لقمان حکیم گوید:
روزی در کنار کشتزاری از گندم ایستاده بودم
خوشه هایی از گندم که از روی تکبر
سر برافراشته و خوشه های دیگری که از
روی تواضع سر به زیر آورده بودند
نظرم را به خود جلب نمودند
و هنگامی که آنها را لمس کردم،
••• شگفت زده شدم •••
خوشه های سر برافراشته را تهی از دانه
و خوشه های سر به زیر را
پر از دانه های گندم یافتم
با خود گفتم: در کشتزار زندگی نیز
چه بسیارند سرهایی که بالا رفته اند
اما در حقیقت خالی اند.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
ماهی مون هی می خواست یه چیزی بگه
تا دهنشو باز می کرد
آب می رفت تو دهنش ونمی تونست بگه...
دست کردم تو آکواریوم و درش آوردم
شروع کرد از خوشحالی
بالا و پایین پریدن..
دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو،
انقد بالا پایین پرید خسته شد خوابید..
دیدم تا خوابه بهترین موقع س
بذارمش توی آکواریوم
ولی الان چند ساعته بیدار نشده..
یعنی فک کنم بیدار شده
دیده انداختمش اون تو قهر کرده
خودشو زده به خواب...!!
این داستان رفتار ما با بعضی از
آدم های اطراف مونه...
دوسشون داریم... دوسمون دارن...
ولی اونارو نمی فهمیم!!!!
فقط تو دنیای خودمون داریم
بهترین رفتار رو با اونا می کنیم..!
🖊خسرو شکیبایی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
891.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سرویس مدرسه فقط این😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
روزی یکی از پادشاهان به سیر و سیاحت رفت ،تا این که به روستایی رسید ،کمی در آنجا توقف کرد،تا قدری استراحت کند.
پادشاه به همراهان خود گفت :بساط طعام را آماده کنید کمی توقف می کنیم و سپس به راه خود ادامه می دهیم.
پادشاه گفت:آن پیرمرد هم که در حال کار کردن هست را بگویید تا بیاید(و با تعجب با خود زیر لب می گفت:چگونه این شخص با این کهولت سن هنوز سر پاست)
پیر مرد جلو امد و گفت :بله ،با من کاری بود!پادشاه گفت:ببینم تو چند سال از عمرت سپری شده؟
پیر مرد گفت:یکصد و بیست سال ،
پادشاه :و هنوزسر پا هستی و کار می کنی.
پیر مرد:بله.
پادشاه:ما با داشتن وسایل عیش و نوش و استراحت،نصف عمر شما را هم نداریم !!شما دهاتی ها که وسایل عیش و نوش به قدر ما ندارید ،چطور این همه عمر می کنید؟
پیرمرد در جواب پادشاه گفت:هر یک از انسانها سهم مشخصی از اطعام را دارند . هیچکس در این دنیا بیشتر از اندازه خود نمی تواند مصرف کند .شما در عرض چند سال با پر خوری و زیاده روی ،سهم خود را مصرف می کنید .
بنا بر این و قتی که تمام شد ۀدیگر سهمی ندارید و می میرید،ولی ما چون سهم خود را کم کم مصرف می کنیم .بیشتر از شما عمر می کنیم ،قربان!!!
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
#تلنگر
شیری گرسنه از میان تپههای کوهستان بیرون پرید و گاوی را از پای درآورد
سپس در حالی که… شکمی از عزا درمی آورد، هرازگاهی یکبار سرش را بالا می گرفت و مستانه نعره می کشید.
صیادی که در آن حوالی در جستجوی شکار بود، صدای نعره های مستانه شیر را شنید و پس از ردیابی با گلوله ای آن را از پای درآورد...
هنگامی که مست پیروزی هستیم بهتر است دهانمان را بسته نگه داریم
🔸غرور، منجلاب موفقیت است
موفقیت برای اشخاص کم ظرفیت مقدمه گستاخی است!
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
زن جوان در حالی که دست کودک گریانش را می فشرد به او گفت : که گفتی امیر کتکت زده، حالا نشونش می دم...
عرض خیابان را با سرعت طی کرد و به در خانه مورد نظر رسید و آن را با شدت هرچه تمامتر کوبید.
زنی با قیافه طلبکارانه در را باز کرد و چند لحظه بیشتر نگذشته بود که دعوایی پر سر و صدا آغاز شد ...
اما ناگهان صدای خنده دو کودک در حال بازی ،تمام آن صداهای اضافه را خاموش کرد
در دعوا های بچه ها دخالت نکنیم
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوب شد دمپایی هاشو دراورد 😂😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
😂@hamkalam
📖 پوریاى ولى و مبارزه با نفس
پوریاى ولى، مردى بود قوى، قدرتمند و معروف.
با تمام پهلوانان معروف زمان کشتى گرفت و پشت همه را به خاک رسانید.
زمانى که به اصفهان رسید، با پهلوانان اصفهان هم کشتى گرفت و همه را به خاک انداخت.
از پهلوانان شهر درخواست کرد بازوبند پهلوانى مرا مُهر کنید، همه مُهر کردند جز رئیس پهلوانان شهر که با پوریا هنوز کشتى نگرفته بود.
گفت من با پوریا کشتى مى گیرم، اگر پشتم را به خاک رسانید بازوبندش را مُهر مى کنم.
قرار کشتى را روز جمعه در میدان عالى قاپو گذاشتند تا مردم جاى تماشاى آن کشتى کم نظیر را داشته باشند.
پوریای ولی، شب جمعه پیرزنى را دید حلوا خیر مى کند و با لحنى ملتمسانه مى گوید از این حلوا بخورید و دعا کنید خداوند حاجت مرا بدهد.
پوریا پرسید مادرم، حاجت تو چیست؟
گفت پسرم در رأس پهلوانان این شهر است، بناست فردا با پوریاى ولى کشتى بگیرد.
او نان آور من و زن و فرزند خود است، اقوامى داریم که به آنها هم کمک مى کند.
مى ترسم با شکست او، حقوقش قطع شود و معیشت ما دچار سختى و مضیقه گردد.
پوریاى ولى همان وقت نیت کرد به جاى آنکه پشت پهلوان معروف اصفهان را به خاک برساند، پشت نفس را به خاک اندازد.
بر این نیت بود تا با آن کشتى گیر روبرو شد.
وقتى به هم پیچیدند، دید با یک ضربه مى تواند او را به خاک اندازد ولى به صورتى کشتى گرفت که پشتش به خاک رسید تا نان جمعى قطع نشود و علاوه دل آن پیرزن شاد گردد و خود هم نصیبى از رحمت خدا شامل حالش شود.
نامش در تاریخ پهلوانى به عنوان انسانى والا، جوانمرد، با فتوت و با گذشت ثبت شد و امروز قبرش در گیلان زیارتگاه اهل دل است.
منابع:
1. جامع النورین مشهور به انسان، اسماعیل سبزواری، صفحه 234
2. توبه آغوش رحمت، حسین انصاریان، صفحه 131
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لاعقل سوار شد و کنار او نشست
مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد
بعد از مدتی هم از کشیش پرسید : پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد می شود؟
کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است
مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد
بعد کشیش از او پرسید تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟
مردک گفت من روماتیسم ندارم، اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam