1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک اثر هنری در فوتبال 👌
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
▪️پیامبر صلی الله علیه وآله: لَوْ كَانَ الْحُسْنُ شَخْصاً لَكَانَتْ فَاطِمَةَ بَلْ هِيَ أَعْظَمُ إِنَّ فَاطِمَةَ ابْنَتِي خَيْرُ أَهْلِ الْأَرْضِ عُنْصُراً وَ شَرَفاً وَ كَرَماً.
اگر تمام خوبیها به شکل یک شخص مجسّم شود آن شخص فاطمه سلام الله علیها است!و فاطمه سلام الله علیها از آن هم بالاتر است. دخترم فاطمه سلام الله علیها از لحاظ اصالت و شرافت و کرامت، برترین فرد زمین است.
📚 مائة منقبة، ابن شاذان، ص۱۳۵.
در اوج حکومت داری!
هر کتابی که به دستش می دهند می گوید خوانده ام و ماجرای آن را روایت میکند...
به تاریخ نگاهی بیندازید!!
این پيرمرد 85ساله یکی از چهره های بی نظیر تاریخ بشریت است.
#کتاب
#کتابخوانی
مطلب به قلم علی اردستانی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
سقراط میگفت من داناترین فردم چون تنها کسی هستم که میدانم نمیدانم، در حالی که دیگران هنوز به نادانی خود نیز آگاه نیستند.
این جهل سقراطی که بعدها نیکلاس کوزایی آن را «جهلِ فرهیخته» نامید درست همان چیزی ست که برای تفکر و کتابخوانی نیازمند آنیم.
زیرا نخستین گام در تلاش برای دانایی، غلبه بر توهم دانایی ست.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
ری کراک(Ray Kroc)رئیس افسانه ای مک دونالد و کسی که مک دونالد را به غول صنعت رستوران های فست فود در دنیا تبدیل کرد، طعم موفقیت را در دهه ششم زندگی خود چشید.
او برای رسیدن به موفقیت 30 سال تلاش کرد و زمانی به موفقیت رسید که شاید از نظر خیلی ها زمانی برای بازنشستگی باشد.
اگر در حال حاضر مک دونالد با ارزشی بالغ بر ميلياردها دلار در بیش از 110 کشور دنیا با 35 هزار شعبه و بیش از 440 هزار کارمند مشغول فعالیت است تنها به این دلیل است که فردی مانند ری کراک با تفکر “شانس یعنی تلاش” در راس آن بوده است.
پس اگر فکر می کنید که در زندگی انسان خوش شانسی نیستید به میزان تلاش خودتان نگاه کنید...
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
تاجری انگلیسی هر روز اشیا تاریخی مصر را بار شتر می کرد تا به کشتی برساند و به انگلیس ببرد. افسار شتر را هم مرد عربی می کشید که ازین که تاریخش به تاراج می رفت ناراحت بود و مدام به زمزمه به تاجر انگلیسی فحش می داد ولی برای مزد هنگفتی که می گرفت راهنمای کاروان هم بود .
تاجر از مترجمش پرسید مرد عرب چه می گوید؟
مترجم گفت که به شما فحش می دهد و نفرین می کند.
تاجر گفت این فحش و نفرین بر کارش هم خللی وارد می کند؟
مترجم پاسخ داد : نه کارش را به خوبی انجام میدهد
تاجر لبخندی زد و گفت بگذار هر چه می تواند نفرین کند و چند نفرین انگلیسی هم به او یاد بده !!!
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🇺🇸کریستف کلمب غاصب و نه کاشف آمریکا؛ که روز تولدش در آمریکا تعطیل است یک جانی بالفطره بی نظیر در تاریخ است .
🇺🇸او یک تاجر برده برای پرتغالیها بود که مردم غرب افریقا را به پرتغال میبرد تا آنها را به عنوان برده بفروشد. کلمب اولین تجارت برده در طول اقیانوس آرام را به راه انداخت وبرادر و پسرش کار او به عنوان تاجر برده از بومیهای افریقا به اروپا و از افریقا به کاراییب را ادامه دادند. تحت دستور او به عنوان نایب و حکمفرمای جزایر کاراییب، 8 میلیون انسان فقط در کاراییب کشته شدند و او نام خود را به عنوان اولین فردی که نسلکشی عمده مردم بومی را انجام داده، وارد تاریخ نمود. میراث کلمب، آمیخته با خون، خشونت و مرگ است. تعطیلات رسمی که روز کریستف کلمب را جشن می گیرند نه تنها به کودکان یاد میدهد که برای انسانی خشن و قاتل بزرگداشت بگیرند، بلکه باعث میشود مردم از اقدامات نژادپرستانهای که در سیستم اقتصادی، سیاسی و قضایی وجود دارد، چشمپوشی کنند.
کانال داستان بچههای مدرسه👇
https://eitaa.com/hamkalam
اصطلاح جهان سوم بر خلاف باور عموم ربطی به وضعیت اقتصادی کشورها ندارد
بلکه به کشورهایی اطلاق میشه که بعد از جنگ جهانی دوم حاضر به متحد شدن با آمریکا و یا با بلوک شرق نشدند
ما کلاس اول دبستان بودیم.
این اخوی مان که اکنون دو سال از ما بزرگتر هستند، بخاطر می آوریم که در آن زمان هم، دو سال از ما بزرگتر بودند.
در همه جا و در همه کار با هم بودیم.
عینهو دو تا شریک. یک روز دو نفری با هم رفتیم، نان بخریم.
نان در آن روزگار دانه ای دو قران یا شاید پنج قران بود ، البته نه اینکه نان آن موقع مثل همه چیز این موقع، دو نرخی و یا چند نرخی باشد بلکه ما یادمان نیست.
خلاصه! به سمت نانوایی می رفتیم که به یکباره اخوی هیجان زده گفتند: «پول، پول!».
گفتیم: «کو،کجاست،کو پول؟!».
یک دو قرانی روی زمین توی خاک ها افتاده بود.
خلاصه! اخوی دو زاری را برداشتند. نان را خریدیم و به خانه برگشتیم. مرحومه مادر در زیرزمین مشغول طبخ غذا بودند. اخوی خوش خیال ما، نان را روی میز گذاشت و گفت: «اینم پیدا کردیم» و دو قرانی را به مادر نشان داد. مرحومه مادر پرسیدند: «از کجا؟!»
اخوی گفت:«توی خیابون، روی زمین افتاده بود. صاحب نداشت.»
مادر گفتند: «مگر پول، بی صاحب میشه؟! پول، روی زمین افتاده بود، تو هم برداشتیش؟!»
اخوی گفت:«بله برداشتم.»
مادر گفتند: «با کدوم دستت پول رو برداشتی؟!»
اخوی از همه جا بی خبر گفت: «با این دست!».
آقا! این دست داداش ما که بالا آمد -خدا بیامرزد رفتگان شما را این مرحومه مادرمان مثل اینکه دزد گرفته باشند، جوری این مچ دست اخوی را در دست گرفتند گویی دزدی، در چنگ یک عدالتی گرفتار آمده که اصلا" عدالتش اهل پارتی بازی و سفارش و حق حساب نیست. از ترس مجازات و سوز کیفر یک، رعشه ای به تن ما اخوان افتاد، کانهو هر دو به بیماری پارکینسون مادرزادی(!) مبتلا هستیم.
مرحومه مادر این اخوی نگون بخت ما را همینطور که به سمت چراغ گاز می بردند، فرمایش می کردند:
«الان یک قاشق داغ می کنم، پشت دستت میذارم تا یادت بمونه پولی که مال تو نیست، بهش دست نزنی».
عزم مرحومه مادر برای مبارزه با هر گونه فساد اقتصادی (اعم از دانه ریز و یا دانه درشت آن) یک جزمی داشت، بیا و ببین!
چشم تان روز بد نبیند، مادر شعله چراغ گاز را که روشن کردند، این اخوی ما زد زیر گریه.
مثل ابر بهار اشک می ریخت.
از همان فاصله چند متری ما هم سوزش آن داغ را زیر پوست مان حس کردیم و زدیم زیر گریه.
محشر کبری(!) به پا شده بود.
با کم و زیادش حداقل پنجاه دفعه این اخوی ما هی گفت:
«غلط کردم مادر! مادر غلط کردم!»
بالاخره دل مادر به رحم آمد و گفتند:
«این دفعه اول و آخرت بود؟!»
اخوی هم به جمیع کائنات در عالم هستی، قسم یاد کرد که دفعه اول و آخرش باشد. مادر دست اخوی را که رها کردند.
نگاه پر جذبه مادر به ما دوخته شد. قلب مان آمد توی دهن مان. فهمیدیم که به عنوان مشارکت یا معاونت در برداشتن دو زاری مردم، متهم ردیف دوم پرونده هستیم.
در کسری از ثانیه تجزیه تحلیل کردیم که باید به یک جایی پناه(!) برد. آن موقع امکانات نبود و ما نمی توانستیم به کانادا پناهنده شویم، پس هیچ جا بهتر از گوشه حیاط به ذهن مان نرسید.
مثل تیری که از چلهکمان رها شده باشد، پلههای زیرزمین را دو تا یکی کردیم. رفتیم داخل حیاط و -گلاب به رویتان- به مستراح گوشهحیاط پناهنده شدیم.
در را هم از داخل به رویخودمان قفل کردیم. صدای هر تپش قلب مان را دو بار می شنیدیم که صدای دومش مربوط به پژواک صدای قلب مان از دیوارهای مستراح بود.
مادر به پشت درب اقامتگاه(!) ما رسیدند و گفتند: «بیا بیرون!» ولی ما فقط عاجزانه التماس می کردیم: «غلط کردم مادر! مادر غلط کردم!».
مرحومه مادر دریافتند با توجه به محل پناهندگی(!) ما، این «غلط کردم!» خیلی فراتر از یک «غلط کردم» معمولی است و حواشی زیادی بر آن مترتب است! بالاخره با کلی عجز و لابه، مادر امان دادند.
اکنون ما از یک حبس خود خواسته مستراحی و یک کیفر داغ، رهایی جسته بودیم.
ندایی از درون به ما نهیب زدکه: «استثنائا" همین یک بار جستی ملخک!».
از آن زمان تا امروز بیش از چهلوچهار سال می گذرد.
شما الان کل بودجه جاری و عمرانی ایالات متحده آمریکا را بسپار
به این اخوی ما.
دور از جان ، اگر از گرسنگی بمیرد به پول دشمنش هم دست نمی زند.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صرفهجویی در مصرف آب به بیان شیرین حاجآقا قرائتی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
لِلجَنَّةِ بابٌ یُقالُ لَه «بابُ المجاهدین» یَمضون اِلَیه فَاذا هُو مَفتُوحٌ و هُم مُتَقَلِّدونَ بِسیوُفِهم والجَمعُ فیالمَوقِفِ. / امام صادق (ع)
👈 بهشت، دری دارد به نام «مجاهدین» که (فردا) مجاهدین با حمایل شمشیرهای (اسلحه) خود به سوی آن که بر ایشان باز است رهسپار میشوند در حالی که دیگر خلایق در محشر به سر میبرند.
📚 ثواب الأعمال ، ص ٤٢١
--------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
--------------------------
#حدیث