eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
907 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
روزی سواری از کنار دهی می‌گذشت که مردی با شتاب از ده بیرون آمد و خود را به او رساند و لگام اسبش را گرفت و از او خواهش کرد که چخماق و سنگش را برای روشن کردن چپقش به او بدهد سوار درحالی که با تعجب سراپای مرد را نگاه می‌کرد از او پرسید: «به چه علت از اهل ده که احتمالاً همه‌شان آتش دارند سنگ و چخماق یا آتش نگرفته‌ای و به رهگذر ناشناسی پناه آورده‌ای؟» مرد با قیافه حق بجانبی جواب داد: «والله چون اهل این ده همه بدند و من هم بدها را دوست ندارم با همه‌شان قهرم آتش ترا بی‌منت‌تر دانسته‌ام». سوار به تندی لگام از دستش کشید و درحالی که اسبش را می‌تاخت به مرد گفت: «تو خوب نیستی که دهی را خوب نمی‌دانی، آتش من حیف است به دست تو برسد». کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇  @hamkalam
ﻛﺸﺎﻭﺭﺯی ﻫﺮ ﺳﺎﻝ ﮔﻨﺪﻡ میﻛﺎﺷﺖ ﻭ ﺿﺮﺭ می ﻛﺮﺩ. ﺗﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻳﻜﺴﺎﻝ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺷﺮیک ﺷﻮﺩ ﻭ ﺯﺭﺍﻋﺘﺶ ﺭﺍ ﺷﺮیکی ﺑﻜﺎﺭد. ﺍﻭﻝ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﺬﺭ ﭘﺎشی ﻧﺬﺭ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﻧﺼﻒ آﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ ﺑﻴﻦ ﻓﻘﺮﺍ ﻭ ﻣﺴﺘﻤﻨﺪﺍﻥ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻛﻨﺪ. ﺍﺗﻔﺎﻗﺎً آن ﺳﺎﻝ، ﺳﺎﻝ ﺧﻮبی ﺷﺪ ﻭ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﺯﻳﺎﺩی ﮔﻴﺮﺵ آﻣﺪ. ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺩﺭﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﻫﺎﻳﺶ کمک ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭﻭ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺧﺮﻣﻦ ﺯﺩ. ﺍﻣﺎ ﻃﻤﻊ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﺎﺭ ﺍﻻﻏﻬﺎ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺧﺪﺍﻳﺎ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﺭﺍﻋﺖ ﻣﺎﻝ ﻣﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ. ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺳﺎﻝ خیلی ﺧﻮبی ﺷﺪ.ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻃﻤﻊ ﻧﮕﺬﺍﺷﺖ ﻛﻪ ﻣﺮﺩ ﻛﺸﺎﻭﺭﺯ ﻧﺬﺭﺵ ﺭﺍ ﺍﺩﺍ ﻛﻨﺪ. ﻭ ﺭﻭ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍی ﺧﺪﺍ... ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻫﻢ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪهی ﺗﻤﺎﻡ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﻦ می ﺑﺮﻡ ﻭ ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ ﺑﺮﺍی ﺗﻮ ﻛﺸﺖ میﻛﻨﻢ. ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﺭ ﺯﺩ ﻭ ﺑﺮﺩ. ﺳﺎﻝ ﺳﻮﻡ ﻫﻢ ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﺷﺪ. ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺣﺮﺹ ﻭ آﺯ ﺑﺮ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﺘﻮلی ﺷﺪ! ﺭﻓﺖ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﻻﻍ ﮔﻴﺮ آﻭﺭﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﻝ ﺭﻳﺨﺖ ﻭ ﺭﻭﺍﻧﻪ ﺷﻬﺮ ﺷﺪ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺭﺍﺯ ﻭ ﻧﻴﺎﺯ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ: ای ﺧﺪﺍ ﻗﻮﻝ ﻣﻴﺪﻫﻢ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ آﻳﻨﺪﻩ ﻫﻤﻪ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺗﻮ ﺑﺪﻫﻢ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﻣﻨﺎﺟﺎﺕ می ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﺭﻭﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺳﻴﺪ. ﺍﻻﻏﻬﺎ ﺭﺍ ﺭﺍﻧﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻋﺒﻮﺭ ﺩﻫﺪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺪﻳﺪﻱ ﺑﺎﺭﻳﺪ ﻭ ﺳﻴﻼبی ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻻﻏﻬﺎ ﻭ ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﻳﻜﺠﺎ آﺏ ﺑﺮﺩ ﻣﺮﺩک ﺩﺳﺘﭙﺎﭼﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺗﭙﻪ ﺍی ﭘﻨﺎﻩ ﺑﺮﺩ! ﻭ ﺑﺎ ﻧﺎﺭﺍحتی ﺩﺍﺩ ﻣﻴﺰﺩ ﻫﺎی ﻫﺎی ﺧﺪﺍ !! ﮔﻨﺪﻣﻬﺎ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ "ﺧﺮ ﻭ ﺟﻮﺍﻝ" ﻣﺮﺩﻡ را کجا. می بری يادمان باشد در عهدی که می بندیم وفادار باشیم کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
🔴 آزمایش طبع شعر ملک‌الشعرا می‌گویند روزی ملک‌الشعرای بهار شاعر معروف در مجلسی نشسته بود و حضار برای آزمایش طبع وی چهار کلمه را انتخاب کردند تا وی آن‌ها را در یک رباعی بیاورد. کلمات انتخاب شده عبارت بودند از: خروس، انگور، درفش و سنگ. ملک الشعرای بهار گفت: برخاسـت خروس صبح ، برخیز ای دوست خون دل انگور فکن در رگ و پوست عشق من و تو صحبت مشت است و درفش جور دل تو صحبت سنگ است و سبوست جوانی خام که در مجلس حاضر بود گفت: این کلمات با تبانی قبلی انتخاب شده‌اند. اگر راست می‌گوئید، من چهار کلمه انتخاب می‌کنم و شما آن‌ها را در یک رباعی بیاورید. سپس این چهار کلمه را انتخاب نمود: آئینه، اره، کفش و غوره. بدیهی‌ست آوردن این کلمات دور از ذهن در یک رباعی کار ساده‌ای نبود، لیکن ملک الشعرا شعر را اینگونه گفت: چون آینه نور خیز گشتی احسنت چون ارّه به خلق تیز گشتی احسنت در کفش ادیبان جهان کردی پای غوره نشده موَیز گشتی احسنت کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
16M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حاصل ۵۸ روز فیلمبرداری از نیستی تا پرواز ... کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
بسم‌الله الرحمن الرحیم اَلْعالِمُ بِزَمانِهِ لا تَهْجُمُ عَلَيْهِ اللَّوابِسُ. / امام صادق (ع) 👈 كسى كه به اوضاع زمان خود آگاه باشد، گرفتار هجوم اشتباهات نمى‌شود. 📚 تحف العقول ، ص ۳۵۶ -------------------------- @hamkalam --------------------------
ميگویند روزی مردی بازرگان خری را به زور ميکشيد، تا به دانايی رسيد، دانا پرسيد : چه بر دوش خَر داری که سنگين است و راه نمی رود؟ مرد بازرگان پاسخ داد: يک طرف گندم و طرف ديگر ماسه! دانا پرسيد: به جايی که ميروی ماسه کمياب است؟ بازرگان پاسخ داد: خير، به منظور حفظ تعادل طرف ديگر ماسه ريختم!! دانا ماسه را خالی کرد و گندم را به دوقسمت تقسيم نمود و به بازرگان گفت حال خود نيز سوار شو و برو به سلامت. بازرگان وقتی چند قدمی به راحتی با خَر خود رفت، برگشت و از دانا پرسيد با اين همه دانش چقدر ثروت داری؟ دانا گفت هيچ!!! بازرگان شرايط را به شکل اول باز گرداند و گفت من با نادانی خيلی بيشتر از تو دارم، پس علم تو مال خودت و شروع کرد به کشيدن خَر و رفت ... علم چندان که بیشتر خوانی چون عمل در تو نیست نادانی . کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
مردی از دهکده ای به شهر آمده بود. در بازار از دکه باروت سازی گذشت که شوره می‌پخت. هر دم آتش زیر دیگ را تیز می‌کرد و چون دیگ به کف می‌نشست با جارویی که در دست داشت بر کف‌ها می‌کوفت تا فرو نشیند. یک چند در کار او نگریست و چون دید او خود با تیز کردن آتش سبب کف کردن دیگ می‌شود به نصیحت گفت: «برادر! نه آتش زیرش کن، نه جارو تو سرش بزن!» پیامها 1. انسان باید از افراط و تفریط پرهیز کند. 2. زیاده‌روی و افراط همان مقدار کار را خراب می‌کند که تفریط و کوتاهی. 3. اعتدال و میانه‌روی بهترین راه به سرانجام رسیدن کارهاست. موارد کاربرد: 1. برای کسی که در کارهای خود تعادل ندارد و یا افراط می‌کند و یا تفریط. 2. در مذمت و نکوهش افراط و تفریط در کارها. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🌴روزی شخصی به (ع) دشنام داد حضرت خود را به تغافل زد و از او گذشت. 🔸حضرت می‌فرماید : به گوش خودم شنیدم کسی را که به من می‌داد من به روی خود نیاوردم و با خود گفتم: 🔹لابد به دیگری بد می‌گفته است و این نحوه برخورد به روش اخلاقی قرآنی است که در آیه « و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما » آمده است. ‌ کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و سپاس پروردگار آفرینش را که احسن الخالقین است 👌👌 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
حضرت علی بن موسی الرّضا علیه آلاف التّحیّة و الثّناء فرمودند: در شگفتم که چگونه کسی که دنیا را آزموده و تغییرات آن را به چشم خود دیده باز دل به دنیا می‌بندد. 📚بحار الانوار، جلد ۷۵، صفحه‌ی ۴۵۰
می گویند کشاورزی آفریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از آفریقا، معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند. او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود. بنابراین زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد. او به مدت ده سال آفریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت به دنبال بی پولی، تنهایی و یأس و نومیدی، خود را در دریا غرق می کند. اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه می گذشت، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت. او سنگ را برداشت و به نزد جواهر سازی برد. مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد. مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند. مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند، برای کشف الماس تمام آفریقا را زیر پا گذاشته بود حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد! همیشه برای یافتن فرصت ها و موفقیت درزندگی ابتدا به داشته های خود نگاهی بیندازیم! کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
لقمان حکیم گوید: روزی در کنار کشتزاری از گندم ایستاده بودم خوشه هایی از گندم که از روی تکبر سر برافراشته و خوشه های دیگری که از روی تواضع سر به زیر آورده بودند نظرم را به خود جلب نمودند و هنگامی که آنها را لمس کردم، ••• شگفت زده شدم ••• خوشه های سر برافراشته را تهی از دانه و خوشه های سر به زیر را پر از دانه های گندم یافتم با خود گفتم: در کشتزار زندگی نیز چه بسیارند سرهایی که بالا رفته اند اما در حقیقت خالی اند. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam