446.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بدتر از لیز خوردن خنده های رفیقاته😂🤣😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
امیرالمومنین علیه السلام می فرماید:
وقتی قائم ماظهور کند،حقد و کینه از قلب ها زائل می شود،حتی درندگان و چهار پایان در صلح وصفا زندگی می کنند و خانمی به تنهایی از عراق تا شام می رود وبا آنکه انبان ملزومات خود را همراه دارد اما کسی متعرض او نمی شود و او از کسی ترس وهراس ندارد.
اگر قائم ما ظهور کند،آسمان بارش خود را نازل می کند وزمین نعمت ها و برکات و گیاهانش را خارج می نماید.
📚 :بحار الانوار،ج52،ص316
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#مهدویت
#قائم
مردی در بازار شهری حجره داشت و آوازه خساست و تنگ نظری او، ورد زبان مردم شهر بود به طوری كه اگر كسی میخواست مردی را به خساست مثال بزند نام او را میآورد. روزی چند نفر از كسبهی بازار در مورد رفتار عجیب این مرد با هم صحبت میكردند. آنها با یكدیگر شرطی بستند مبنی بر اینكه هركس بتواند یك وعده غذا خود را میهمان این مرد خسیس كند شرط را برنده شده.
یكی از بازاریان یك روز شاگردش را به دكّان مرد خسیس فرستاد و از او دعوت كرد برای مشورت در مورد یك معامله به دكّان او بیاید. مرد خسیس كه حرف معامله را شنید، خیلی خوشحال شد. سریع كارهایش را كرد و خود را به دكّان دوستش رساند. بعد از سلام و احوالپرسی نشست تا با مرد صحبت كند. ولی چون دكان شلوغ و پر رفت و آمد بود مرد دكاندار گفت: در این سروصدا نمیتوانیم خوب حرف بزنیم شب شام به منزل من بیا تا آنجا با خیال راحت بنشینیم و حرف بزنیم.
غروب كه شد مرد خسیس لباسهایش را پوشید و راهی خانهی مرد بازاری شد. مرد صاحب خانه به گرمی از او استقبال كرد. سفرهای رنگین چید تا شام بخورند بعد از شام برایش میوه آورد. مرد خسیس كه این همه خوشبختی یكجا نصیبش شده بود از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید.
بعد از شام مرد صاحب خانه آمد بنشینند و با هم صحبت كنند كه صدای جیغ و فغان از آشپزخانه به گوش رسید. مرد خود را به آشپزخانه رساند سپس بازگشت و رو كرد به مرد خسیس و گفت: شرمنده! سینی چای از دست زنم افتاده و روی پایش ریخته، پایش سوخته باید سراغ طبیب بروم و او را به خانه بیاورم تا مداوایش كند. اصل صحبت ما میماند برای یك شب دیگر حالا یا خانهی من یا خانهی شما، مرد خسیس كه حرف مرد را در حد تعارفی میدانست گفت: خانهی ما و شما ندارد، دفعهی بعد تشریف بیاورید خانهی ما، خداحافظی كرد و به خانهاش بازگشت.
مرد خسیس كه رفت، مرد برگشت و به زنش گفت: عالی بود! خیلی خوب بود. باید ببینیم، او كی من را دعوت میكند تا شرط را ببرم.
چند شبی از شب میهمانی گذشت. مرد خسیس دید خبری از طرف مرد دكاندار نیامد. تصمیم گرفت خودش به دكان او رود و به بهانهی احوالپرسی از همسر بیمارش ببیند، چه وقت میتوانند در مورد معامله صحبت كنند. رفت سلام و احوالپرسی كرد و نشست از احوال همسر مرد پرسید. مرد تاجر گفت رو به بهبودی است ولی فعلاً قادر به حركت نیست.
باید دوباره شبی بنشینیم و با هم صحبت كنیم. مرد خسیس: تعارف كرد كه باشه اگر خواستی شبی به خانهی من بیا تا با هم صحبت كنیم. مرد گفت: خدا عمرت بدهد، باشه شام میام تا وقت كافی داشته باشیم و با هم صحبت كنیم. مرد خسیس كه پشیمان شده بود گفت: نه! تو شام بیایی همسرت در خانه تنها میماند؟ مرد پاسخ داد: او تنها نیست! خواهرش به خانهی ما آمده تا مواظبش باشد.
مرد خسیس كه دستی دستی خودش را در چاه انداخته بود، فردا با نارضایتی برنج و گوشت و میوه خرید و به خانه برد و از همسرش خواست به اندازهی غذای دو نفر شام بپزد.
زن مرد خسیس كه خیلی دست و دلباز بود و از دست خسیس بازیهای شوهرش خسته شده بود، چندین نوع غذا درست كرد تا سفرهای رنگارنگ برای میهمانشان پهن كند.
مرد مغازهدار غروب كه شد دكانش را بست به خانه رفت و به همسرش گفت: به همه گفتم من امشب شرط را میبرم من یك وعده غذا خانهی مرد خسیس میخورم. لباسهایش را پوشید و به خانهی او رفت.
مرد خسیس با دلخوری و به امید بستن یك معامله پرسود از میهمانش پذیرایی كرد و سفرهی رنگارنگی چید آن دو با هم سر سفره نشستند بسم الله گفتند و شروع به خوردن غذا كردند. مرد مغازهدار كه آن همه غذای رنگارنگ را دیده بود اشتهایش باز شده بود و تند و تند میخورد. از طرف دیگر مرد خسیس حرص میخورد. با خود فكر كرد كه اگر من دست از غذا خوردن بكشم او خجالت میكشد و عقب میرود. مرد خسیس الحمدلله گفت و كنار سفره نشست ولی میهمان خوشحالش فقط غذا میخورد. كمی كه گذشت مرد خسیس دید اگر باقیماندهی غذای در سفره را نخورد همین هم از دستش رفته به ناچار دوباره بسم الله گفت و شروع به خوردن كرد.
مرد مغازهدار رو كرد به دوستش و گفت: پرخوری اصلاً كار خوبی نیست؟ آدمی كه از اینقدر غذا نمیگذرد نمیتواند شریك خوبی در سود و زیان یك معامله باشد. تو كه الحمدلله گفته بودی چرا دوباره بسم الله...؟
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
مردی، غلامی سخت تنبل داشت.
روزی او را به بازار فرستاد تا انگور و انجیر بخرد.
دیر کرد و صبر آقا به آخر رسید.
وقتی غلام آمد، تازه یکی را خریده بود.
مرد او را به زدن گرفت و گفت پس از این هر وقت از تو یک کار بخواهم، باید عوض یک کار، دو کار بکنی.
از قضا مرد بیمار شد و غلام را بفرمود تا پزشکی به بالین او بیاورد.
غلام رفت و پزشک را آورد و مرد دیگری هم با او بود.
پرسید که این کیست؟
غلام گفت مگر مرا نزدی و نفرمودی که به عوض یک کار، دو کار بکنم.
طبیب آوردم که خدا شفایت دهد و اگر نداد، این یکی گورت را بکند.
این پزشک است و آن گور کن.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی از بابام پول میخوام😂😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#کلام_نور
💎امام على عليه السلام:
من از پروردگار خود، نه فرزندانى زيبا رو خواستم و نه فرزندى خوش قد و قامت، بلكه از پروردگارم فرزندانى خواستم كه فرمانبردار خدا باشند و از او بترسند تا وقتى به او نگاه كردم و ديدم از خداوند فرمان مى برد شاد شوم
📙 غررالحكم حدیث5147
عملیات بزرگی در پیش داشتیم بعضی از عملیاتهای قبلی با موفقیت انجام نشدهبود و من خیلی ناراحت بودم.به محمدحسین گفتم:.. به نظرم این یکی هم مثل بقیه نتیجه ندهد.
گفت:اتفاقا ما در این عملیات پیروز میشویم. گفتم:دیوانه شدی؟عملیاتهایی که به آن آسانی بود و هیچ مشکلی نداشتیم نتوانستیم کاری از پیش ببریم. آن وقت در این یکی که از همه سختتر است موفق میشویم؟
خندهای کرد و با همان تکیه کلام همیشگیاش گفت:حسین پسر غلام حسین به تو میگوید که ما در این عملیات پیروزیم.
خوب میدانستم که او بی حساب حرف نمیزند. حتما از طریقی به چیزی که میگوید ایمان و اطمینان دارد. گفتم: یعنی چه؟ از کجا میدانی؟ گفت: بالاخره خبر دارم.
گفتم: خب از کجا خبر داری؟ گفت: به من گفتند که ما پیروزیم. پرسیدم: کی به تو گفته؟ گفت:حضرت زینب...
وقتی که عملیات با موفقیت انجام شد یاد حرف آن روز محمدحسین افتادم و از اینکه به او اطمینان کرده بودم خیلی خوشحال شدم.
سرباز روح الله
#شهیدمحمدحسینیوسفالهی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
حکایت است که پادشاهی از وزیر خداپرستش پرسید: بگو خداوندی که تو میپرستی چه میخورد؟ چه میپوشد؟ و چه کار میکند؟ و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل میگردی.
وزیر سر در گریبان به خانه رفت. وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟ و او حکایت بازگو کرد.
غلام خندید و گفت: ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد. وزیر با تعجب گفت: یعنی تو آن را میدانی؟ پس برایم بازگو.
اول آنکه خدا چه میخورد؟
غم بندگانش را که میفرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را بر میگزینید؟
دوم خدا چه می پوشد؟
رازها و گناهان بندگانش را.
وزیر که ذوقزده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد. ولی باز در سوال سوم درماند. رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین سوال را پرسید.
غلام گفت: برای سومین پاسخ باید کاری کنی. ردای وزارت را بر من بپوشانی و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.
وزیر که چارهای دیگر ندید، قبول کرد و با آن حال به دربار حاضر شدند.
پادشاه با تعجب از این حال پرسید: ای وزیر این چه حالیست تو را؟ و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست که وزیری را در خلعت غلام و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.
پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد.
--------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
--------------------------
#داستان
شخصی غلامی را به شهری فرستاد و گفت چند سگ تازی نیز بیاور.
غلام برفت و برگشت و سگ را فراموش کرد.
از همان شهر خود چند سگ گرفت و به پیش ارباب برد.
ارباب گفت من سگ تازی خواستم.
گفت تازی چگونه باشد؟
گفت گوش دراز و شکم باریک و دم لاغر.
غلام گفت من گوش و دُم ندانم ولی اگر این سگان پنج روز در خانه شما باشند، چنان شکم شان لاغر شود که از حلقه انگشتری هم رد شوند.
📚 منبع: رساله دلگشا، عبید زاکانی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دومی رو خیلی بد زد😂
#دیدنی
#خندیدنی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam