این خاطره را آقای دکتر سیاسی از قول ساعد مراغه ای نقل کرده که ساعد می گفت چنان که می دانید همه کاربری اداری من در وزارت خارجه بوده است، اولین ترقی ای که کردم این بود که نائب کنسول شدم.
خواستم پیش خانم، خودی بگیرم.
خانم گفت خاک بر سرت، حسنعلی خان کنسول است، تو نائب کنسول!
پس از مدتی با حُسن خدمت و جدیت کنسول شدم.
زنم گفت خاک بر سرت، فلانی مستشار است، تو کنسول!
رایزن شدم، باز گفت خاک بر سرت، فلانی وزیر مختار است!
وزیر مختار شدم، گفت خاک بر سرت، فلانی نخست وزیر است!
این بود تا این که دری به تخته خورد، نخست وزیر شدم.
آنگاه زنم گفت خاک بر سر آن مملکتی که تو نخست وزیرش باشی!
📚 منبع: هزارستان، محمد ابراهیم باستانی پاریزی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اسب حیوانی است نجیب 👌
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
﷽؛
حدیث روز
امام علی علیه السلام:
🔹همانا فرزند را به پدر، و پدر را به فرزند حقّى است. حق پدر بر فرزند اين است كه فرزند در همه چيز جز نافرمانى خدا، از پدر اطاعت كند. و حق فرزند بر پدر آن كه نام نيكو بر فرزند نهد، خوب تربيتش كند، و او را قرآن بياموزد
حکمت ۳۹۹ نهج البلاغه
♨️امضایش را هنوز بانک قبول نداشت، اما انگشتش تانک را منهدم می کرد!
هفته دفاع مقدس گرامی باد
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
جوانی می گوید: با پدرم بحث کردم و صداها بالا رفت.
از هم جداشدیم.
شب به تخت خوابم رفتم.
به خدا قسم اندوه قلب و عقلم را فرا گرفته بود...
مثل همیشه سرم را روی بالش گذاشتم. چون هر وقت غم ها زیاد می شوند با خواب از آنها می گریزم...
روز بعد از دانشگاه بیرون آمدم و موبایلم را جلو در دانشگاه در آوردم و پیامی برای پدرم نوشتم تا به این وسیله از او دلجویی کنم.
در آن نوشتم:
شنیدم که کف پای انسان از پشت آن نرمتر و لطیف تر است.
آیا پای شما به من اجازه می دهد که با لبم از درستی این ادعا مطمئن شوم؟
به خانه رسیدم و در را باز کردم. دیدم پدرم در سالن منتظر من هست و چشمانش اشکبار هست...
پدرم گفت: اجازه نمی دهم که پایم را ببوسی !!
ولی این ادعا درست است و من شخصا بارها آن را انجام دادهام.
وقتی کوچک بودی کف و پشت پای تو را می بوسیدم.
اشک از چشمانم سرازیر شد...
یک روز پدرتان به سرای آخرت می رود ... قبل از این که او را از دست دهید به او نزدیک شوید...
اگر هم از دنیا رفته است یادش را گرامی دارید
و بر او رحمت و درود بفرستید🌹
کانال داستان بچههای مدرسه
@hamkalam
🔴 #شهید ی که #نماز نمیخواند!
یکی از رزمندگان اسلام نقل کرده که
در گردان ما رزمنده ای بود که شایعه شده بود نماز نمےخواند!
بمن گفتند: تو ڪه با او رفیق هستی به او تذکربده !
من باور نڪردم و گفتم : لابد میخواهد ریا نشودو پنهانے نمازمی خواند!
وقتےدو نفرے در سنگر ڪمین جزیرهمجنون ²⁴ ساعت نگهبان شدیم با چشمان خودم دیدم نماز نمےخواند !!
درطول ڪمین ، دنبال فرصت بودم تا سر حرف را با او باز ڪنم ..
وقتی فرصت مناسب پیش آمد به او گفتم : تو ڪه برای خدا مےجنگے حیف نیست نماز نمی خوانی ؟!
لبخندے زد و گفت : نماز خواندن را یادم می دهی ؟
گفتم : مگربلد نیستی ؟
گفت: نه تا حالا نماز نخوانده ام .
نماز خوندن را زیر آتش توپ و خمپاره دشمن یادش دادم ...
اولین نماز صبحش را با من اول وقت خواند .
تا اینکه دونفر نگهبان بعدے آمدند و جاے مارا گرفتند ماهم سوار قایق شدیم تا برگردیم ..
هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپارهای توی آب خورد و پارو از دستش افتاد.
ترکش به قفسه سینه و زیر گردنش خورده بود، سرش را توی بغلم گرفتم. با هر نفسی که میکشید خون گرم از کنار زخم سینهاش بیرون میزد. گردنش را روی دستم نگه داشته بودم، ولی دیدم فایدهای نداشت. با هر نفس ناقصی که میکشید، هقهقی میکرد و خون از زخم گردنش بیرون میجهید. تنش مثل یک ماهی تکان میخورد. کاری از دستم ساخته نبود و فقط داشتم اسم خانم حضرت زهرا(س) را صدا میزدم.
چشمهای زاغش را نگاه میکردم که حالا حلقهای خون تویشان جا گرفته بود. خِرخِر میکرد و راه نفسش بسته شده بود. قلبم پارهپاره شده بود. لبخند کمرنگی روی لبانش مانده بود. در مقابل نگاه مطمئن، مصمم و زیبایش، هیچ دفاعی نداشتم. کم آورده بودم، تحمل نداشتم. آرام کف قایق خواباندمش و پارو را به دست گرفتم که دیدم به سختی انگشتش را حرکت داد و روی سینهاش صلیبی کشید و چشمش به آسمان خیره ماند.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣 زیباترین خاطرات یک رزمنده از دوران دفاع مقدس😭😭
گرامی باد هفته دفاع مقدس
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🍃🌺هر موقع در مناطق جنگی راه رو گم کردید نگاه کنید آتش دشمن کدام سمت را می کوبد همان جبهه خودی است🌺🍃
#شهید_محمد_ابراهیم_همت
https://eitaa.com/hamkalam
🔸ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ میکند؟
ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ: ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ
ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭘﻮﺳﺘﯽ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ!
🔹ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ گرانبها ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ
ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﯾﺨﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻫﺮ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺁﺑﯽ ﮔﻮﺍﺭﺍ!
ﺷﻤﺎ ﮐﺪﺍﻣﯿﮏ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ میکنید؟
🔸ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺭﺍ!
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ: میبینید؟! ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻥ ﻟﯿﻮﺍنﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﯿﺪ ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ! ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻥ انسانها ﺩﯾﺮ ﺭﻭ میشود..
🔻بترسیم از : يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ از روزی که راز ها و درون ها آشکار خواهد شد
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
🔴ترکش خمپاره پیشونیش رو چاک داده بود
ازش پرسیدم: چه حرفی برای مردم داری
با لبخند گفت: از مردم کشورم میخوام وقتی برای خط کمپوت میفرستن،
عکس روی کمپوت ها رو نکنن!!
گفتم داره ضبط میشه برادر یه حرف بهتری بگو
با همون طنازی گفت:
اخه نمیدونی سه بار بهم رب گوجه افتاده ...!!
"هفته دفاع مقدس مبارک"
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam