📖 درویش قانع
درویشی تنها در صحرا نشسته بود.
پادشاهی بر او گذشت.
درویش التفاتی به وی نکرد.
سلطان برنجید.
وزیر نزدیک درویش آمد و گفت ای جوانمرد، سلطانِ روی زمین بر تو گذر کرد، چرا شرط ادب به جای نیاوردی؟
درویش گفت سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد.
📚 منبع: گلستان سعدی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
ناشنوایی خواست به احوالپرسی بیماری برود. با خودش حساب و کتاب کرد که نباید به دیگران درباره ناشنوایی اش چیزی بگوید و برای آن که بیمار هم نفهمد او صدایی را نمی شنود باید از پیش پرسش های خود را طراحی کند و جواب های بیمار را حدس بزند.
پس در ذهنش گفتگویی بین خودش و بیمار را طراحی کرد . با خودش گفت « من از او می پرسم حالت چه طور است و او هم خدا را شکر می کند و می گوید بهتر است . من هم شکر خدا می کنم و می پرسم برای بهتر شدن چه خورده ای . او لابد غذا یا دارویی را نام می برد. آنوقت من می گویم نوش جانت باشد پزشکت کیست و او هم باز نام حکیمی را می آورد و من می گویم قدمش مبارک است و همه بیماران را شفا می دهد و ما هم او را به عنوان طبیبی حاذق می شناسیم.
مرد ناشنوا با همین حساب و کتاب ها سراغ همسایه اش رفت و همین که رسید پرسید حالت چه طور است ؟ اما همسایه بر خلاف تصور او گفت دارم از درد می میرم. ناشنوا خدا را شکر کرد. ناشنوا پرسید چه می خوری ؟ بیمار پاسخ داد زهر ! زهر کشنده ! ناشنوا گفت نوش جانت باشد. راستی طبیبت کیست؟ بیمار گفت عزرائیل ! ناشنوا گفت طبیبی بسیار حاذق است و قدمش مبارک. و سرانجام از عیادت دل کند و برخاست که برود اما بیمار بد حال شده بود و فریاد می زد که این مرد دشمن من است که البته طبیعتا همسایه نشنید و از ذوقش برای آن عیادت بی نظیر کم نشد.
مولانا در این حکایت می گوید بسیاری از مردم در ارتباط با خداوند و یکدیگر ، به شیوه ای رفتار می کنند که گرچه به خیال خودشان پسندیده است و باعث تحکم رابطه می شود اما تاثیر کاملاً برعکس دارد.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
ملامهرعلی خویی، عالم و سخنور و خطیب توانایی بود. روزی به مغازهی بقالی در بازار رفت و خواست مقداری گردو بخرد. قیمت گردو را پرسید.
بقال پیمانه را داد و به ملا گفت: گردوها را دستت بگیر و سبک سنگین کن و هر کدام وزنی نداشت (پوچ بود) جدا کن.
ملا سوال کرد: چرا چنین لطفی در حق من میکنید؟ (گردوی سالم را به من و خراب را به دیگران میفروشی!!!)
بقال گفت: شما عالم باسوادی هستید. من مطالب زیادی از شما یاد گرفتهام و به وجود شما افتخار میکنم و میخواهم جبران علم کنم.
ملا آه سردی کشید و سری به تأسف تکان داد و پیمانه را به بقال داد و گفت: این همه من در منبر، از انصاف سخن گفتم؛ بهای علم من آن بود که مانند دیگران، گردو به پیمانه برای من میکشیدی نه این که اختیار انتخاب دهی و چنین پیشنهادی به من بدهی!!! احترام من را زمانی نگه داشته بودی که آنچه را در پای منبرم شنیده بودی استفاده و عمل میکردی؛ و مرا نیازی به جبران حقالزحمه علمم با مقداری گردوی پُرمغز نبود. وای بر حال من که بر پای منبر من چنین کسانی مینشینند.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
بو علی بن سینا هنوز به سن بیست سال نرسیده بود كه علوم زمان خود را فرا گرفت و در علوم الهی و طبیعی و ریاضی و دینی زمان خود سر آمد عصر شد. روزی به مجلس درس ابو علی بن مسكویه،دانشمند معروف آن زمان ، حاضر شد. با كمال غرور گردویی را به جلوی ابن مسكویه افكند و گفت: مساحت سطح این را تعیین كن. ابن مسكویه جزوه هایی از یك كتاب كه در علم اخلاق و تربیت نوشته بود جلوی ابن سینا گذاشت و گفت: تو نخست اخلاق خود را اصلاح كن تا من مساحت سطح گردو را تعیین كنم،تو به اصلاح اخلاق خود محتاجتری از من به تعیین مساحت سطح گردو. بوعلی از این گفتار شرمسار شد و این جمله راهنمای اخلاقی او در همه عمرش قرار گرفت.
https://eitaa.com/hamkalam
وقتی راه نمیروی، نمیدوی، زمین هم نمیخوری و این «زمین نخوردن» محصول سکون است نه مهارت. وقتی تصمیمی نمیگیری، کاری نمیکنی، اشتباه هم نمیکنی و این «اشتباه نکردن» محصول انفعال است نه انتخاب.
خوب بودن به این معنی نیست که درهای تجربه را بر خود ببندی و فقط پرهیز کنی، خوب بودن در انتخابهای ماست که معنا پیدا میکند و شکل میگیرد. از امروز آغاز کنید!
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#قدری_تأمل
انس بن مالک میگوید: پس از آن که پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله و سلم از جنگ تبوک بازگشت، سعد انصاری به استقبال آن حضرت شتافت و به پیامبر (ص) دست داد.
پیامبر اکرم (ص) به او فرمودند: چه صدمه و آسیبی به دست تو رسیده که دستت زبر و خشن شده است؟
سعد عرض کرد: ای رسول خدا با طناب و بیل کار میکنم تا درآمدی برای معاش زندگی خود و خانوادهام کسب نمایم؛ از این رو دستم خشن شده است.
رسول اکرم (ص) دست سعد را بوسیدند و فرمودند: این دستی است که آتش دوزخ با آن تماس نمییابد.
📚 بیست و پنج اصل از اصول اخلاقی امامان
-------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#حکایت
ایده تشویق دانش آموزان منظم و مودب
هرهفته 3 نفر از هرکلاس
عکس با میز مدیر
محل درج عکس گروه کلاسی در شاد
#فرهنگیان_دهگان
🌷نگهبان درب فرودگاه اهواز از ورود او به داخل ممانعت کرد و او در نهایت آرامش و ادب و بدون هیچگونه تندی و اهانت به نگهبان برگشت و در آن گرمای سوزان جنوب حدوداً نیم ساعت روی جدول نشست.
به بنده حقیر (مسئول وقت فرودگاه) اطلاع دادند دم درب مهمان داری؛ رفتم و با کمال تعجب امیر سرلشگر شهید بابایی را دیدم که راحت روی زمین نشسته؛ جلو رفتم و پس از سلام ، عرض کردم جناب بابایی چرا تو این گرما اینجا نشستی؟!
🌷خیلی آرام و متواضع پاسخ داد، این نگهبان بنده خدا گفت: هواپیما روی باند است، و شما نمی توانی وارد شوی؛ منهم منتظر ماندم مانع پرواز نشوم.
در صورتیکه ایشان فرمانده معاون عملیات وقت نهاجا بودند ولی نه به نگهبان اهانت کرد، و نه خواستار تنبیه او شد بلکه از من خواست که نگهبان را مورد تشویق قرار دهم...
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam