کسی با پسرش به خانه ای وارد شد که سفره غذا گشوده شده بود و چون تعارف کردند، اظهار سیری نمود تا آنجا که دست به گلو برده و گفت تا اینجا خوردم.
وقتی اصرار حاضران زیاد شد، او سر سفره نشست و شروع کرد به خوردن و در خوردن همه را عقب گذاشت.
پسرش که چنان دید رو به پدر کرده و گفت بابا، از گلو تا دهن هم خیلی جا می گیره ها؟!
📚 منبع: قند و نمک، مجید شفیعی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
☘️ @hamkalam
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بدون شرح
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
گویند قبل از انقلاب مردی در شهر خوی بود که به او تِرمان میگفتند. او شیرینعقل بود و گاهی سخنان حکیمانهی عجیبی میگفت.
مرحوم پدرم نقل میکرد، در سال ۱۳۴۵ برای آزمون استخدامی معلمی از خوی قصد سفر به تبریز را داشتم. ساعت ده صبح گاراژ گیتیِ خوی رفتم و بلیط گرفتم. از پشت اتوبوسی دود سیگاری دیدم ، نزدیک رفتم دیدم، ترمان زیرش کارتُنی گذاشته و سیگاری دود میکند.
یک اسکناس پنج تومانی نیت کردم به او بدهم. او از کسی بدون دلیل پول نمیگرفت. باید دنبال دلیلی میگشتم تا این پول را از من بگیرد. گفتم: ترمان، این پنج تومان را بگیر به حساب من ناهاری بخور و دعا کن من در آزمون استخدامی قبول شوم.
ترمان از من پرسید: ساعت چند است؟
گفتم: نزدیک ۱۰.
گفت: ببر نیازی نیست.
خیلی تعجب کردم که این سؤال چه ربطی به پیشنهاد من داشت؟
پرسیدم: ترمان، مگر ناهار دعوتی؟
گفت: نه. من پول ناهارم را نزدیک ظهر میگیرم. الان تازه صبحانه خوردهام. اگر الان این پول را از تو بگیرم یا گم میکنم یا خرج کرده و ناهار گرسنه میمانم. من بارها خودم را آزمودهام، خداوند پول ناهار مرا بعد اذان ظهر میدهد.
واقعا متحیر شدم. رفتم و عصر برگشتم و دنبال ترمان بودم. ترمان را پیدا کردم. پرسیدم: ناهار کجا خوردی؟
گفت: بعد اذان ظهر اتوبوس تهران رسید. جوانی از من آتش خواست سیگاری روشن کند. روشن کردم مهرم به دلش نشست و خندید، خندیدم و با هم دوست شدیم و مرا برای ناهار به آبگوشتی دعوت کرد.
ترمانِ دیوانه، برای پول ناهارش نمیترسید، اما بسیاری از ما چنان از آینده میترسیم و وحشت داریم که انگار در آینده دنیا نابود خواهد شد، جمع کردن مال زیاد و آرزوهای طولانی و دراز داریم.
✅ از آنچه که داری، فقط آنچه که میخوری مال توست، سرنوشتِ بقیهی اموالِ تو، معلوم نیست.
--------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
--------------------------
#داستان
#تخریبچی🧨
از همان سالهای ابتدایی خدمت خود، برای انجام ماموریت های تخریب و پاک سازی میادین مینِ به جا مانده از دوران جنگ تحمیلی هشت سال دفاع مقدس راهی شهرهای جنوبی و مرزی کشورمان شد.
چندی بعد به دلیل تبحر در کار و خلوص نیت ایشان به عنوان نیروی قدس سپاه انتخاب شد و آموزش خود را در شهر تهران آغاز کرد و در سالهای ۱۳۸۷و ۱۳۹۰ به مدت ۴۰ روز به کشور لبنان اعزام شد و در آنجا مشغول پاکسازی مناطق آلوده، در جنگ ۳۳ روزه لبنان شد.
❣راوی: همسر شهید
#شهیدسیدمهدیمیرعباسی
#شهیدمدافعوطن
#شهر_اراک
🍃شهدا را با ذکر صلوات یاد کنیم.
📌گاهی رنج و زحمت زنده نگهداشتن خون شهید، از خود شهادت کمتر نیست.
مقام معظم رهبری
📌گلبرگ سرخ کانالی برای معرفی شهدای استان مرکزی
ⓙⓞⓘⓝ↴
♡|→• https://eitaa.com/golbarg_sorkh
موری را دیدند به زورمندی كمر بسته و ملخی را ده برابر وزن خود برداشته است.
به تعجب گفتند این مور را ببینید كه با این ناتوانی، باری به این گرانی چون مى كشد؟
مور چون این سخن بشنید بخندید و گفت مردان، بار را با نیروی همت و بازوی خود كشند، نه به قوت تن و ضخامت بدن.
📚 منبع: بهارستان، عبدالرحمن جامی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
☘️ @hamkalam
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️او میآید تکیه به دیوار حرم میزند
🤲اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
🤲اللهماحفظقائدناالخامنهای
💠امیرالمؤمنین عليه السلام:
صُحبَةُ الأَخيارِ تَكسِبُ الخَيرَ كَالرّيحِ إذا مَرَّت بِالطّيبِ حَمَلَت طيبا
همنشينى با نيكان، نيكى مى آورد، مثل باد كه چون بر بوى خوش بگذرد، با خود، بوى خوش مى آورد.
نهج البلاغه #نامه_31
#تو_خوب_نیستی_که_دهی_را_خوب_نمیدانی
روزی سواری از کنار دهی میگذشت که مردی با شتاب از ده بیرون آمد و خود را به او رساند و لگام اسبش را گرفت و از او خواهش کرد که چخماق و سنگش را برای روشن کردن چپقش به او بدهد سوار درحالی که با تعجب سراپای مرد را نگاه میکرد از او پرسید: «به چه علت از اهل ده که احتمالاً همهشان آتش دارند سنگ و چخماق یا آتش نگرفتهای و به رهگذر ناشناسی پناه آوردهای؟»
مرد با قیافه حق بجانبی جواب داد: «والله چون اهل این ده همه بدند و من هم بدها را دوست ندارم با همهشان قهرم آتش ترا بیمنتتر دانستهام».
سوار به تندی لگام از دستش کشید و درحالی که اسبش را میتاخت به مرد گفت:
«تو خوب نیستی که دهی را خوب نمیدانی، آتش من حیف است به دست تو برسد».
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
ﻛﺸﺎﻭﺭﺯی ﻫﺮ ﺳﺎﻝ ﮔﻨﺪﻡ میﻛﺎﺷﺖ ﻭ ﺿﺮﺭ می ﻛﺮﺩ.
ﺗﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻳﻜﺴﺎﻝ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺷﺮیک ﺷﻮﺩ ﻭ ﺯﺭﺍﻋﺘﺶ ﺭﺍ ﺷﺮیکی ﺑﻜﺎﺭد.
ﺍﻭﻝ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﺬﺭ ﭘﺎشی ﻧﺬﺭ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﻧﺼﻒ آﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ ﺑﻴﻦ ﻓﻘﺮﺍ ﻭ ﻣﺴﺘﻤﻨﺪﺍﻥ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻛﻨﺪ. ﺍﺗﻔﺎﻗﺎً آن ﺳﺎﻝ، ﺳﺎﻝ ﺧﻮبی ﺷﺪ ﻭ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﺯﻳﺎﺩی ﮔﻴﺮﺵ آﻣﺪ.
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺩﺭﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﻫﺎﻳﺶ کمک ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭﻭ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺧﺮﻣﻦ ﺯﺩ.
ﺍﻣﺎ ﻃﻤﻊ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﺎﺭ ﺍﻻﻏﻬﺎ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﺭﺍﻋﺖ ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ.
ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺳﺎﻝ خیلی ﺧﻮبی ﺷﺪ.ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻃﻤﻊ ﻧﮕﺬﺍﺷﺖ ﻛﻪ ﻣﺮﺩ ﻛﺸﺎﻭﺭﺯ ﻧﺬﺭﺵ ﺭﺍ ﺍﺩﺍ ﻛﻨﺪ.
ﻭ ﺭﻭ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﺍی ﺧﺪﺍ... ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻫﻢ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪهی ﺗﻤﺎﻡ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﻦ می ﺑﺮﻡ ﻭ ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ ﺑﺮﺍی ﺗﻮ ﻛﺸﺖ میﻛﻨﻢ.
ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﺭ ﺯﺩ ﻭ ﺑﺮﺩ.
ﺳﺎﻝ ﺳﻮﻡ ﻫﻢ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﺷﺪ.
ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺣﺮﺹ ﻭ آﺯ ﺑﺮ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﺘﻮلی ﺷﺪ!
ﺭﻓﺖ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﻻﻍ ﮔﻴﺮ آﻭﺭﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﻝ ﺭﻳﺨﺖ ﻭ ﺭﻭﺍﻧﻪ ﺷﻬﺮ ﺷﺪ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺭﺍﺯ ﻭ ﻧﻴﺎﺯ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ:
ای ﺧﺪﺍ ﻗﻮﻝ ﻣﻴﺪﻫﻢ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ آﻳﻨﺪﻩ ﻫﻤﻪ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺗﻮ ﺑﺪﻫﻢ
ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﻣﻨﺎﺟﺎﺕ می ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﺭﻭﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺳﻴﺪ.
ﺍﻻﻏﻬﺎ ﺭﺍ ﺭﺍﻧﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻋﺒﻮﺭ ﺩﻫﺪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺪﻳﺪﻱ ﺑﺎﺭﻳﺪ ﻭ ﺳﻴﻼبی ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻻﻏﻬﺎ ﻭ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﻳﻜﺠﺎ آﺏ ﺑﺮﺩ
ﻣﺮﺩک ﺩﺳﺘﭙﺎﭼﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺗﭙﻪ ﺍی ﭘﻨﺎﻩ ﺑﺮﺩ!
ﻭ ﺑﺎ ﻧﺎﺭﺍحتی ﺩﺍﺩ ﻣﻴﺰﺩ ﻫﺎی ﻫﺎی ﺧﺪﺍ !!
ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ "ﺧﺮ ﻭ ﺟﻮﺍﻝ" ﻣﺮﺩﻡ را کجا. می بری
يادمان باشد در عهدی که می بندیم وفادار باشیم
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
🔴 آزمایش طبع شعر ملکالشعرا
میگویند روزی ملکالشعرای بهار شاعر معروف در مجلسی نشسته بود و حضار برای آزمایش طبع وی چهار کلمه را انتخاب کردند تا وی آنها را در یک رباعی بیاورد. کلمات انتخاب شده عبارت بودند از: خروس، انگور، درفش و سنگ.
ملک الشعرای بهار گفت:
برخاسـت خروس صبح ، برخیز ای دوست
خون دل انگور فکن در رگ و پوست
عشق من و تو صحبت مشت است و درفش
جور دل تو صحبت سنگ است و سبوست
جوانی خام که در مجلس حاضر بود گفت: این کلمات با تبانی قبلی انتخاب شدهاند. اگر راست میگوئید، من چهار کلمه انتخاب میکنم و شما آنها را در یک رباعی بیاورید. سپس این چهار کلمه را انتخاب نمود: آئینه، اره، کفش و غوره.
بدیهیست آوردن این کلمات دور از ذهن در یک رباعی کار سادهای نبود، لیکن ملک الشعرا شعر را اینگونه گفت:
چون آینه نور خیز گشتی احسنت
چون ارّه به خلق تیز گشتی احسنت
در کفش ادیبان جهان کردی پای
غوره نشده موَیز گشتی احسنت
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#حکایت