637.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این چرا یهو پرت شد🤣🤣
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
نقل می کنند روزی ناصرالدین شاه قاجار به مسئول باغ وحش تهـران گفت : وصـف بـاغ وحش را زیاد شنیده ام ، مایلم روزی به تماشـا بیایم .
روزی که بنا بود فردایش شاه برای تماشا و بازدید بیاید . از قضـا شیر مرد . و البـته بـاغ وحش هم بدون شیر هیچ شوری ندارد .
از اینرو مسئول باغ وحش کسی را پیدا کرد و گفت :به تو صد تومان می دهم به شرط آنکه فردا برای چند دقیقه ای پوست شیر را به تن کرده و در قفس شیر باشی ، و همینکه ناصرالدین شاه آمـد ، تـو هـم غرش کنان از این سو و آن سوی قفس جولانی بدهی ، و آن شخص هم پذیرفت .
همان روز پوست شیر را به تن کرد و به درون قفس آمد و در برابـر نـاصـرالدین شـاه غـرش کـنـان ایـن سـو و آن سو رفت .
ناصرالدین شـاه خیلی خوشش آمد . سپس به قفس کناری رفت ، . قفـس پلنگ بود .
پلنگ نیز چابک و چالاک قدم میزد و به کار خود مشغول بود .
ناصرالدین شاه از پلنگ هم خوشش آمد . به مسئول باغ وحش روکرد و گفت : مـن از کوچکی مایل بودم ببینم وقتی پلنگی کنار شیری قرار می گیرد چه اتفاقی می افتد . .
مسـئول بـاغ وحـش گفت : من همین الان آنها را کنار هم قرار می دهم تا شما تماشا کنید .
مردی که در پوست شیر رفته بود این سخنان را شنید ، اما هیچ فکر نمی کرد که این اتفاق بیافتد و پیش خود گمان میکرد که این یک تعارف ساده است و تمام می شود .
اما مسئول باغ وحش در قفس پلنگ را باز کرد و پلنگ هم غرش کنان به داخل قفس شیر پرید .
شیر ترسید و عقـب عقـب رفت ، پلنگ آرام و اهسته به او گفت : نترس من هم یکی هستم مثل تو ، به تو صد تومان داده اند رفته ای در پوست شیر ، به من هم صد تومان داده اند رفته ام در پوست پلنگ .پس نه من پلنگم نه تو شیر ، بلکه هر دو در پوستیم .
🔹 حـال داستان ما در دنیا نیز دقیقاً همینگونه است . یعنی همه در پوسـتیـم ،
خیلـی ها شیر می نمایند اما نیستند
و خیلی ها هم پلنگ به چشم می آیند اما پلنگ واقعی نیستند .
و مرگ روزی است که آدمها از پوست بیرون آمده و حقیقت خود را نشان می دهند .
💐بقول سعدی:
🔹بسا سـوار که آنـجـا پیاده خـواهـد شد
🔹بسا پیاده که آنـجـا سـوار خـواهـد بـود
🔸بسا امیر کـه آنجا اسيـر خـواهـد شد
🔸بسا اسیر که فـرمانگـذار خـواهـد بـود
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
« فقیری به در خانه بخیلی آمد، گفت: شنیده ام که تو قدری از مال خود را نذر نیازمندان کرده ای و من در نهایت فقرم، به من چیزی بده بخیل گفت: من نذر کوران کرده ام. فقیر گفت: من هم کور واقعی هستم، زیرا اگر بینا می بودم، از در خانه خداوند به در خانه کسی مثل تو نمی آمدم.»
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
حکیمی شاگردان خود را برای یک گردش تفریحی به کوهستان برده بود. بعد از پیادهروی طولانی، همه خسته و تشنه در کنار چشمهای نشستند و تصمیم گرفتند استراحت کنند. حکیم به هر یک از آنها لیوانی داد و از آنها خواست قبل از نوشیدن آب یک مشت نمک درون لیوان بریزند. شاگردان هم این کار را کردند. ولی هیچیک نتوانستند آب را بنوشند، چون خیلی شور شده بود. سپس استاد مشتی نمک را داخل چشمه ریخت و از آنها خواست از آب چشمه بنوشند وهمه از آب گوارای چشمه نوشیدند.
حکیم پرسید: «آیا آب چشمه هم شور بود؟»
همه گفتند: «نه، آب بسیار خوشطعمی بود.»
حکیم گفت: «رنجهایی که در این دنیا برای شما در نظر گرفته شده است نیز همین مشت نمک است نه کمتر و نه بیشتر. این بستگی به شما دارد که لیوان آب باشید و یا چشمه که بتوانید رنجها را در خود حل کنید. پس سعی کنید چشمه باشید تا بر رنجها فایق آیید.»
دریا باش که اگر یک سنگ به سویت پرتاب کردند سنگ غرق شود نه آن که تو متلاطم شوی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاید برای شما اتفاق افتاده باشد !!!🤣🤣🤣
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
✅ شخصی نزد #امام_صادق(علیهالسلام) از شدّت فتنههای آخرالزمان ابراز نگرانی کرد و از چگونگی تشخیصِ حق و باطل در آن فضای غبارآلود پرسید.
🍃 حضرت چادر خیمه را کنار زد تا نورِ آفتاب به درون خیمه بتابد. و پرسیدند آیا این نور آفتاب را میبینی؟
آن شخص پاسخ داد: بله.
🍃 حضرت فرمودند:
“در فتنههای آخرالزمان حقّ برای دوستانِ ما اهلِ بیت، از این آفتاب آشکارتر است.
📖 کافی، ج۱، ص ۳۳۶
مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراند...؛
پنجره های اتاق باز نمی شد .
نیمه شب احساس خفگی کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت اما نمی توانست آن را باز کند .
با مشت به شیشه پنجره کوبید، هجوم هوای تازه را احساس کرد
و سراسر شب را راحت خوابید .
صبح روز بعد فهمید که شیشه کمد کتابخانه را شکسته است و همه شب، پنجره بسته بوده است...!
" او تنها با فکر اکسیژن، اکسیژن لازم را به خود رسانده بود...!!! "
افکار از جنس انرژی اند و انرژی، کار انجام می دهد...
فلورانس اسکاویل شین
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
پاپ ژان پل دوم پاپ اسبق کاتولیکهای جهان در سال ١٩٩٨ به کوبا سفر كرده بود. در این ملاقات پاپ ژان پل دوم از باب ارشاد و نصیحت به فیدل کاسترو گفت:
" آیا شما به کلیسا ایمان دارید ؟"
فیدل با زیرکی جواب داد:
" آیا شما خود به خداوند ایمان دارید؟! "
پاپ که از این پاسخ جا خورده بود چند لحظه سکوت کرد و گفت:
"مردم عادی به خداوند ایمان دارند، چطور ممکن است من در مقام جانشین عیسی مسیح به خدا ایمان نداشته باشم؟"
سپس کاسترو گفت:
"خیالم راحت شد زیرا به خاطر سکوت شما در برابر تجاوزات نظامی امریکا در گوشه و کنار جهان و کشتار انسان ها و نشان ندادن واکنش در برابر این جنایات و عدم حمایت از مظلومین جهان تصور می کردم شما بی خدا هستید!"
پاپ که از سخنان کاسترو برآشفته شده بود و این عبارات را توهین به خود و پیروان کلیسای کاتولیک تلقی می کرد خواست جلسه ملاقات با کاسترو را ناتمام ترک كند
اما کاسترو او را به تحمل و نشستن دعوت کرد و خطاب به او گفت:
"اگر شما خود را نماینده عیسی مسیح در زمین میدانید و معتقد هستید میلیونها نفر در جهان پیرو دارید و بسیاری از رهبران جهان و از جمله رئیس جمهور آمریکا و مقامات این کشور به شما ایمان دارند و جایگاه شما را تقدیس می کنند، از آنها بخواهید هزینه های جنگی را کنار گذاشته و در مبارزه با فقر و نجات انسان ها به کار بگیرند!"
پاپ جواب داد:
" کلیسا در سیاست دخالت نمی کند!"
و در اینجا کاسترو تیر خلاص را شلیک کرد و خطاب به پاپ گفت:
"اگر کلیسای کاتولیک با میلیونها نفر پيرو در سیاست دخالت نمیکند و کاری به سرنوشت مردم و بلایی که امپریالیسم غرب و سرمایه سالاران بر سر فقرا و کشورهای جهان سوم می آورند ندارد، پس چنین کلیسایی یک نقش فانتزی و تشریفاتی دارد و چیزی شبیه تشریفات جشن سال نو و یا هالووین و روز شکرگزاری و امثال آن است و چنین کلیسایی چکار به ایمان من دارد؟! البته که من به چنین کلیسایی ایمان ندارم! زیرا اهل تشریفات و مراسم فانتزی نیستم!"
پس از این ملاقات پاپ ژان پل دوم (پاپ اسبق) در بازگشت به رم خطاب به خبرنگاران گفت:
"اگر چه کاسترو به کلیسا ایمان ندارد، اما به تصور من از انسانهای مورد توجه خداوند است! "
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@HAMKALAM
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 مراسم عروسی در بهترین تالار ، اما مهمان را از این قشر دعوت کردند.؟
👌 فرق این عروسی این بود که داماد وعروس هدیه می دادند. درصورتیکه مرسوم است هدیه از طرف مدعوین داده شود.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#کلام_نور
💎 امیرالمؤمنین(علیه السلام) :
⚜ از توکلّت ، تو را همين بس كه برای خود روزی رسانی به جز خداوند سبحان نبینی.
📚 غرر الحكم ، ح ۴۸۹۵
آورده اند که اسبی در چشمه ای آب می خورد.
خوکی در آن مقام غلطید و آب را مکدر کرد.
لاجرم میان اینها خصومتی پیدا شد.
اسب از آدمی مدد خواست تا از خوک انتقام کشد و بر شرایط او راضی شد.
آدمی فی الحال مسلح شده، بر پشت اسب نشسته، بر سر خنزیر (خوک) رسید و او را کشت.
اسب، هلاکت دشمن را به چشم خود دیده و خیلی خوش وقت گردید.
سپس مراتب شکر و سپاس آدمی به جا آورده، خواست که از وی رخصت گرفته و روان شود.
آدمی گفت که من با تو کار دارم.
پس حکم کرد که اسب را در اصطبل ببندند.
اسب معلوم کرد که اکنون، نقد آزادی چنان از دست رفته و باز حاصل شدنش امکان ندارد و مزد انتقامی که از خوک کشیدم، خیلی سنگین بوده است.
(خلاصه): اکثری از بنی آدم از محنت اندک گریخته و دیوانه وار خود را در بلای عظیم می افکنند و بعضی چنان باشند که از بهرِ تسکینِ دلِ کینه جوی خود، مرتکب کاری شوند که ثمره آن جز ندامت دائمی، چیزی دیگر نباشد.
📚 منبع: حکایات دلپسند، محمدمهدی واصف
لینک کانال بچه های مدرسه
https://eitaa.com/hamkalam