eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
911 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
💎امام صادق علیه السلام : ⚜ تَلاقوا وتَحادَثُوا العِلمَ، فَإِنَّ بِالحَديثِ تُجلَى القُلوبُ الرائِنَةُ، وبِالحَديثِ إحياءُ أمرِنا، فَرَحِمَ اللّهُ مَن أحيا أمرَنا ⚜ به ديدار هم برويد و براي هم حديث بخوانيد همانا با حديث قلبهای زنگار گرفته جلا ميابد و با حديث امر ما زنده می شود پس خداوند رحمت كند كسی كه امر ما را زنده كند. 📚 بحارالأنوار ، ج1 ، ص202
منجم لوئی چهاردهم، زمان مرگ یکی از نزدیکان او را پیش بینی کرده بود. از قضا پیشگویی او درست از آب درآمد و آن شخص در زمان اعلام شده مُرد. لوئی از این قضیه ترسید و درصدد کشتن منجم برآمد. به همین دلیل او را احضار کرد و گفت: تو که این همه مهارت در نجوم داری آیا میدانی خودت چه وقت خواهی مرد؟ منجم که دریافته بود چه خوابی برایش دیده اند، فورا گفت: زمان دقیقش را نمیدانم. اما در طالع خود دیده ام که سه روز قبل از اعلیحضرت خواهم مُرد.. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
کاروانی در نزدیک نیشابور در کاروان سرایی شبی را ساکن شدند.در آن کاروان جوانی به نام احمد بود که بسیار ساده و خوش قلب بود. که به خاطر سادگی اش به او احمد بیچاره می گفتند. شبی در کاروان جنجال شد و هر کس سویی دوید تا اموال خود در جایی پنهان کند که از دست راهزنانی که در حال حرکت به کاروان سرای نیشابور بودند، در امان باشند. احمد بیچاره، 40 سکه با ارزش طلای اشرفی در جیب شلوار خود داشت. دوستش به او گفت: احمد، برو و این طلاها را در بیرون کاروانسرا خاک کن . احمد گفت: اگر خدا بخواهد یقین کن کسی نمی تواند بدزدد و من در عمرم دروغ نگفته ام . راهزنان رسیدند و تاراج شروع شد. دوست احمد گفت: برو در گوشه ای در کاروان سرا نزد شتران بخواب. چون دارایی تو در جیب توست و اگر خواب باشی کسی بیدارت نمی کند . احمد گفت: من چنین نمی کنم. اهل کاروان چون طلاها را پنهان کرده بودند، راهزنان چیزی از طلا ها نیافتند . احمد ، نزد راهزنان رفته و گفت: 40 طلای اشرفی در جیب دارم بیایید و از من بگیرید... هر راهزنی که این جمله را می شنید بر این جمله می خندیدو می گفت دیوانه است و کسی سمت او نمی رفت ... راهزنان لباس های تمام اهل کاروان را گشتند و طلاهای شان را دزدیدند. به جز احمد بی چاره. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
روال دعوا تو مدرسه تو دهه شصت به این شکل بود که اول همدیگه را میزدیم ، ناظم می ومد جدامون می کرد بعد تک تک هم مونو میزد ما ناظمه رو جدا می کردیم بعد زنگ میزد بابامون می ومد باباهامون هم ما رو میزدن بعد ناظمه جدامون می کرد😂 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
993.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اندر احوالات کنجکاوی 😂😂😂 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🌸مولی علی(ع) زیانکار کسی است که عمر خود را ساعت به ساعت بیهوده از دست می‌دهد.👎 بحار:78:152
یک روز توی پیاده‌رو به طرف میدان تجریش می‌رفتم، از دور دیدم یک كارت‌پخش‌كن خیلی باكلاس، كاغذهای رنگی قشنگی دستشه ولی به هركسی نمیده! خانم‌ها رو که کلا تحویل نمی‌گرفت و در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار می‌كرد و معلوم بود فقط به كسانی كاغذ رو می‌داد كه مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند، اهل حروم‌کردن تبلیغات نبود. احساس كردم فكر میكنه هركسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام‌رنگی گرون‌قیمت رو نداره، لابد فقط به آدم‌های باكلاس و شیک‌پوش و باشخصیت میده! حسابی کنجکاو شده بودم. خدایا، نظر این تبلیغاتچی خوش‌تیپ و باكلاس راجع به من چی خواهد بود؟! آیا منو تائید میكنه؟! كفشهامو با پشت شلوارم پاک كردم تا مختصر گردوخاكی كه روش نشسته بود پاك بشه و كفشم برق بزنه! شكم مبارک رو دادم تو و درعین‌حال سعی كردم خودم رو كاملا بی‌تفاوت نشون بدم! دل تو دلم نبود. یعنی منو می‌پسنده؟ یعنی به من هم از این كاغذهای خوشگل میده؟ همین‌طور كه سعی می‌كردم با بی‌تفاوتی از كنارش رد بشم با لبخند نگاهی بهم كرد و یک كاغذ رنگی به طرفم گرفت و گفت: "آقای محترم! بفرمایید" قند تو دلم آب شد! با لبخندی ظاهری و با حالتی که نشون بدم اصلا برام مهم نیست بهش گفتم: می‌گیرمش ولی الان وقت خوندنش رو ندارم! كاغذ رو گرفتم. چند قدم اون‌ورتر پیچیدم توی قنادی و اون‌قدر هول بودم كه داشتم با سر می‌رفتم توی كیک. ایستادم و با ولع تمام به كاغذ نگاه كردم، نوشته بود: 👈"دیگر نگران طاسی سر خود نباشید، پیوند مو با جدیدترین متد روز اروپا و امریكا" 😐 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
پدرم در سال چهل از دنیا رفت و من شش ماه بعد از وفاتش بدنیا آمدم ، در شش سالگی که کمی خواندن و نوشتن آموختم تازه فهمیدم که آن شعری که پدرم وصیت کرده بود تا بر سنگ قبرش بنویسند مفهومش چیست ( در بزم غم حسین، مرا یاد کنید ) بعدها و در جوانی همیشه کنجکاو بودم که آیا پدرم حقیقتا حسینی بوده ؟؟ روزی در سن حدودا بیست سالگی در کوچه میرفتم که مردی حدودا پنجاه ساله که نامش حسین بود و فهمیده بود من پسر حاج عباسعلی هستم ناگهان مرا در آغوش گرفت و سر بر شانه ام گذاشت و گریست و گریست !!! وقتی آرام شد راز گریستن خودش را برای من اینگونه تعریف کرد : در جوانی چند روز مانده به ازدواجم گرچه آهی در بساط نداشتم ولی دلم را به دریا زدم و با نامزد و مادر زنم به مغازه زرگری پدرت رفتیم و یواشکی به پدرت ندا دادم که پولم کم است لطفا سرویسی ارزان و کم وزن به نامزدم نشون بده طوری که مادر زن و همسرم متوجه نشوند از قضا نامزدم سرویس زیبا و‌ بسیار گرانی را انتخاب کرد ، من که همینطور هاج و واج مانده بودم که چکار بکنم ناگهان پدرت گفت : حسین آقا قربان اسمت ، با احتساب این سرویس طلایی که نامزدت برداشت الباقی بدهی من به شما از بابت اجرت بنایی که در خانه مان کردی صد تومان است و سپس (به پول آن زمان ) صد تومان هم از دخل در آورد و به من داد من همینطور هاج و واج پدرت را نگاه میکردم و در دلم به خودم میگفتم کدوم بدهی؟ کدوم بنایی ؟ من طلبی از حاجی ندارم !! بالاخره پدرت پول طلا را نگرفت که هیچ ، بلکه صد تومان خرج عروسی ام را هم داد و مرا آبرومندانه راهی کرد گذشت و گذشت تا اینکه بعد از مدتها شنیدم حاجی عباسعلی در سن چهل و یک سالگی پس از آمدن از سفر کربلا از دنیا رفته آمدم خانه خیلی گریه کردم و برای اولین بار به زنم راز خرید طلای عروسیمان را تعریف کردم وقتی همسرم شنید که حاجی طلاها را در موقع ازدواجمان مجانی به او داده زد زیر گریه و آنقدر ناله کرد که از حال رفت وقتی زنم آرام شد از او پرسیدم تو چرا اینقدر گریه میکنی و همسرم با هق هق اینگونه جواب داد : آنروز بعد از خرید طلا چون چادر مادرم وصله دار بود حاجی فهمید که ما هم فقیریم ، شاگردش را به دنبال ما فرستاد تا خانه ما را یاد گرفت و چون شب شد دیدیم حاجی به در خانه ما آمده و در میزند، من و مادرم رفتیم و در را باز کردیم و حاجی بی آنکه به ما نگاه کند که مبادا ما خجالت بکشیم پولی در پاکت به مادرم داد و گفت خرج جهاز دخترتان است. حواله ی آقا امام حسین علیه السلام است،لطفا به دامادتان نگویید که من دادم !! تا همسرم این ماجرا را تعریف کرد باز هر دو به گریه زار زدیم که خدایا این مرد چه رفتار زیبایی با ما کرده ، بگونه ای که آنروز پول طلا و خرج عروسی مرا طوری داد که زنم نفهمید. و خرج جهاز زنم را طوری داد که من نفهمیدم !! ارسالی از مخاطبین کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
گدایی ٣٠ سال کنار جاده ای می‌نشست. یک روز غریبه ای از کنار او گذر کرد. گدا طبق عادت کاسه خود را به سمت غریبه گرفت و گفت : بده در راه خدا غریبه گفت : چیزی ندارم به تو بدهم؟ آنگاه از گدا پرسید : آن چیست که رویش نشسته ای ؟؟ گدا پاسخ داد: هـیچی یک صندوق قدیمی ست . تا زمانی که یادم می آید ، روی همین صندوق نشسته ام . غریبه پرسید : آیا تاکنون داخل صندوق رادیده ای؟ گدا جواب داد: نه !! برای چه داخلش راببینم ؟؟ دراین صندوق هیچ چیزی وجود ندارد . غریبه اصرار کرد چه عیبی دارد؟ نگاهی به داخل صندوق بینداز . گدا کنجکاو شد و سعی کرد در صندوق را باز کند. ناگهان در صندوق باز شد و گدا باحیرت و ناباوری و شادمانی مشاهده کرد که صندوقش پر از جواهر است. من همان غریبه ام که چیزی ندارم به تو بدهم اما می گویم نگاهی به درون بیانداز. نه درون صندوقی، بلکه درون چیزی که به تو نزدیکتراست {درون خویش} صدایت را می شنوم که می گویی: اما من گدا نیستم !! گدایند همه ی کسانی که ثروت حقیقی خویش را پیدا نکرده اند. درونت‌را‌بنگر !! کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفاقت پسرا اینجوریه😂❤️ کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امام صادق(ع) درباره یاران حضرت مهدی (عج) می‌فرمایند: ♦️ رِجَالٌ کَأَنَّ قُلُوبَهُمْ زُبَرُ الْحَدِیدِلَا یَشُوبُهَا شَکٌّ فِی ذَاتِ اللَّهِ أَشَدُّ مِنَ الْحَجَرِ لَوْ حَمَلُوا عَلَى الْجِبَالِ لَأَزَالُوهَا 🔷 یاران امام زمان کسانی هستند که دل‌های آنان همچون پاره آهن سخت و محکم است و تردیدی در ایمان الهی آن‌ها ایجاد نمی‌گردد. دلشان قوی‌‌تر ازسنگ است و اگر به کوه حمله‌ور گردند آن را از جای برکنند. 📚 بحارالانوار ج ۵۲ ص ۳۴۰ 🆔 @hamkalam