eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
911 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😎🎥دوربین مخفی😎🎥 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه‌السلام فرمودند:همانا بلاها و گرفتاری‌ها برای ظالم تأدیب، و برای مؤمنان امتحان، و برای پیامبران درجه، و برای اولیا کرامت و مقام است. 📚بحارالانوار، جلد ۸۱، صفحه‌ی ۱۹۸
🌱جبرئیل در زندان نزد حضرت یوسف آمد و گفت: «ای یوسف چه کسی ترا زیباترین مردم قرار داد؟» فرمود: پروردگار. 🌱گفت: «چه کسی ترا نزد پدر محبوب‌ترین فرزندان قرار داد؟» فرمود: خدایم. گفت: «چه کسی کاروان را به‌سوی چاه کشانید؟» فرمود: خدای من. 🌱گفت: «چه کسی سنگی که اهل کاروان در چاه انداختند از تو بازداشت؟» فرمود: خدا. 🌱گفت: «چه کسی از چاه ترا نجات داد؟» فرمود: خدایم. 🌱گفت: «چه کسی ترا از کید زنان نگه داشت؟» فرمود: خدایم. 👈گفت: اینک خداوند می‌فرماید: «چه چیز ترا بر آن داشت که به غیر من نیاز خود را بازگوئی، پس هفت سال در میان زندان بمان (به جرم اینکه به ساقی سلطان اعتماد کردی و گفتی: مرا نزد سلطان یاد کن).» 💥و در روایت دیگر دارد که خداوند به وی وحی کرد: «ای یوسف چه کسی آن رؤیا را به تو نمایاند؟» گفت: «تو ای خدایم.» 💥فرمود: «از مکر زن عزیز مصر چه کسی ترا نگه داشت؟» عرض کرد: «تو ای خدایم.» 💥فرمود: «چرا به غیر من استغاثه کردی و از من یاری نجستی، اگر به من اعتماد می‌کردی از زندان ترا آزاد می‌کردم به خاطر این اعتماد به خلق، هفت سال باید در زندان بمانی.» 💥یوسف آن‌قدر در زندان ناله و گریه کرد که اهل زندان به تنگ آمدند، بنا شد یک روز گریه کند و یک روز آرام گیرد. 📚(نمونه معارف، ج 3، ص 280 -لئالی الاخبار، ص 92) کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می‌کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می‌کرد. از این خانه به آن خانه می‌رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می‌کرد. تصمیم گرفت از خانه‌ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه‌ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد. دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر به آرامی و آهستگی شیر را سر کشید و گفت: «چقدر باید به شما بپردازم؟ » دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می‌کنم» سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند. دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی‌اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت. سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زودتر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید. آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود. زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته انرا خواند: «بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است» بر گرفته شده از رمان ندای انسان نوشته الکس مارکر مترجم: دکتر مقدم کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😎🎥دوربین مخفی😎🎥 خیرات زورکی 😂 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
امام حسن عسکری علیه السلام : هر کس برادر (دینی‌اش) را پنهانی نصیحت کند، او را آراسته و اگر آشکارا نصیحتش نماید، ارزش او را کاسته است. 📚 تحف العقول، ص 489
از یک متخصص ارتوپد سوال شد چطوری خدا رو شناختی؟ گفت: کنار دریا، مرغابی را دیدم که پایش شکسته بود. آمد پایش را داخل گل های رس مالید بعد به پشت خوابید، پایش را سمت نور خورشید گرفت تا خشک شد. 💠✨اینطوری پای خود را گچ گرفت! فهمیدم خدایی هست که به او آموزش داده... به خودت نگاه کنی خداشناس می شوی... مغرور نشوید! وقتی پرنده ای زنده است مورچه را می خورد، وقتی می میرد مورچه او را می خورد. شرایط به مرور زمان تغییر می کند، هیچوقت کسی را تحقیر نکنید. شاید امروز قدرتمند باشید اما زمان از شما قدرتمندتر است. 💠✨ یک درخت، هزاران چوب کبریت را می سازد اما وقتی زمانش برسد یک چوب کبریت می تواند هزاران درخت را بسوزاند! کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
آورده اند که ماری به دکان آهنگر در آمده و سوهان را لیسیدن گرفت. از درشتی سوهان، خون از زبانش روان شد. مار پنداشت که این خون از سوهان می چکد. در خاییدنش (به دندان نرم کردن و جویدن) مبالغه کرد. چون از فرط جراحت لسان، طاقت لیسیدن هم نداشت، سوهان را به دندان گزیدن گرفت تا آنکه همه دندانش سوده (ساییده) شد. پس مار مردم آزار نیمه جان گشته و دست از سوهان برداشت، در حالیکه سلاح او یعنی دندانش باقی نمانده بود. (خلاصه): آدمی را باید که پیش از مقابله با دشمن، بر قوت او و استطاعت خود نگاه کند. 📚 منبع: حکایات دلپسند، محمدمهدی واصف کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
در بعضی طوفانهای زندگی، کم کم یاد می گیری که نباید توقعی داشته باشی مگر از خودت... متوجه می شوی: بعضی را هرچند نزدیک، اما نباید باور کرد.. متوجه می شوی روی بعضی هر چند صمیمی، اما نباید حساب کرد.. می فهمی بعضی را هر چند آشنا، اما نمی توان شناخت.. و این اصلاً تلخ نیست، شکست نیست، آگاه شدن تاوان دارد ..... ممکن است در حین آگاه شدن درد بکشی،این آگاهی دردناک است.. اما هرگز تلخ نیست!! کانال داستان بچه‌های مدرسه👇 https://eitaa.com/hamkalam
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻وقتی طرفدار مامانتی😂 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الْحَذَرَ کُلَّ الْحَذَرِ مِنْ عَدُوِّکَ بَعْدَ صُلْحِهِ، فَإِنَّ الْعَدُوَّ رُبَّمَا قَارَبَ لِيَتَغَفَّلَ، فَخُذْ بِالْحَزْمِ وَاتَّهِمْ فِي ذَلِکَ حُسْنَ الظَّنِّ زنهار ! زنهار ! چه بسا كه دشمن براى غافلگير كردن تن به صلح دهد. در اين زمينه طريق احتياط گير، و به راه خوش گمانى قدم مگذار. عهد نامه مالک اشتر نامه ۵۶ نهج البلاغه کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
روزی مرحوم آخوند کاشی مشغول وضو گرفتن بودند که شخصی با عجله آمد؛ وضو گرفت و به داخل اتاق رفت و به نماز ایستاد... با توجه به این که مرحوم کاشی خیلی بادقت وضو می گرفت و همه آداب و ادعیه ی وضو را بجا می آورد؛ قبل از اينكه وضوی آخوند تمام شود، آن شخص نماز ظهر و عصر خود را هم خوانده بود! به هنگام خروج، با مرحوم کاشی رو به رو شد. از او پرسید : چه می‌کردی؟ گفت: هیچ! فرمود: تو هیچ کار نمی کردی!؟ گفت: نه! (می دانست که اگر بگوید نماز می خواندم، کار بیخ پیدا می کند)! آقا فرمود: مگر تو نماز نمی خواندی!؟ گفت: نه! آخوند گفت: من خودم دیدم داشتی نماز می خواندی...! گفت: نه آقا اشتباه دیدید! سؤال کردند: پس چه کار می کردی؟ گفت: فقط آمده بودم به خدا بگویم من یاغی نیستم، همین! این جمله در مرحوم آخوند (رحمة الله عليه) خیلی تأثیر گذاشت؛ خدایا ما خودمون هم می دونیم که عبادتی در شان خدایی تو نکردیم... نماز و روزه مان اصلاً جایی دستش بند نیست! فقط اومدیم بگیم که: خدایا ما یاغی نیستیم! بنده ایم! اگه اشتباهی کردیم مال جهلمون بوده لطفا همین جمله را از ما قبول کن کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam