eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
907 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻مداحی حماسی ایام فاطمیه حزب الله کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
خطبه فدک (خطبه حضرت زهرا س) قسمت پنجم كه علي غوطه ور بود در عشق خداو پر تلاش و تحرك در مسير خدا و نزديك ترين به رسول خدا و مردي بود از دوستان خدا، سيد اولياء خدا بود. و در آن هنگام شما خوب خوشگذراني كرديد و آسوديد. تا هنگامي كه خداجايگاه پيامبران را براي او ترجيح داد و او را به سوي خود برد، نفاق شما آشكار گشت و حجاب دين برايتان بي تفاوت گشت و سردسته گمراهان زبان بازكرد و آنهايي كه هيچ گاه از سرناچيزي مجال حرف زدن نداشتند زبان باز كردند و نعره هاي جويندگان باطل دلهاي شما را گرفت و شيطان از سوراخ خود سرجنبانيد و بلافاصله با شما همنشين و همدم شد و شما دعوتش را اجابت كرديد و او ديد چه زود به ياري اش شتافتيد و در پي اش دويديد به دام فريبش خزيديد و هم سازاو گشتيد. پس به تحريك و فريب شيطان شتري را نشانه رفتيد كه از آن شما نبود و به آبشخوري را نديد كه غصبي بود و از آن شما نبود. خطايي خواسته واشتباهي از روي علم و اين زماني بود كه چيزي از عهد پيغمبر نگذشته بود. هنوز زخم مصيبتش تازه بود و سر جراحت هنوز مداوا نشده بود و پيامبر(ص) هنوز بيرون قبر بود. به بهانه ترس از فتنه خليفه برگزيديد. واي كه خود را در فتنه انداختيد و حال در قعر فتنه ايد و را ستي كه جهنم بر كافران احاطه دارد. پس واي بر شما! شما را چه شد! به كجا مي رويد!؟ و اين كتاب خدا در ميان شما به روشني حكم مي كند. احكامش روشن ومشخص است و نشانه هايش چشمگير است. شواهدش مشخص و اوامرش آشكار است. اما شما آن را پشت سرانداخته ايد و زيرپا گذاشته ايد. آيا از آن گريزانيد؟ يا غير از آن را به حكميت مي طلبيد كه ظالمين جانشين بدي براي قرآن برگزيدند و آن كه غير از اسلام ديني جويد از او پذيرفته نمي شود و او در قيامت از زيانكاران است. (ادامه در قسمت بعدی) فدک
خطبه فدک قسمت ششم چندان درنگ نكرديد كه فتنه ها آرام گيرد و اين ستور سركش رام گردد ناقه خلافت را به سوي خود كشيد، آتش فتنه ها را برافروختيد و هيزم به آتش آن افزوديد با شيطان و همدست او، در خاموش كردن نور دين خدا و سنت نبي برگزيده او شديد. نوائي ديگر ساخته و سخني جز آنچه در دل داريد آغاز کرديد. و ما براين ستم ها صبر كرديم و تاب آورديم دم نزديم؟ تا جايي كه گفتيد ما ارثي نمي بريم. آيا به دوران جاهليت خود بازگشته ايد و راه گمراهي مي پيماييد و چه حكمي بهتر از حكم خداست براي كساني كه ايمان دارند؟ اي مسلمانان، آيا اين حق من است كه ارثم را به زور گيرند؟ اي پسر ابي قحافه! آيا كتاب خداگفته كه تو از پدر خود ارث بري و من از پدر خودم ارث نبرم؟ عجب بدعت زشتي نهادي! مگر از خدا نمي ترسيد! مگر از داور روز رستاخيز بي خبريد؟ آري ديدار ما به قيامت. تا آن روز اين شتر آماده و زين شده ترا ارزاني و چه خوش وعده گاهي است قيامت كه هر خبري را جايگاهي است و هر مظلومي را پناهي. سپس فاطمه(س) در نهايت حزن رو به سوي روضه رضوان پدر انداخت و فرمود: پدرجان رفتي و پس از تو فتنه برپا شد. كينه هاي ديرينه و نهفته آشكار شد، باغ رضوان و دل فاطمه خزان گرفت و بي برگ شد و اين جمع بهم ريخت و در هم افتاد. ببين و شاهد باش. اي گروه مومنين اي ياوران دين اي پشتيبانان اسلام چرا حق مرا نمي گيريد؟ چرا ديده به هم نهاديد و ستمي را كه به من مي رود مي پذيريد؟ مگر نشنيديد كه پدرم گفت حرمت پدر را با احترام به فرزندانش بايد نگه داشت؟ مگر توصيه هاي پدرم در رابطه با من را نشنيديد؟ چه زود رنگ عوض كرديد و غفلت را بر هوشياري مقدم دانستيد. (ادامه دارد) کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
اجساد مطهر ﺳﻪ ﺷﻬﯿﺪ ﮔﻤﻨﺎﻡ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻓﻦ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺷﻬﺮ ﻣﯿﺒﺮﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺣﯿﺎﻁ ﯾﮏ ﻣﺴﺠﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﮎ ﻣﯿﺴﭙﺎﺭﻧﺪ . ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﻤﺴﺎﯾﮕﯽ ﻣﺴﺠﺪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻓﻠﺠﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﻪ ﺷﮑﻮﻩ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺤﻠﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﮐﺮﺩﯾﺪ ﺑﻪ ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥ ﻭ ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍ ﻗﯿﻤﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯿﺂﯾﺪ ﻭ .... ﺷﺐ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺑﺪ ﻣﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﻣﯿﺂﯾﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ : ﻣﻦ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﺷﻬﯿﺪ ﻫﺴﺘﻢ، ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﻃﻮﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﯾﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺳﻢ ﻫﻤﺴﺎﯾﮕﯽ ﺩﺭﺳﺖ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ، ﺷﻔﺎﻋﺖ ﻓﺮﺯﻧﺪﺕ ﺭﺍ ﭘﯿﺶ ﺧﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺫﻥ ﺧﺪﺍ ﺍﻭ ﺷﻔﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﯾﺎﻓﺖ . ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮ ﻭ ﺑﺎﯾﺴﺖ ﻭ ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﺑﻔﺮﺳﺖ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺕ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﮐﻦ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﺫﻥ ﺧﺪﺍ ﺷﻔﺎ ﯾﺎﺑﺪ . ﻭﻗﺘﯽ ﻓﺮﺯﻧﺪﺕ ﺷﻔﺎ ﯾﺎﻓﺖ ﺑﺪﺍﻥ ﮐﻪ ﻧﺎﻡ ﻣﻦ ﻓﻼﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﻭﺳﻄﯽ ﺁﺭﻣﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎ ﺩﺭ ﮐﺎﺷﺎﻥ ﺩﺭ ﻓﻼﻥ ﻣﺤﻠﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﺎﻡ‌ ﭘﺪﺭﻡ ﻓﻼﻥ ﺍﺳﺖ ﺧﺒﺮ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻨﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺮﺳﺎﻥ . ﺯﻥ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﺷﻔﺎﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺭﺍ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﯾﻘﯿﻦ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺁﺩﺭﺱ ﻣﯿﮕﺮﺩﻧﺪ . ﺑﻪ ﮐﺎﺷﺎﻥ ﻣﯿﺮﻭﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭘﺪﺭ ﺷﻬﯿﺪ ﻣﯿﮕﺮﺩﻧﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯿﮑﻨﻨﺪ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮕﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍﯼ ﺟﺎﺩﻩ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﻣﯿﺒﯿﻨﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻣﯿﭙﺮﺳﻨﺪ ﮐﻪ ﻓﻼﻥ ﮐﺲ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻨﺎﺳﯽ؟ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯿﺪﻫﺪ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﺴﺘﻢ، ﺁﻧﻬﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﮐﻪ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻣﯿﭙﺮﺳﻨﺪ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﯼ؟ ﻣﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﮔﺸﺘﯿﻢ، ﻣﺮﺩ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﯾﺸﺐ ﺧﻮﺍﺏ ﭘﺴﺮﻡ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ ﭘﺪﺭ ﺟﺎﻥ ﻓﺮﺩﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﺒﺮﯼ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ . ﻣﻦ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺧﺒﺮ ﺑﻮﺩﻡ. وآن کسی نیست جز شهیدسید میرحسین امیره خواه برای شادی ارواح طیبه شهدای گمنام صلوات🌷 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا فاطمه من عقده‌ی دل وا نکردم ... 🎙مداحی بسیار دلنشین زنده یاد حاج سلیم موذن زاده بمناسبت ایام شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مداحی حاج رضا بذری در حضور رهبر معظم انقلاب اسلامی کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
خطبه فدک قسمت هفتم پيش خود مي گوييد محمد(ص) مرد و جان به جان آفرين سپرد. مصيبتي است بزرگ و اندوهي است فراوان ولي محمد(ص) جز پيامبري نبود كه پيش از آن نيز پيامبراني آمده اند اگر بميرد يا كشته شود به گذشته جاهليت خود بازخواهيد گشت؟ آه پسران قيله( نصب انصار كه نشانه احترام آنها بوده) پيش چشم شما ميراث پدرم را بردند و حرمتم را شكستند و شما فرياد مرا شنيديد و به ياري ام نشتافتيد؟ در حاليكه مي توانستيد ياري ام كنيد؟ امروز شما پشتيبان دين خدا و پيغمبر و حامي اهل بيت رسول الله هستيد. شما بوديد كه با بت پرستان حرب درافتاديد و نام اسلام را بلند كرديد. پس حال شما را چه شده كه وانشسته ايد؟ از اينان بيم مداريد تا هستيد و بترسيد از خدا. از دين خدا خسته ايد و از جهاد در راه خدا باز ايستاده ايد؟ بدانيد كه اگر جمله كاينات به خدا كافر گردند هيچ گردي بر دامن كبريايش ننشيند. من آنچه گفتني بود گفتم اما چه كنم كه خواريد و زبون، چه كنم و چه گويم كه دلم خون است. من از پايان كار نگرانم و چون پدرم شما را از عذاب خدا مي ترسانم به انتظار بنشينيد تا ميوه درختي كه كشتيد بچينيد و كيفر كاري را كه كرديد ببينيد. ( ادامه دارد) کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
خطبه فدک قسمت آخر صدايي از جمعيت بيرون نمي آمد كه ناگهان ابوبکر از روي ناچاري دم به سخن گشود: دختر پيغمبر پدرت غمخوار مومنان و برآنان مهربان بود. دشمن كافران و مظهر قهر پروردگار بود. اگر نسب اورا بجوييم او پدر توست نه پدر ديگر زنان. برادر پسرعموي توست نه ديگرمردان. در ديده او از همه خويشاوندان برتر بود و در كارهاي بزرگ او را يارو ياور. جز سعادتمندان شما را دوست نمي دارد و جز پست ستيزان كسي دشمني شما را در دل ندارد. شما در آن جهان پيشواي مائيد و رهگشاي بهشتيد. من چه حق دارم كه پسر عمت را از خلافت باز دارم؟ اما فدك در آنچه پدرت به تو داد و اگر حق توست و من از تو گرفتم ستمكارم. اما ميراث، ميداني پدرت گفته است ما پيغمبران ميراث نمي گذاريم، آنچه از ما بماند صدقه است. فاطمه(س) فرمود: خداوند درباره دو تن از پيامبران گويد: از من و از آل يعقوب ميراث مي برده و نيز گويد: سليمان از داود وارث برده اين دو پيغمبرند و ارث نهادند و ارث مي برند. آنچه به ارث نمي رسد پيغمبري است نه مال و منال. چرا ارث پدرم را از من مي گيريد؟ آيا در كتاب خدا فاطمه دختر محمد(ص) از اين حكم بيرون شده است. اگر چنين آيه اي آمده است بگو تا بپذيرم؟ ابوبکر گفت: اي دختر پيغمبر گفتارت بينت است و زبانت زبان نبوت. كسي نمي تواند كه سخنان تو را نپذيرد و من چگونه بر تو خرده گيرم. بخدا دوست دارم، عايشه بينوا شود و تو مستمند نباشي چگونه ممكن است من حق همه را بدهم و درباره تو ستم كنم؟ اين مال از آن پيغمبر نبود مال همه مسلمانان بود پدرت آنرا در راه خدا مي داد او نياز مردمان را با آن برطرف مي كرد پس از مرگ او نيز من همان خواهم كرد. فاطمه (س) که اینهمه گفتار خود را در آنان بی تاثیر می دید فرمود:بخدا سوگند هيچگاه با تو سخن نخواهم گفت. بخداسوگند تو را نفرين مي كنم. بخداسوگند تو را دعا نخواهم كرد. و امام علي( ع) كه نظاره گر اين وضع بود از ترس افتادن فتنه در بين مسلمانان و فرقه فرقه گرايي و چند دستگي فاطمه(س) را همراه خود به خانه برد. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
در سال 1371، سربازي كه در معراج شهدا خدمت مي كرد و اسمش «رنجبر» بود، با چشم هايي گريان آمد و گفت «شب گذشته در يك رؤيا، يكي از شهداي گمنام به من گفت «مي خواهند مرا به عنوان شهيد گمنام دفن كنند، اما وسايل و پلاكم همراهم است». به آن سرباز جوان گفتم «در اينجا خيلي ها خواب هاي مختلف مي بينند اما دليل نمي شود كه صحت داشته باشد؛ تو خسته اي، الان بايد استراحت كني» آن سرباز رفت؛ صبح كه آمد دوباره گفت «آن شهيد ديشب به من گفت در كنار جنازه ام يك بادگير آبي رنگ دارم كه دور آن را گِل، پوشانده است داخل جيب آن، پلاك هويت، جانماز، كارت پلاك و چشم مصنوعي ام ـ شهيد در عمليات خيبر در جزيره مجنون از ناحيه چشم مجروح شده بود و چشم او را تخليه كرده و به جاي آن چشم مصنوعي گذاشته بودند ـ وجود دارد» به آن جوان گفتم «برو سالن معراج شهدا اما اگر اشتباه كرده باشي بايد بروي و شلمچه را شخم بزني!». سرباز وارد سالن معراج شهدا شد و پيكرها را يكي يكي بررسي كرد تا اينكه پيكر شهيد مورد نظر را با نشانه هايي كه داده بود، يافت. پس از اطلاع دادن اين جريان به مسئولان و پيگيري قضيه، توانستم خانواده شهيد را پيدا كنم. با برادر شهيد تماس گرفتم و به او گفتم «برادر شما جانباز ناحيه چشم بوده و در عمليات كربلاي 5 در سال 1365 به شهادت رسيده و مفقود شده است؟» گفت «بله تمام نشانه هايي كه مي گوييد، درست است» به او گفتم «براي شناسايي به همراه مادر به معراج شهدا بياييد»؛ برادر شهيد گفت «مادرم تازه قلبش را عمل كرده اگر اين موضوع را به او بگويم هيجان زده مي شود و ممكن است اتفاقي برايش بيفتد». اما فرداي آن روز ديديم يكي از برادرها به همراه مادر شهيد به معراج آمدند؛ بچه ها به مادر چيزي نگفته بودند و مادر شهيد با صلابتي كه داشت، رو به من كرد و گفت «شهيد گمنام در اينجا داريد؟» گفتم «بله تعدادي از شهداي تفحص شده در معراج هستند كه گمنام اند» مادر شهيد مفقود گفت «مي توانم شهدا را ببينم؟» گفتم «بفرماييد». مادر وارد سالن معراج شهدا شد؛ به پيكرهايي كه فقط تكه هايي از استخوان از آن باقي مانده بود، نگريست و خود را به پيكر همان شهيدي كه آن سرباز جوان نيز او را شناسايي كرده بود، رساند. مادر شهيد رو به ما كرد و گفت «ديشب فرزندم به خوابم آمد و گفت من در معراج شهدا هستم و مي خواهند مرا به عنوان شهيد گمنام دفن كنند» به مادر شهيد گفتم «شما از كجا مطمئن هستيد كه اين فرزند شماست؟» ابروهايش را توي هم كرد و گفت «من مادرم و بوي بچه ام را احساس مي كنم». براي اينكه از اين موضوع يقين پيدا كنم و احساس مادري را در وي ببينم، به مادر شهيد مفقود گفتم «اگر براي شما مقدور است لحظه اي از سالن خارج شويد، اينجا كار داريم». مادر شهيد از سالن بيرون رفت و در گوشه اي نشست؛ در اين فاصله پيكر مطهر شهيد را جابجا كردم؛ بعد از مدتي به وي گفتم «الآن مي توانيد بياييد داخل». مادر شهيد وارد سالن شد و بدون هيچ ترديدي به سمت پيكر فرزند شهيدش رفت درحالي كه ما جاي او را تغيير داده بوديم؛ و به ما گفت «من يقين دارم كه اين پسرم است؛ او به من گفته بود كه برمي گردد». غوغايي در معراج شهدا به پا شد؛ خواهران و برادران شهيد مفقود، گريه مي كردند؛ مادر شهيد رو به فرزندانش كرد و گفت «براي چه گريه مي كنيد؟ اين امانتي بود كه خداوند به من داده بود، از من گرفت؛ حالا هم كه استخوان هايش را برايم آورده اند دوباره امانتي را به خودش تحويل مي دهم». در روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها یاد می کنیم از این اسطوره های مقاومت با ذکر صلواتی بر محمد و آل محمد راستی صبح دوشنبه شهدای گمنام در اراک تشييع خواهندشد کانال داستان بچه‌های مدرسه @hamkalam
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخنان شهید سلیمانی خطاب به مادران شهدا تشییع پیکر مطهر شهدای گمنام فردا صبح از ميدان شهدا اراک به سمت مصلی کانال داستان بچه‌های مدرسه @hamkalam
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴شاهکار جدید مهدی رسولی به مناسبت ایام فاطمیه نماهنگ بی مردم کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
💢 مراسم تشییع شهدای گمنام دفاع مقدس در میدان شهدا