📖 آقا و نوکر
یک نفر از انگلیسی ها که می خواست از منزل بیرون برود، نیم چکمه های خود را از نوکر خواست.
وقتی که آورد، دید خیلی کثیف و پاک نکرده است.
پرسید چرا پاک نکردی؟
گفت لزومی نداشت، برای اینکه حالا باز بیرون می روید و دوباره کثیف می کنید.
آقا حرف نزده، کفش ها را پوشید و عازم رفتن شد.
نوکر گفت آن کلید گنجه را که خوراکی ها در آن است به من بدهید؛ گرسنه ام، می خواهم غذا بخورم.
آقا گفت لزومی ندارد حالا غذا بخوری، برای اینکه باز دو ساعت دیگر گرسنه می شوی.
📚 منبع: صد حکایت، میرزا خلیل خان اعلم الدوله
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
☘ @hamkalam
کوتاهترین داستان غمگین دنیا یک بیت از سعدی است:
شخصی همه شب بر سر بیمار گریست
چون صبح شد او بمرد و بیمار بِزیست
@hamkalam
⭕️یکی از علمای معروف می گوید: یکی از بزرگان و وارستگان را دیدم، میگفت: «شخصی را دیدم یخ میفروخت و مکرر فریاد می زد «ارحموا من یذوب رأس ماله، به کسی که سرمایه اش ذوب میشود رحم کنید».
🌷 انسانی که از عمرش، روز به روز می کاهد و در برابر آن، کسب فضایل نمی نماید، مانند یخی است که آب می شود و هیچ می گردد.
🌷چنان که حضرت علی (ع) می فرمایند: «انه لیس لا نفسکم ثمن الا الجنة فلا تبیعوها الا بها» بدانید که جان شما بهایی جز بهشت ندارد پس به کمتر از آن نفروشید.»
📗منبع: «داستان دوستان»
✍️اثر محمدی اشتهاردی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
جهت پرداخت آسان از طریق سایت مقام معظم رهبری اقدام نمائید.
وارد لینک زیر شوید و از قسمتی که
در عکس مشخص شده کمک به مردم غزّه را انتخاب کنید.
هرچه میتوانید و در توانتان است کمک کنید!حتی ۱۰ هزار تومان.
اصلاً به این موضوع فکر نکنید که راه بسته است یا نه؟
به دستشان میرسد یانه؟
فقط بگوئید خدایا من
تماشاچی نبودم، من کمک کردم.
🔹لینک پرداخت آسان👇
https://www.leader.ir/fa/monies
#غزهتنهانیست
#مادرکربلایغزهغایبنبودیم
📖 وزیر عادل مأمون
مأمون، حاضر جواب بود.
گوید روزی در جایگاهی نشسته بودم.
اول قصه که به من دادند، اهل کوفه داده بودند و از عامل خود شکایت داشتند.
گفتم یک کس اختیار کنید تا سخنی که دارید بگوید.
پیری را اختیار کردند، اما گفتند گوش او گران است.
گفتم سهل است سخن بلند گوییم.
او سخن آغاز کرد و گفت یا امیرالمؤمنین، بر ما امیری فرستادی ظالم و بیدادگر.
سال اول، پیرایه های (زیورآلات) زنان بفروختیم و سال دوم خانه ها و اثاثیه بفروختیم و سال سوم زمین و ملک زراعتی فروختیم و دادیم و دیه ها (روستاها) همه خراب شد.
اگر ما را از دست او رها نسازی، جز به خدا به کس پناه نداریم.
من از آن تنگ دل شدم، ولی به ظاهر گفتم تو دروغ می گویی.
او را بر شما امیر کرده ام، به نزدیک من مردی عادل و پارسا و امین است.
گفت اگر او به نزدیک تو بدین صفت است، پس بر تو واجب است که نصیب عدل به همه مردمان برسانی، نه چنان که ما بدان مخصوص باشیم و دیگران از فایده عدل او محروم مانند.
مرا از آن خنده آمد، او را معزول کردم و امارت به دیگری دادم و بدین جمله لطیف، آن جماعت به مقصود رسیدند.
📚 منبع: جوامع الحکایات، محمد عوفی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
☘ @hamkalam
"بهلول "یکی از معروفترین شخصیت ها در ادبیات داستانی ماست، که به عاقل دیوانه نما شهرت دارد.
برخلاف "ملانصرالدین "که یک شخصیت کاملاً خیالی است، "بهلول واقعا در تاریخ وجود داشته است و از طرف مادری با" هارونالرشید "خلیفه معروف عباسی نسبت داشته و از طرفی از یاران نزدیک "امام جعفر صادق علیه السلام "بوده که بنا به فرمان امام برای حفظ جانش، خود را به دیوانگی می زند.
بهلول در لغت به معنی گشاده رو و بذله گو است و مجموعه حکایت های او یکی از شیرین ترین و پندآموز ترین حکایت ها در ادبیات فارسی محسوب میشود
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
روزى لقمان در كنار چشمه اى نشسته بود.
مردى كه از آنجا مى گذشت از او پرسيد چند ساعت ديگر به دِه بعدى خواهم رسيد؟
لقمان گفت راه برو.
آن مرد پنداشت كه لقمان، سخن او را نشنيده است و گفت مگر نشنيدى، پرسيدم كه چند ساعت ديگر به دِه بعدى خواهم رسيد؟
لقمان گفت راه برو.
آن مرد پنداشت كه لقمان، ديوانه است و به رفتن ادامه داد.
هنوز چند قدمى راه نرفته بود كه لقمان به بانگ بلند گفت اى مرد، يک ساعت ديگر بدان دِه خواهى رسيد.
مرد گفت چرا اول نگفتى؟
لقمان گفت چون راه رفتن تو را نديده بودم و نمى دانستم تند مى روى يا كند.
حال كه ديدم، دانستم كه يک ساعت ديگر به دِه خواهى رسيد.
📚 منبع: حکمت نامه لقمان، محمد محمدی ری شهری
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
حکایت بهلول و آشپز
یک روز عربی ازبازار عبور می کرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد.
هنگام رفتن صاحب دکان گفت : تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی.
مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا می گذشت.
از بهلول تقاضای قضاوت کرد بهلول به آشپز گفت : آیا این مرد از غذاي تو خورده است؟
آشپز گفت : نه ولی از بوی آن استفاده کرده است.
بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد وبه زمین ریخت وگفت : ای آشپز صداي پول را تحویل بگیر.
آشپز با کمال تحیر گفت : این چه طرز پول دادن است؟
بهلول گفت : مطابق عدالت است کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam