برگزیده حضرت سبحان ، جناب سلیمان با بساط شاهی و سلطنت و عظمت و مکنت بر دهقانی گذر کرد . دهقان چون شأن سلیمان را دید گفت : خدای مهربان به پسر داود پادشاهی عظیم و سلطنتی کبیر کرامت فرموده . باد این سخن را به گوش سلیمان رسانید . حضرت از بساط عظمت به زیر آمد و نزد او رفت و فرمود : چیزی را که توانایی آن را نداری و تحمل مسئولیتش را برایت قرار نداده اند آرزو مکن ؛ اگر یک تسبیح تو را خدا بپذیرد ، برای تو از آنچه حشمت دنیا به سلیمان عنایت شده بهتر است ، زیرا ثواب تسبیح باقی و ملک سلیمان فانی است !
منع:ربیع الآثار
اللهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
✅در ماه صفر سال 1267 ه.ق. به امیر کبیر اطلاع دادند که در پایتخت، چند بیمار مبتلا به آبله پیدا شده است که سعی و کوشش برای بهبود آنها مؤثر واقع نشده است و آنها مرده اند.
🔹امیر از شنیدن این خبر به شدت نگران شد و بی درنگ دستور داد که در تمام شهر تهران و ولایات نزدیک، برنامه آبله کوبی اجرا شود تا بیماری گسترش پیدا نکند.
در آن روزها تزریق واکسن آبله و بیماری های دیگر مرسوم نبود و مردم راضی نبودند که واکسن پیشگیری این بیماری به آنها تزریق شود.
🔸از طرفی چند تن از مارگیرها و دعا نویس ها شایع کرده بودند که تزریق واکسن، موجب نفوذ اجنه در خون می شود و ممکن است شخص به جنون مبتلا شود.
📌چند روز پس از آغاز آبله کوبی به امیرکبیر خبردادند که مردم به علت جهل حاضر نیستند که واکسینه شوند.
امیرکبیر دستور داد که هرکس حاضر نشود آبله بکوبد، باید پنج تومان جریمه به صندوق دولت بپردازد.
✒روزی پاره دوزی را که طفلش بر اثر بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند.
امیر که جسد طفل را نگریست فریاد زد: ما که برای نجات بچه هایتان آبله کوب فرستادیم، وای از جهل و نادانی شما مردم!
✔ پس از آن امیرکبیر را گریه مجال نداد و هق هق گریست.
👈چندتن از اطرافیان خواستند او را آرام کنند، اما او گفت: ما مسؤول مرگ این مردم هستیم.اینها فرزندان حقیقی من هستند.
مسؤول نادانی آنها نیز ما هستیم.
اگر در هر کوی و برزن، مدرسه و کتابخانه دایر شود، جهل و نادانی ریشه کن می شود و مارگیرها و دعانویس ها می روند دنبال کارشان.
↙داستانهایی از زندگی امیر کبیر،ص47
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فارسی را پاس بدارید😄😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
روزی کفاشی در حال تعمیر کفشی بود ناگهان سوزن کفاشی در انگشتش فرو رفت از شدت درد فریادی زد سوزن را چند متر دور تر پرت کرد .
مردی حکیم که از ان مسیر عبور می کرد ماجرا را دید سوزن را اورد به کفاش تحویل داد و شعری را زم زمه کرد
درختی که پیوسته بارش خوری
تحمل کن انگه که خارش خوری .
این سوزن منبع درآمد توست این همه فایده حاصل کردی یک روز که از ان دردی برایت آمد آن را دور می اندازی!
نکته اخلاقی اینکه اگر از کسی یا وسیله ای رنجشی آمد بیاد آوریم خوبی های که از جانب آن شخص یا فوایدی که از آن حیوان ، وسیله یا درخت در طول ایام به ما رسیده ,
آن وقت تحمل آن رنجش آسان تر می شود ...
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
نادرشاه و مرد نابینا
نقل است که نادرشاه در سال ۱۱۵۶ به نجف آمد. او در این سفر زیارتی دستور داد تا گنبد حرم مطهر و ملکوتی حضرت امیرالمومنین علیه السلام طلایی شود.
در یکی از این روزها که نادرشاه قصد تشرف به حرم داشت دید در کنار درب حرم یک پیرمرد نابینایی در حال گدایی است؛ نادر پیش پیرمرد رفت و در کنارش نشست. گفت: چند وقت است اینجا گدایی میکنی؟
پیرمرد که فهمید نادرشاه کنارش نشسته خوشحال شد. گمان کرد قرار است صلهای از نادرشاه بگیرد. عجز و لابهاش را بیشتر کرد و گفت: حدودا بیست سال جناب نادر.
نادرشاه که مرد خشن و سرسختی بود گفت: مردک! بیست سال است در کنار حرم مولا علی علیه السلام نشستهای و شفای چشمانت را از شاه مردان نگرفتهای؟ من الان میروم به حرم برای زیارت و بر میگردم. اگر در این فاصله شفای چشمانت را نگرفته باشی همین جا گردنت را میزنم.
نادر رفت و این نابینای بیچاره که امید صله داشت، ماند با بیچارگی خودش. صله که نگرفت هیج جانش هم به خطر افتاد.
او از ترس جانش به استیصال و بیچارگی افتاد و از عمق وجود شروع به صحبت با امیر مومنان کرد و چون چارهای نداشت با تمام وجود درخواست شفا میکرد. اگر تا حال حرم وسیلهی معاش او شده بود حالا فقط توسل به صاحب حرم میتوانست هم چشمش را بینا کند هم جانش را نجات دهد.
نادرشاه برگشت. کوری که بیست سال در کنار حرم مولا نشسته و به اندک صدقات زائران دلخوش کرده بود شفا یافت. هم جانش هم چشمش.
چه این داستان حقیقت داشته باشد و چه نداشته باشد تمثیل حال و روز ماست. ما نابینایان واقعی، ما که دلهایمان کور است و سالهاست بر در این سرای با عظمت او نشستهایم و به گدایی مشغولیم و به اندک حطام دنیا راضی. دنبال شفای حقیقی نیستیم و از او طلب حقیقی نداریم.
یک نادرشاهی میخواهد تا به ما بفهماند که بر در سرای چه کسی نشستهایم و او چه اعجازهایی میکند. بیچارهایم ما. حتی بیچارهتر از آن نابینا.
📚 کتاب کهکشان نیستی به نقل از کتاب آیت الحق جلد اول (با تلخیص)
--------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
--------------------------
#داستان
ثروت واقعی
هرگز فکر نکنید با داشتن پول زیاد شما ثروتمند خواهید بود.
در دنیای امروزی ثروت فراتر از پول است.
ناپلون هیل در کتاب کلید طلایی، ١٥ نوع ثروت را معرفی میکند که داشتن آنها ما را ثروتمند میکند:
١- نگرش مثبت
٢- ارتباط مؤثر
٣- ادب
٤- یادگیری مادامالعمر
٥- انضباط شخصی
٦- تندرستی واقعی
٧- آرامش خاطر
٨- خلاقیت
٩- عشق ورزیدن به کار
١٠- داشتن برنامه و هدف
١١- داشتن قلب و زبان شاکر
١٢- درک دیگران
١٣- استفاده موثر از زمان
١٤- بخشندگی
١٥- اعتماد به نفس
كمى بيشتر تأمل كنيم و برگهاى برنده زندگىمان را ببينيم.
شاد و ثروتمند باشید.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#مشاوره
حتماً اصطلاح متعصب يا طرفدار «دو آتشه» را شنيدهايد. يعنی طرفداری سخت و انعطافناپذير و خشك.
اين صفت از دو منشاء برخاسته است. نخست نانوايیها. شايد شنيده باشيد كه در صف نانوایی پيرمردی به شاطر گفته: «شاطر جوون! دو آتيشهاش كن! خمير نباشه» و منظورش آن است كه شاطر وقتی نان را از ديوار تنور جدا كردند همچنان كه بر سر چنگك است بار ديگر آن را روی آتش گرفته تا كاملاً خشك و برشته شود.
مأخذ دوم اين اصطلاح از صنعت توليد عرقيات سنتی است. شايد در زمان خريد عرق نعنا يا بيدمشك از جناب عطار شنيده باشيد كه: «اين عرق دو آتيشه است» و يعنی اينكه اين محصول نتيجه دو بار تقطير و حرارت ديدن بوده و بسيار خالصتر و اثربخشتر از ساير عرقيات و طبعاً گرانتر است.
امروزه به متعصبان خشك و تلخرفتار كه هيچ انعطافی در رفتار و گفتار خود نداشته و خود را مُحِق بر تعصب خود میدانند «طرفدار دو آتشه» میگويند. مانند عرق دو آتشه تلخ و مانند نان دو آتشه خشك و البته شكننده.
-------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#ضرب_المثل
637.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این چرا یهو پرت شد🤣🤣
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
نقل می کنند روزی ناصرالدین شاه قاجار به مسئول باغ وحش تهـران گفت : وصـف بـاغ وحش را زیاد شنیده ام ، مایلم روزی به تماشـا بیایم .
روزی که بنا بود فردایش شاه برای تماشا و بازدید بیاید . از قضـا شیر مرد . و البـته بـاغ وحش هم بدون شیر هیچ شوری ندارد .
از اینرو مسئول باغ وحش کسی را پیدا کرد و گفت :به تو صد تومان می دهم به شرط آنکه فردا برای چند دقیقه ای پوست شیر را به تن کرده و در قفس شیر باشی ، و همینکه ناصرالدین شاه آمـد ، تـو هـم غرش کنان از این سو و آن سوی قفس جولانی بدهی ، و آن شخص هم پذیرفت .
همان روز پوست شیر را به تن کرد و به درون قفس آمد و در برابـر نـاصـرالدین شـاه غـرش کـنـان ایـن سـو و آن سو رفت .
ناصرالدین شـاه خیلی خوشش آمد . سپس به قفس کناری رفت ، . قفـس پلنگ بود .
پلنگ نیز چابک و چالاک قدم میزد و به کار خود مشغول بود .
ناصرالدین شاه از پلنگ هم خوشش آمد . به مسئول باغ وحش روکرد و گفت : مـن از کوچکی مایل بودم ببینم وقتی پلنگی کنار شیری قرار می گیرد چه اتفاقی می افتد . .
مسـئول بـاغ وحـش گفت : من همین الان آنها را کنار هم قرار می دهم تا شما تماشا کنید .
مردی که در پوست شیر رفته بود این سخنان را شنید ، اما هیچ فکر نمی کرد که این اتفاق بیافتد و پیش خود گمان میکرد که این یک تعارف ساده است و تمام می شود .
اما مسئول باغ وحش در قفس پلنگ را باز کرد و پلنگ هم غرش کنان به داخل قفس شیر پرید .
شیر ترسید و عقـب عقـب رفت ، پلنگ آرام و اهسته به او گفت : نترس من هم یکی هستم مثل تو ، به تو صد تومان داده اند رفته ای در پوست شیر ، به من هم صد تومان داده اند رفته ام در پوست پلنگ .پس نه من پلنگم نه تو شیر ، بلکه هر دو در پوستیم .
🔹 حـال داستان ما در دنیا نیز دقیقاً همینگونه است . یعنی همه در پوسـتیـم ،
خیلـی ها شیر می نمایند اما نیستند
و خیلی ها هم پلنگ به چشم می آیند اما پلنگ واقعی نیستند .
و مرگ روزی است که آدمها از پوست بیرون آمده و حقیقت خود را نشان می دهند .
💐بقول سعدی:
🔹بسا سـوار که آنـجـا پیاده خـواهـد شد
🔹بسا پیاده که آنـجـا سـوار خـواهـد بـود
🔸بسا امیر کـه آنجا اسيـر خـواهـد شد
🔸بسا اسیر که فـرمانگـذار خـواهـد بـود
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam