در زمان چنگیزخان مغولها جسد آلوده به طاعون را با منجنیق به داخل شهرهای مورد حمله پرتاب میکردند
اینکار جزو اولین جنگهای بیولوژیکی تاریخ است
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
بزرگ زاده ای بخششی اندک به درویشی کرد.
چاکران خبر آن واقعه را به پدر بزرگوارش رسانیدند.
پدر نیز بر پسر خشم گرفت.
پسر گفت:
من در کتابی خواندم که هر کس که بزرگی خواهد باید هرچه دارد ایثار کند.
من نیز بدان هوس این اندک را ایثار کردم .
پدر گفت ای ابله در کتاب غلط خواندی که بزرگان گفته اند:
هرکس که بزرگی خواهد باید هرچه دارد انبار کند تا بدان عزیز باشد.
نمی بینی که اکنون جمله بزرگان انبارداری می کنند و شاعر میگوید:
اندک اندک به هم شود بسیار
دانه دانه است غله در انبار
#عبیدزاکانی
#طنزتلخ
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
384.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با یه تیر دو نشون زد 😂
کانال داستان بچههای مدرسه
😂@hamkalam
#کلام_نور
💎امیرالمومنین امام على علیه السلام :
⚜نياز عاقلان به ادب ، همانند نياز كشتزار به باران است.
📚 غررالحكم ، ح ۳۴۷۵
روزگاري حاکمي اعلام کرد:
به هنرمندي که بتواند آرامش را در يک تابلو نقاشي بياورد، جايزه اي نفيس خواهد داد.
بسياري از هنرمندان سعي کردند وحاکم همه تابلو هاي نقاشي را نگاه کرد و از ميان آنها دو تابلو را پسنديد و تصميم گرفت يکي از آنها را انتخاب کند.
اولي نقاشي يک درياچه آرام بود؛
درياچه مانند آينه اي تصوير کوههاي اطرافش را نمايان مي ساخت، بالاي درياچه آسماني آبي با ابرهاي زيبا و سفيدبود, هر کس اين نقاشي را مي ديد حتما آرامش را در آن مي يافت.
در دومي کوههايي بودناهموار و پر صخره؛
آسمان پر از ابر هاي تيره، باران مي باريد و رعد و برق ميزد، از کنار کوه آبشاري به پايين مي ريخت، در اين نقاشي اصلا آرامش ديده نمي شد.
اما حاکم با دقت نگاه کرد وپشت آبشار بوته اي کوچک ديد که در شکاف سنگي روييده بود.
در آن بوته پرنده اي لانه کرده بود ودر کنار آن آبشار خروشان وعصباني، پرنده اي در لانه اي با آرامش نشسته بود.
حاکم نقاشي دوم را انتخاب کرد و گفت: "آرامش به معناي آن نيست که صدايي نباشد، مشکلي وجود نداشته باشد، يا کار سختي پيش رو نباشد،
آرامش يعني درميان صدا، مشکل و کار سخت، دلی آرام وجود داشته باشد ... .
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🔺تصویر یک میوهفروشی در تهران ۱۰۰ سال قبل؛ چرا کاسبان قدیم مشتریها را دست بهسر میکردند!؟ (اینجوری زندگی ها قدیما برکت داشت)
🔹مغازهدارها و بازاریان قدیم، صبحها که دکان خود را باز میکردند، کرسی کوچکی بیرون از مغازه میگذاشتند. اولین مشتری که به دکان میآمد و جنس میخرید، بلافاصله کرسی را به داخل مغازه میآوردند.
🔹وقتی مشتریهای بعدی به آنها مراجعه میکردند، کاسبها نگاهی به بیرون از دکان خود میانداختند تا ببینند کرسی کدام مغازه بیرون مانده است.
🔹به این ترتیب میفهمیدند همکارشان هنوز دشت نکرده و با اینکه جنس در مغازه داشتند، مشتریها را به روش و بهانههای مختلف به مغازه او میفرستادند.
🔹این عکس سال۱۳۰۸ از یک دکان میوه فروشی در شهرری گرفته شده؛ همان زمان که مغازهدارها چنین خصلتی داشتند و سحرخیزی، خواندن قرآن و حدیث در اول صبح، وضو گرفتن هنگام باز کردن کرکره حجره، مدارا با مشتری، دوری از ربا و نزول، کسب سود حلال، ارائه جنس مرغوب و خالص به مشتری، اهمیت به نماز اول وقت و گلریزان برای حل مشکلات مردم و کسبه، رفتارهای ویژه آنها بود.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
روزگاری مردی برای خود خانه ای ساخت و از خانه ی خود قول گرفت که تا وقتی زنده است به او وفادار باشد و بر سرش خراب نشود و قبل از هر اتفاقی وی را آگاه کند.
مدتی گذشت ترکی در دیوار ایجاد شد مرد فوراً با گچ ترک را پوشاند.بعد ازمدتی در جایی دیگر از دیوار ترکی ایجاد شد و باز هم مرد با گچ ترک را پوشاند و این اتفاق چندین بار تکرار شد و روزی ناگهان خانه فرو ریخت.
مرد با سرزنش قولی که گرفته بود
را یادآوری کرد
خانه در پاسخ گفت هر بار خواستم هشدار بدهم و تو را آگاه کنم دهانم را با گچ گرفتی و مرا ساکت کردی این هم عاقبت نشنیدن هشدارها
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
439.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جلوی چشمتو نگاه کن 😂😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
بسم الله الرحمن الرحیم
🔹 امام عسکری علیهالسلام به امام مهدی ارواحنافداه فرمودند:
🔺 وَ اعْلَمْ أَنَّ قُلُوبَ أَهْلِ الطَّاعَةِ وَ الْإِخْلَاصِ نَزَعَ إِلَيْكَ مِثْلَ الطَّيْرِ إِلَى أَوْكَارِهَا
🔸 بدان، همان گونه که پرنده به سوی لانهاش میرود، دلهای اهل طاعت و اخلاص به سوی تو کنده میشود.
📚 کمال الدین، ج۲، ص۴۴۴
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
قصهگویی در شب، نیرنگهای خیاطان را نقل میکرد که چگونه از پارچههای مردم میدزدند. عدة زیادی دور او جمع شده بودند و با جان و دل گوش میدادند. نقال از پارچه دزدی بیرحمانة خیاطان میگفت. در این زمان ترکی از سرزمین مغولستان از این سخنان به شدت عصبانی شد و به نقال گفت: ای قصهگو در شهر شما کدام خیاط در حیلهگری از همه ماهرتر است؟ نقال گفت: در شهر ما خیاطی است به نام «پورشش» که در پارچه دزدی زبانزد همه است. ترک گفت: ولی او نمیتواند از من پارچه بدزدد. مردم گفتند : ماهرتر و زیرکتر از تو هم فریب او را خوردهاند. خیلی به عقل خودت مغرور نباش. ترک گفت: نمیتواند کلاه سر من بگذارد. حاضران گفتند میتواند. ترک گفت: سر اسب عربی خودم شرط میبندم که اگر خیاط بتواند از پارچة من بدزدد من این اسب را به شما میدهم ولی اگر نتواند من از شما یک اسب میگیرم. ترک آن شب تا صبح از فکر و خیال خیاط دزد خوابش نبرد. فردا صبح زود پارچة اطلسی برداشت و به دکان خیاط رفت. با گرمی سلام کرد و استاد خیاط با خوشرویی احوال او را پرسید و چنان با محبت برخورد کرد که دل ترک را به دست آورد. وقتی ترک بلبلزبانی خیاط را دید پارچة اطلس استانبولی را پیش خیاط گذاشت و گفت از این پارچه برای من یک لباس جنگ بدوز، بالایش تنگ و پاینش گشاد باشد. خیاط گفت: به روی چشم! صدبار ترا با جان و دل خدمت میکنم. آنگاه پارچه را اندازه گرفت، در ضمن کار داستانهایی از امیران و از بخششهای آنان میگفت. و با مهارت پارچه را قیچی میزد. ترک از شنیدن داستانها خندهاش گرفت و چشم ریز بادامی او از خنده بسته میشد. خیاط پارهای از پارچه را دزدید و زیر رانش پنهان کرد. ترک از لذت افسانه، ادعای خود را فراموش کرده بود. از خیاط خواست که باز هم لطیفه بگوید. خیاط حیلهگر لطیفة دیگری گفت و ترک از شدت خنده روی زمین افتاد. خیاط تکة دیگری از پارچه را برید و لای شلوارش پنهان کرد. ترک برای بار سوم از خیاط خواست که بازهم لطیفه بگوید. باز خیاط لطیفة خنده دارتری گفت و ترک را کاملاً شکارخود کرد و باز از پارچه برید. بار چهارم ترک تقاضای لطیفه کرد خیاط گفت: بیچاره بس است، اگر یک لطیفة دیگر برایت بگویم قبایت خیلی تنگ میشود. بیشتر از این بر خود ستم مکن. اگر اندکی از کار من خبر داشتی به جای خنده، گریه میکردی. هم پارچهات را از دست دادی هم اسبت را در شرط باختی.
#مثنوى_معنوى
#دفترششم
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
سیر، یک روز طعنه زد به پیاز
که تو مسکین، چقدر بدبویی!
گفت: از عیب خویش بیخبری
زآن ره از خلق عیب میجویی
گفتن از زشتروییِ دگران
نشود باعث نکورویی
تو گمان میکنی که شاخِ گلی
به صفِ سرو و لاله میرویی؟
یا که همبوی مشکِ تاتاری
یا ز اَزهارِ باغِ مینویی؟
خویشتن، بیسبب بزرگ مکن
تو هم از ساکنان این کویی
ره ما گر کج است و ناهموار
تو خود این ره چگونه میپویی؟
در خود، آن بِه که نیکتر نگری
اوّل آن بِه که عیب خود گویی
ما زَبونیم و شوخجامه و پست
تو چرا شوخِ تن نمیشویی؟
.:پروین اعتصامی:.
--------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
--------------------------
#شعر