اصطلاح جهان سوم بر خلاف باور عموم ربطی به وضعیت اقتصادی کشورها ندارد
بلکه به کشورهایی اطلاق میشه که بعد از جنگ جهانی دوم حاضر به متحد شدن با آمریکا و یا با بلوک شرق نشدند
ما کلاس اول دبستان بودیم.
این اخوی مان که اکنون دو سال از ما بزرگتر هستند، بخاطر می آوریم که در آن زمان هم، دو سال از ما بزرگتر بودند.
در همه جا و در همه کار با هم بودیم.
عینهو دو تا شریک. یک روز دو نفری با هم رفتیم، نان بخریم.
نان در آن روزگار دانه ای دو قران یا شاید پنج قران بود ، البته نه اینکه نان آن موقع مثل همه چیز این موقع، دو نرخی و یا چند نرخی باشد بلکه ما یادمان نیست.
خلاصه! به سمت نانوایی می رفتیم که به یکباره اخوی هیجان زده گفتند: «پول، پول!».
گفتیم: «کو،کجاست،کو پول؟!».
یک دو قرانی روی زمین توی خاک ها افتاده بود.
خلاصه! اخوی دو زاری را برداشتند. نان را خریدیم و به خانه برگشتیم. مرحومه مادر در زیرزمین مشغول طبخ غذا بودند. اخوی خوش خیال ما، نان را روی میز گذاشت و گفت: «اینم پیدا کردیم» و دو قرانی را به مادر نشان داد. مرحومه مادر پرسیدند: «از کجا؟!»
اخوی گفت:«توی خیابون، روی زمین افتاده بود. صاحب نداشت.»
مادر گفتند: «مگر پول، بی صاحب میشه؟! پول، روی زمین افتاده بود، تو هم برداشتیش؟!»
اخوی گفت:«بله برداشتم.»
مادر گفتند: «با کدوم دستت پول رو برداشتی؟!»
اخوی از همه جا بی خبر گفت: «با این دست!».
آقا! این دست داداش ما که بالا آمد -خدا بیامرزد رفتگان شما را این مرحومه مادرمان مثل اینکه دزد گرفته باشند، جوری این مچ دست اخوی را در دست گرفتند گویی دزدی، در چنگ یک عدالتی گرفتار آمده که اصلا" عدالتش اهل پارتی بازی و سفارش و حق حساب نیست. از ترس مجازات و سوز کیفر یک، رعشه ای به تن ما اخوان افتاد، کانهو هر دو به بیماری پارکینسون مادرزادی(!) مبتلا هستیم.
مرحومه مادر این اخوی نگون بخت ما را همینطور که به سمت چراغ گاز می بردند، فرمایش می کردند:
«الان یک قاشق داغ می کنم، پشت دستت میذارم تا یادت بمونه پولی که مال تو نیست، بهش دست نزنی».
عزم مرحومه مادر برای مبارزه با هر گونه فساد اقتصادی (اعم از دانه ریز و یا دانه درشت آن) یک جزمی داشت، بیا و ببین!
چشم تان روز بد نبیند، مادر شعله چراغ گاز را که روشن کردند، این اخوی ما زد زیر گریه.
مثل ابر بهار اشک می ریخت.
از همان فاصله چند متری ما هم سوزش آن داغ را زیر پوست مان حس کردیم و زدیم زیر گریه.
محشر کبری(!) به پا شده بود.
با کم و زیادش حداقل پنجاه دفعه این اخوی ما هی گفت:
«غلط کردم مادر! مادر غلط کردم!»
بالاخره دل مادر به رحم آمد و گفتند:
«این دفعه اول و آخرت بود؟!»
اخوی هم به جمیع کائنات در عالم هستی، قسم یاد کرد که دفعه اول و آخرش باشد. مادر دست اخوی را که رها کردند.
نگاه پر جذبه مادر به ما دوخته شد. قلب مان آمد توی دهن مان. فهمیدیم که به عنوان مشارکت یا معاونت در برداشتن دو زاری مردم، متهم ردیف دوم پرونده هستیم.
در کسری از ثانیه تجزیه تحلیل کردیم که باید به یک جایی پناه(!) برد. آن موقع امکانات نبود و ما نمی توانستیم به کانادا پناهنده شویم، پس هیچ جا بهتر از گوشه حیاط به ذهن مان نرسید.
مثل تیری که از چلهکمان رها شده باشد، پلههای زیرزمین را دو تا یکی کردیم. رفتیم داخل حیاط و -گلاب به رویتان- به مستراح گوشهحیاط پناهنده شدیم.
در را هم از داخل به رویخودمان قفل کردیم. صدای هر تپش قلب مان را دو بار می شنیدیم که صدای دومش مربوط به پژواک صدای قلب مان از دیوارهای مستراح بود.
مادر به پشت درب اقامتگاه(!) ما رسیدند و گفتند: «بیا بیرون!» ولی ما فقط عاجزانه التماس می کردیم: «غلط کردم مادر! مادر غلط کردم!».
مرحومه مادر دریافتند با توجه به محل پناهندگی(!) ما، این «غلط کردم!» خیلی فراتر از یک «غلط کردم» معمولی است و حواشی زیادی بر آن مترتب است! بالاخره با کلی عجز و لابه، مادر امان دادند.
اکنون ما از یک حبس خود خواسته مستراحی و یک کیفر داغ، رهایی جسته بودیم.
ندایی از درون به ما نهیب زدکه: «استثنائا" همین یک بار جستی ملخک!».
از آن زمان تا امروز بیش از چهلوچهار سال می گذرد.
شما الان کل بودجه جاری و عمرانی ایالات متحده آمریکا را بسپار
به این اخوی ما.
دور از جان ، اگر از گرسنگی بمیرد به پول دشمنش هم دست نمی زند.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صرفهجویی در مصرف آب به بیان شیرین حاجآقا قرائتی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
لِلجَنَّةِ بابٌ یُقالُ لَه «بابُ المجاهدین» یَمضون اِلَیه فَاذا هُو مَفتُوحٌ و هُم مُتَقَلِّدونَ بِسیوُفِهم والجَمعُ فیالمَوقِفِ. / امام صادق (ع)
👈 بهشت، دری دارد به نام «مجاهدین» که (فردا) مجاهدین با حمایل شمشیرهای (اسلحه) خود به سوی آن که بر ایشان باز است رهسپار میشوند در حالی که دیگر خلایق در محشر به سر میبرند.
📚 ثواب الأعمال ، ص ٤٢١
--------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
--------------------------
#حدیث
🟢#داستانهایی_از_زندگانی_حضرت_زهرا_علیها_سلام
🔹ورود به مسجد از درهاى خصوصى
پس از هجرت به مدينه و ساختن مسجد، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و اصحاب خانه هاى خود را در اطراف آن ساختند و هر كدام از خانه ها درى به مسجد داشت كه از همان درها وارد مسجد مى شدند.
روزى جبرئيل بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نازل شد و گفت : خدايت امر كرده است كه همه بايد درهاى خصوصى به سوى مسجد را ببندند، مگر على عليه السلام و فاطمه سلام الله عليها.
سبط الجوزى مى نويسد:
اين عمل سر و صدايى در ميان عده اى پديد آورد و گمان كردند اين استثنا از جنبه عاطفى است ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم همه را گرد آورد و آن گاه براى روشن شدن اذهان خطبه اى ايراد نموده ، فرمود: من از جانب خود هرگز دستور باز ماندن و بسته شدن درى را نداده ام ، بلكه اين امرى بود از جانب خدا، و من هم از آن پيروى كردم
📚چشمه در بستر، ص 104 و 105.
#ایام_فاطمیه
#فاطمیه
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🔸گویند عبید در زمان پیرى با اینکه چهار پسر داشت تنها بود و فرزندانش هزینه زندگى او را تامین نمیکردند،
لذا او چاره اى اندیشید و هر یک از پسران را جداگانه فراخوانده و به او میگفت: من علاقه خاصی به تو دارم و فقط به تو میگویم حاصل یک عمر تلاش من ثروتی است که در خمره ای گذاشته و در جائی دفن کرده ام. پس از مرگم از فلان دوست مکان آن را پرسیده و آن ثروت را براى خود بردار
این وصیت جداگانه باعث شد که پسرها به پدر رسیدگى و محبت کنند و عبید نیز آخر عمرش با آسایش زندگی کرد تا از دنیا رفت.
پسرانش بعد از دفن پدر نشانی دفینه را از دوست وی گرفته آنجا را حفر کردند تا سر و کله خمره پیدا شد
اما وقتى خمره را باز کردند، داخلش را از سکه های طلا خالی و تنها ورقی یافتند که بیت شعری در آن نوشته بود:
خداى داند و من دانم و تو هم دانى
که یک فُلوس ندارد عبید زاکانى
#خواندنی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
گاهى خودت را مثل یک کتاب ورق بزن،
انتهای بعضی فکرهایت "نقطه" بگذار که بدانی باید همانجا تمامشان کنی.
بین بعضی حرفهايت "کاما" بگذار که بدانی باید با کمی تامل ادایشان کنی.
پس از بعضی رفتارهایت هم "علامت تعجب" و آخر برخی عادت هایت نیز علامت "سوال" بگذار.
تا فرصت ویرایش هست... خودت را هر چند شب یکبار ورق بزن...
حتی بعضی از عقایدت را حذف کن ... اما بعضی را پر رنگ...
برخی آدمها را حذف کن، برخی را نه!
هرگز هیچ روز زندگیت را سرزنش نکن!
روز خوب به تو شادی میدهد،
روز بد به تو تجربه،
و بدترین روز به تو درس میدهد...!
فصلها برای درختان هر سال تکرار میشود،
اما فصلهای زندگی انسان تکرار شدنی نیست ...
تولد ... کودکی ... جوانی... پیری و دنیای دیگری که بابت هر کاری باید پاسخگو باشی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شعری که رهبر انقلاب را به گریه انداخت...
دیرآمدم در داشت میسوخت...😭
▪️خوشنودی قلب حضرت زهرا صلوات عنایت کنید.
#یافاطمةالزهراء🖤
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
"قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْرًا فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِمَاءٍ مَعِينٍ
بگو: به من خبر دهيد اگر آب (چشمهها، سدها و چاههاى) شما در زمين فرو رود، كيست آن كه آب روان و گوارا براى شما بياورد."
مردی از امام سجاد (علیه السلام) سؤالات متعددی کرد و امام به همه آنها پاسخ داد.
مرد خداحافظی کرد و هنوز از در خانه بیرون نرفته بود که با خودش گفت بهتر است تا اینجا هستم سؤالات دیگری هم بپرسم، شاید بعدها به دردم بخورند.
مرد هنوز حرفی نزده بود که امام به او گفت در کتاب مقدس انجیل نوشته شده از آنچه که نمی توانید به آن عمل کنید نپرسید، زیرا علمی که به آن عمل نشود باعث دوری از خداوند می شود.
منبع: کافی، جلد ۱، حکمت ۴
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
مدرس و خرید سگ دزدگیر
زمانی که نصرتالدوله وزیر دارایی بود، لایحهای تقدیم مجلس کرد که به موجب آن، دولت ایران یکصد سگ از انگلستان خریداری و وارد کند. او شرحی درباره خصوصیات این سگها بیان کرد و گفت: این سگها شناسنامه دارند، پدر و مادر آنها معلوم است، نژادشان مشخص است و از جمله خصوصیات دیگر آنها این است که به محض دیدن دزد، او را میگیرند
مدرس طبق معمول، دست روی میز زد و گفت: مخالفم.
وزیر دارایی گفت: آقا! ما هر چه لایحه میآوریم، شما مخالفید، دلیل مخالفت شما چیست؟
مدرس جواب داد: مخالفت من به نفع شماست مگر شما نگفتید، این سگها به محض دیدن دزد، او را میگیرند؟ خوب آقای وزیر! به محض ورودشان ، اول شما را میگیرند. پس مخالفت من به نفع شماست.
نمایندگان با صدای بلند خندیدند و لایحه مسکوت ماند.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
کمال الملک نقاش چیره دست ایرانی (دوران قاجار) برای آشنایی با شیوه ها و سبکهای نقاشان فرنگی به اروپا سفر کرد. زمانی که در6 پاریس بود فقر دامانش را گرفت و حتی برای سیر کردن شکمش هم پولی نداشت. یک روز وارد رستورانی شد و سفارش غذا داد در آنجا رسم بود که افراد متشخص پس از صرف غذا پول غذا را روی میز می گذاشتند و می رفتند، معمولا هم مبلغی بیشتر، چرا که این مبلغ اضافی بعنوان انعام به گارسون می رسید
اما کمال الملک پولی در بساط نداشت بنابراین پس از صرف غذا از فرصت استفاده کرد از داخل خورجینی که وسایل نقاشی اش در آن بود مدادی برداشت و پس از تمیز کردن کف بشقاب عکس یک اسکناس را روی آن کشید، بشقاب را روی میز گذاشت و از رستوران بیرون آمد. گارسون که اسکناس را داخل بشقاب دید دست برد که آن را بردارد ولی متوجه شد که پولی در کار نیست و تنها یک نقاشی ست بلافاصله با عصبانیت دنبال کمال الملک دوید یقه او را گرفت و شروع به داد و فریاد کرد صاحب رستوران جلو آمد و جریان را پرسید.
گارسون بشقاب را به او نشان داد و گفت این مرد یک دزد و شیادست بجای پول عکس اش را داخل بشقاب کشیده صاحب رستوران که مردی هنر شناس بود دست در جیب برد و مبلغی پول به کمال الملک داد. بعد به گارسون گفت رهایش کن برود این بشقاب خیلی بیشتر از یک پرس غذا ارزش دارد. امروز این بشقاب در موزه ی لوور پاریس بعنوان بخشی از تاریخ هنری این شهر نگهداری می شود.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam