4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شعری که رهبر انقلاب را به گریه انداخت...
دیرآمدم در داشت میسوخت...😭
▪️خوشنودی قلب حضرت زهرا صلوات عنایت کنید.
#یافاطمةالزهراء🖤
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
"قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْرًا فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِمَاءٍ مَعِينٍ
بگو: به من خبر دهيد اگر آب (چشمهها، سدها و چاههاى) شما در زمين فرو رود، كيست آن كه آب روان و گوارا براى شما بياورد."
مردی از امام سجاد (علیه السلام) سؤالات متعددی کرد و امام به همه آنها پاسخ داد.
مرد خداحافظی کرد و هنوز از در خانه بیرون نرفته بود که با خودش گفت بهتر است تا اینجا هستم سؤالات دیگری هم بپرسم، شاید بعدها به دردم بخورند.
مرد هنوز حرفی نزده بود که امام به او گفت در کتاب مقدس انجیل نوشته شده از آنچه که نمی توانید به آن عمل کنید نپرسید، زیرا علمی که به آن عمل نشود باعث دوری از خداوند می شود.
منبع: کافی، جلد ۱، حکمت ۴
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
مدرس و خرید سگ دزدگیر
زمانی که نصرتالدوله وزیر دارایی بود، لایحهای تقدیم مجلس کرد که به موجب آن، دولت ایران یکصد سگ از انگلستان خریداری و وارد کند. او شرحی درباره خصوصیات این سگها بیان کرد و گفت: این سگها شناسنامه دارند، پدر و مادر آنها معلوم است، نژادشان مشخص است و از جمله خصوصیات دیگر آنها این است که به محض دیدن دزد، او را میگیرند
مدرس طبق معمول، دست روی میز زد و گفت: مخالفم.
وزیر دارایی گفت: آقا! ما هر چه لایحه میآوریم، شما مخالفید، دلیل مخالفت شما چیست؟
مدرس جواب داد: مخالفت من به نفع شماست مگر شما نگفتید، این سگها به محض دیدن دزد، او را میگیرند؟ خوب آقای وزیر! به محض ورودشان ، اول شما را میگیرند. پس مخالفت من به نفع شماست.
نمایندگان با صدای بلند خندیدند و لایحه مسکوت ماند.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
کمال الملک نقاش چیره دست ایرانی (دوران قاجار) برای آشنایی با شیوه ها و سبکهای نقاشان فرنگی به اروپا سفر کرد. زمانی که در6 پاریس بود فقر دامانش را گرفت و حتی برای سیر کردن شکمش هم پولی نداشت. یک روز وارد رستورانی شد و سفارش غذا داد در آنجا رسم بود که افراد متشخص پس از صرف غذا پول غذا را روی میز می گذاشتند و می رفتند، معمولا هم مبلغی بیشتر، چرا که این مبلغ اضافی بعنوان انعام به گارسون می رسید
اما کمال الملک پولی در بساط نداشت بنابراین پس از صرف غذا از فرصت استفاده کرد از داخل خورجینی که وسایل نقاشی اش در آن بود مدادی برداشت و پس از تمیز کردن کف بشقاب عکس یک اسکناس را روی آن کشید، بشقاب را روی میز گذاشت و از رستوران بیرون آمد. گارسون که اسکناس را داخل بشقاب دید دست برد که آن را بردارد ولی متوجه شد که پولی در کار نیست و تنها یک نقاشی ست بلافاصله با عصبانیت دنبال کمال الملک دوید یقه او را گرفت و شروع به داد و فریاد کرد صاحب رستوران جلو آمد و جریان را پرسید.
گارسون بشقاب را به او نشان داد و گفت این مرد یک دزد و شیادست بجای پول عکس اش را داخل بشقاب کشیده صاحب رستوران که مردی هنر شناس بود دست در جیب برد و مبلغی پول به کمال الملک داد. بعد به گارسون گفت رهایش کن برود این بشقاب خیلی بیشتر از یک پرس غذا ارزش دارد. امروز این بشقاب در موزه ی لوور پاریس بعنوان بخشی از تاریخ هنری این شهر نگهداری می شود.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷عدد ۳۶۰ چطور به دایره رسید؟
📣دایره ۳۶۰ درجهای، میراثی از ۴ هزار سال پیش است.
📣وقتی بابلیها برای شمارش از عدد ۶۰ استفاده کردند، نمیدانستند پایهی یکی از ماندگارترین نظامهای اندازهگیری جهان را میسازند. آنها این دستگاه شصتگانی را برای حسابهای نجومی، زمانسنجی و اندازهگیری زمین ساخته بودند، چون عدد ۶۰ بهراحتی بر اعداد کوچک تقسیم میشد و محاسباتشان را ساده میکرد.
📣بعدها همین نظام باعث شد دایره را به ۳۶۰ بخش تقسیم کنند؛ جایی که ۶۰ دقیقه در ساعت، ۶۰ ثانیه در دقیقه و ۳۶۰ درجه در یک چرخش کامل معنا پیدا کرد.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
امیر المومنین علیه السلام هنگامی که بدن مطهر حضرت زهرا علیها السلام را دفن کرد رو به قبر پیامبر ص چنین گفت:
▪️ای رسول خدا! اندوهم بی پایان است، و شبم در بیداری است; اندوه از قلبم نخواهد رفت تا اینکه خداوند همان خانه ای را که تو در آن ساکنی برای من برگزیند. دلشستگی ای چرک آور، و اندوهی خشم آورو آتش افروز. در میان ما چه زود جدایی افتاد! شکایت به خدامی برم، و دخترت از همداستانی امتت علیه من و برای ضایع کردن حق او، تو را خبر خواهد داد; حال و وضعیت را از او بپرس. چه بسیار عقده هایی; در سینه اش به تلاطم آمد اما راهی برای گشودن آن نیافت که خواهد گفت. و خداوند داوری می کند و او بهترین داوراست.
▪️سلام بر تو ای رسول خدا! سلام وداع کننده ای که نه خسته شده است و نه روی گردان. پس، اگر برمی گردم نه به خاطر خستگی است، واگر بمانم نه به خاطر بدگمانی به وعده ای که خداوند به صابران داده است. صبر بهتر و زیباتر است. و اگر نبود تسلط آنان که بر ما چیره شده اند، خود را ملازم قبر تو می داشتم و ماندن کنار آن را پیشه خودمی ساختم و چون مادری که داغ مصیبتی بزرگ دیده، شیون می کردم.در برابر چشم خدا، دخترت پنهانی به خاک سپرده می شود، و حق اوبه زور ضایع می شود، و آشکارا از ارثش باز داشته می شود; در حالی که هنوز چیزی نگذشته و یاد تو فراموش نشده است. پس شکوه را به خدا می برم ای رسول خدا، و تویی مایه زیباترین تسلیت خاطر.درود خدا، و رحمت و برکاتش بر فاطمه و بر تو باد.
📚 کافی، ج 1، ص 458 - 459.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
روزی حضرت زهرا (س) بیمار و بستری شد. علی علیهالسلام به بالین او آمد و فرمود: زهرا جان! چه میل داری تا برایت فراهم کنم؟
زهرا (س) گفت: من از شما چیزی نمیخواهم. حضرت علی علیهالسلام اصرار کرد.
فاطمه (س) گفت: ای پسر عمو! پدرم به من سفارش کرده که هرگز چیزی از شوهرت در خواست نکن، مبادا تهیه آن برایش مشکل باشد و در برابر درخواست تو شرمنده شود.
علی علیهالسلام فرمود: ای فاطمه! به حق من، هر چه میل داری بگو تا برایت آماده کنم.
فاطمه (س) گفت: اکنون که مرا سوگند دادی میگویم. اگر اناری برایم فراهم کنی خوب است.
حضرت علی علیهالسلام برخاست و برای فراهم نمودن انار از منزل بیرون رفت. در راه با چند نفر از مسلمانان روبرو شد و از آنها پرسید: انار در کجا پیدا میشود؟
آنها گفتند: یا علی! فصل انار گذشته، ولی چند روز قبل شمعون یهودی چند انار از طائف آورده بود.
حضرت به در خانه شمعون رفت. شمعون وقتی که چشمش به علی علیهالسلام افتاد علت آمدن آن حضرت را پرسید؟
علی علیهالسلام ماجرا را گفت و افزود که برای خریداری انار آمدهام. شمعون گفت: چیزی از انارها باقی نمانده است همه را فروختهام.
همسر شمعون پشت در بود و سخن آنها را میشنید. او به شوهرش گفت: من یک انار برای خودم برداشته بودم و زیر برگها پنهان کردم. آنگاه رفت و انار را آورد و به حضرت علی علیهالسلام داد.
آن حضرت چهار درهم به شمعون داد. او گفت: قیمتش، نیم درهم است. امام فرمود: همسرت این انار را برای خود ذخیره کرده بود تا روزی از آن نفع بیشتری ببرد. نیم درهم مال خودت و سه درهم و نیم هم مال همسرت.
آن حضرت در برگشت به طرف منزل، صدای ناله درماندهای را شنید، به دنبال صدا رفت، دید مردی غریب و بیمار در خرابهای بدون سرپرست و غذا روی زمین خوابیده است.
حضرت جلو رفت و سرش را به دامن گرفت و از او پرسید: تو کیستی؟ از کدام قبیلهای؟ چند روز است که در اینجا افتادهای؟
مرد گفت: ای جوان صالح! من از اهالی مدائن (ایران) میباشم، در آنجا قرض زیادی داشتم. ناگزیر سوار بر کشتی شدم و با خود گفتم خود را به مولایم امیرمؤمنان میرسانم شاید آن حضرت کمکی به من کند و قرضهایم را ادا نماید - جوان نمیدانست که سرش بر دامن علی علیهالسلام است -
امام فرمود: من یک انار برای بیمار عزیزم میبرم، ولی تو را محروم نمیکنم و نصفش را به تو میدهم.
حضرت انار را نصف کرده و نصف آن را کمکم در دهان آن جوان میگذاشت تا تمام شد.
جوان گفت: اگر مرحمت فرمایی نصف دیگرش را نیز به من بخورانی، چه بسا حال من خوب شود.
علی علیهالسلام نیم دیگر انار را نیز کمکم به او خوراند تا تمام شد. آنگاه حضرت بعد از خداحافظی با آن جوان بیمار به سوی خانه حرکت کرد. در حالی که از شدت حیا غرق در فکر بود به در خانه رسید، ولی حیا کرد وارد خانه شود.
از شکاف در به درون خانه نگاهی کرد تا ببیند فاطمه (س) خواب است یا بیدار. مشاهده کرد فاطمه (س) تکیه کرده و طبقی از انار پیش روی اوست و میل میفرماید، حضرت بسیار خوشحال وارد خانه شد، متوجه شد که این انار مربوط به این دنیا نیست.
پرسید: فاطمه جان! این انار را چه کسی برای شما آورده است؟ فاطمه (س) گفت: ای پسر عمو! وقتی که از پیش من رفتی، چندان طولی نکشید که نشانه سلامتی را در خود یافتم. ناگاه صدای در به گوشم رسید فضه خادمه در را گشود، مردی را دید که طبق انار دارد.
آن مرد گفت: این طبق انار را امیرمؤمنان علی علیهالسلام برای فاطمه فرستاده است.
📚 ریاحینالشریعه ج ۱ صفحه ۱۴۲
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#حکایت
#دم_روباه_از_زرنگی_در_تله_است
پیرمرد کشاورزی بود که جالیزی داشت که هندوانه اش زیاد بود ولی از یک بابت خیلی ناراحت بود، چون یک روباه مکار شب که می شد، به طرف جالیز راه می افتاد و در چشم به هم زدن مقدار زیادی از خربزه و هندوانه های رسیده و کال را خرد می کرد و همه ی بوته ها را می کند، پیر مرد هر کاری که کرد نتوانست روباه را بگیرد. پیرمرد سر راه روباه یک چاه کند و روی آن را با ساقه و برگ نازک علف پوشاند ولی روباه از این حیله پیرمرد با خبر شد. ناچار آرد آورد و خمیری درست کرد و توی آن زهر ریخت و سر راه روباه گذاشت، ولی روباه مکار همین که خمیر را بو کشید فهمید که زهر دارد و آن را نخورد. عاقبت پیرمرد با یک نفر مشورت کرد و او به پیرمرد گفت که سر راه روباه تله ای در زمین کار بگذارد و به زمین، میخ کند و یک تکه گوشت سر راه روباه گذاشت، روباه شب که آمد و سفره چرب و نرمی دید جلو رفت، ولی از این فکر هم غافل نبود که ممکن است دامی برایش گذاشته باشند، به همین جهت دمش را به طرف تله نزدیک کرد و عقب عقب رفت که ناگهان دم روباه در تله گیر کرد روباه و به هر طرف که رفت و هر زرنگی که به خرج داد خلاص نشد که نشد تا صبح آنقدر تلاش کرد که خسته و بی حال افتاد. پیرمرد آمد و گفت: آقا روباه تو با آن زرنگی چطور شد که توی تله افتادی؟ روباه گفت: من که در تله نیستم بلکه این دم من است که در تله افتاده، من به این سادگی ها در تله نمی افتم! پیر مرد گفت: بله دم روباه از زرنگی در تله است.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#داستان
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️غول صنعتی ایــران
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
خطبه فدک (خطبه حضرت فاطمه الزهرا )
قسمت اول
بسم الله الرحمن الرحيم
سپاس خداي را برآنچه ارزاني داشت و ستايش او را بر آنچه در دل نگاشت و درود او را بر آنچه از پيش فرستاد از نعمت ها كه از چشمه لطفش جوشيد وعطاهاي فراوان كه بخشيد و نثار احسان كه پاشيد آنگونه كه شمارش و فزون پاداشش از توان بيرون و درك انتهايش در فكر ناموزون است.
شكر نعمت را افزوني آن قرار داد و ستايش خلقت را با افزوني آن برانگيخت و به فزوني سپاس برنعمت خود بيفزود. و گواهي مي دهم خدايي جز خداي يكتا، الله نيست. كلمه اي كه اخلاص تاويل آن و دلها گرخورده آن و فكرها منور به آن است.
خدايي كه چشمها را ديد آن و روياها را تصور حد آن نتوان. اشياء را آفريد آن هنگام كه هيچ چيز پيش از آن نبود و مثل و مانندي براي آنها نيامده بود. بي آنكه نيازي به آفرينش آنها داشته باشد و نه سودي از آنها برد الا اينكه خواست قدرتش را آشكار سازد و خلايق را بنوازد و دعوتش را در جهان بياندازد.
سپس سزاي طاعتش را پاداش و نافرماني اش را عقاب قرارداد تا خلايق از عقابش به ثوابش پناه برند.
و شهادت مي دهم كه پدرم محمد(ص)، بنده و پيامبر اوست خدايش او را بيامرزيد پيش از آنكه به سوي مردم فرستد و برگزيدش پيش از آنكه برانگيزدش و نام نهادش آنگونه كه در شان بود. (ادامه در قسمت بعد)
#خطبه_فدک
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam