْنَى مِنَ آلْقَنَاعَةِ، وَ لاَ مَالَ أَذْهَبُ لِلْفَاقَةِ مِنَالرِّضَى بِالْقُوتِ. وَ مَنِ آقْتَصَرَ عَلَى بُلْغَةِ آلْکَفَافِ فَقَدِ آنْتَظَمَ الرَّاحَةَ وَتَبَوَّأَخَفْضَ الدَّعَةِ وَالرَّغْبَةُ مِفْتَاحُ النَّصَبِ وَمَطِيَّةُ التَّعَبِ، وَالْحِرْصُ وَآلْکِبْرُ وَآلْحَسَدُ دَوَاعٍ إِلَى التَّقَحُّمِ فِي آلذُّنُوبِ، وَ الشَّرُّ جَامِعُ مَسَاوِي آلْعُيُوبِ.
امام (عليه السلام) فرمود:
هيچ شرافتى برتر از اسلام نيست و هيچ عزتى گران بهاتر از تقوا، هيچ پناهگاهى بهتر و نگهدارنده تر از ورع (و پرهيز از شبهات) نمى باشد، هيچ شفيعى نجات بخش تر از توبه، هيچ گنجى بى نياز کننده تر از قناعت و هيچ سرمايه اى براى از بين بردن فقر بهتر از رضا به مقدار حاجت نمى باشد. آن کس که به مقدار نياز اکتفا کند به آسايش و راحتى هميشگى دست يافته و در فراخناى آسودگى جاى گرفته است در حالى که دنياپرستى کليد رنج و بلا و مَرکب تعب و ناراحتى است. حرص و تکبر و حسد انگيزه هايى هستند براى فرو رفتن در گناهان، و شر و بدکارى، جامع تمام (اين) عيب هاست.
•┈┈••••✾•🌱🌸🌱•✾•••┈┈
#نهضت_نهج_البلاغه_دانشگاهیان
#جشنواره_ملی_نهج_البلاغه
#دانشگاه_های_استان_مرکزی
کانال خادمین نهج البلاغه استان مرکزی
https://eitaa.com/khadem_nahg_markazi
این پسر اسمش جاناتان لیریکسه،
چند سال پیش از مادرش شکایت میکنه بخاطر اینکه خوب بزرگش نکرده و با حکم دادگاه ۲۰ هزار دلار از مادرش غرامت میگیره،
میبینه سود شکایت کردن خوبه از دوستاش،همسایه هاش،فامیلاش و هر کس که میشناخت به بهانه های مختلف شکایت کرد و بیش از دو میلیون دلار غرامت بدست میاره،
تو ی برنامه تلویزیونی دعوت میشه مجری میگه چرا اینقدر بین مردم منفوری و از همه شکایت میکنی،جاناتان میخنده و بدون جواب دادن سوال برنامه رو ترک میکنه و بخاطر بی احترامی از مجری شکایت میکنه و ۱۹۵ هزار دلار غرامت میگیره،
گینس دیده کار جاناتان خیلی درسته اسمشو با ۲۵۰۰ شکایت موفق به عنوان شاکی ترین فرد جهان ثبت میکنه،
جاناتانم از گینس بخاطر اینکه از اسمش بی اجازه استفاده کردن شکایت میکنه و ۱/۶ میلیون دلار از گینس خسارت میگیره :)
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
پدری را پسری بود سخت بیکار و بیعار.
هر روز از اثاث خانه چیزی به سرقت می برد و می فروخت.
پدر و مادر از این کار ناپسند پسر به جان آمدند.
یک روز نشسته بودند و پسر از در درآمد و خواست تا چیزی بردارد.
پدر گفت پسر جانم، اگر چیزی از اثاث خانه می فروشی به خود من بفروش تا برای پس گرفتنش منت این و آن نکشم.
پسر فورا گفت پدر جان، سماور را چند می خری؟
کانال داستان بچههای مدرسه👇
@hamkalam
#پسران_هنرمند
در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند.
زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی رسد.
دومی گفت : پسر من مثل بلبل اواز می خواند. هیچ کس پیدا نمی شود که صدایی به این قشنگی داشته باشد .
هنگامی که زن سوم سکوت کرد، آن دو از او پرسیدند :
پس تو چرا از پسرت چیزی نمی گویی؟
زن جواب داد : در پسرم چیز خاصی برای تعریف کردن نیست. او فقط یک پسر معمولی است .ذاتا هیچ صفت بارزی ندارد.
سه زن سطل هایشان را پر کردند و به خانه رفتند .
پیرمرد هم آهسته به دنبالشان راه افتاد. سطل ها سنگین و دست های کار کرده زن ها ضعیف بود .
به همین خاطر وسط راه ایستادند تا کمی استراحت کنند؛
چون کمرهایشان به سختی درد گرفته بود. در همین موقع پسرهای هر سه زن از راه رسدند .پسر اول روی دست هایش ایستاد و شروع کرد به پا دوچرخه زدن.
زن ها فریاد کشیدند: عجب پسر ماهر و زرنگی است!
پسر دوم هم مانند یک بلبل شروع به خواندن کرد و زن ها با شوق و ذوق در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، به صدای او گوش دادند.
پسر سوم به سوی مادرش دوید. سطل را بلند کرد و آن را به خانه برد.
در همین موقع زن ها از پیرمرد پرسیدند: نظرت در مورد این پسرها چیست؟
پیرمرد با تعجب پرسید:منظورتان کدام پسرهاست ؟من که اینجا فقط یک پسر می بینم
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
505.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مگه پول باقی میمونه😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam