6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا فاطمه من عقدهی دل وا نکردم ...
🎙مداحی بسیار دلنشین زنده یاد حاج سلیم موذن زاده بمناسبت ایام شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مداحی حاج رضا بذری در حضور رهبر معظم انقلاب اسلامی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
خطبه فدک
قسمت هفتم
پيش خود مي گوييد محمد(ص) مرد و جان به جان آفرين سپرد. مصيبتي است بزرگ و اندوهي است فراوان ولي محمد(ص) جز پيامبري نبود كه پيش از آن نيز پيامبراني آمده اند اگر بميرد يا كشته شود به گذشته جاهليت خود بازخواهيد گشت؟
آه پسران قيله( نصب انصار كه نشانه احترام آنها بوده) پيش چشم شما ميراث پدرم را بردند و حرمتم را شكستند و شما فرياد مرا شنيديد و به ياري ام نشتافتيد؟ در حاليكه مي توانستيد ياري ام كنيد؟
امروز شما پشتيبان دين خدا و پيغمبر و حامي اهل بيت رسول الله هستيد. شما بوديد كه با بت پرستان حرب درافتاديد و نام اسلام را بلند كرديد. پس حال شما را چه شده كه وانشسته ايد؟ از اينان بيم مداريد تا هستيد و بترسيد از خدا. از دين خدا خسته ايد و از جهاد در راه خدا باز ايستاده ايد؟ بدانيد كه اگر جمله كاينات به خدا كافر گردند هيچ گردي بر دامن كبريايش ننشيند. من آنچه گفتني بود گفتم اما چه كنم كه خواريد و زبون، چه كنم و چه گويم كه دلم خون است. من از پايان كار نگرانم و چون پدرم شما را از عذاب خدا مي ترسانم به انتظار بنشينيد تا ميوه درختي كه كشتيد بچينيد و كيفر كاري را كه كرديد ببينيد.
( ادامه دارد)
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
خطبه فدک
قسمت آخر
صدايي از جمعيت بيرون نمي آمد كه ناگهان ابوبکر از روي ناچاري دم به سخن گشود: دختر پيغمبر پدرت غمخوار مومنان و برآنان مهربان بود. دشمن كافران و مظهر قهر پروردگار بود. اگر نسب اورا بجوييم او پدر توست نه پدر ديگر زنان. برادر پسرعموي توست نه ديگرمردان. در ديده او از همه خويشاوندان برتر بود و در كارهاي بزرگ او را يارو ياور. جز سعادتمندان شما را دوست نمي دارد و جز پست ستيزان كسي دشمني شما را در دل ندارد.
شما در آن جهان پيشواي مائيد و رهگشاي بهشتيد. من چه حق دارم كه پسر عمت را از خلافت باز دارم؟
اما فدك در آنچه پدرت به تو داد و اگر حق توست و من از تو گرفتم ستمكارم. اما ميراث، ميداني پدرت گفته است ما پيغمبران ميراث نمي گذاريم، آنچه از ما بماند صدقه است.
فاطمه(س) فرمود: خداوند درباره دو تن از پيامبران گويد: از من و از آل يعقوب ميراث مي برده و نيز گويد: سليمان از داود وارث برده اين دو پيغمبرند و ارث نهادند و ارث مي برند. آنچه به ارث نمي رسد پيغمبري است نه مال و منال. چرا ارث پدرم را از من مي گيريد؟ آيا در كتاب خدا فاطمه دختر محمد(ص) از اين حكم بيرون شده است. اگر چنين آيه اي آمده است بگو تا بپذيرم؟
ابوبکر گفت: اي دختر پيغمبر گفتارت بينت است و زبانت زبان نبوت. كسي نمي تواند كه سخنان تو را نپذيرد و من چگونه بر تو خرده گيرم. بخدا دوست دارم، عايشه بينوا شود و تو مستمند نباشي چگونه ممكن است من حق همه را بدهم و درباره تو ستم كنم؟ اين مال از آن پيغمبر نبود مال همه مسلمانان بود پدرت آنرا در راه خدا مي داد او نياز مردمان را با آن برطرف مي كرد پس از مرگ او نيز من همان خواهم كرد.
فاطمه (س) که اینهمه گفتار خود را در آنان بی تاثیر می دید فرمود:بخدا سوگند هيچگاه با تو سخن نخواهم گفت. بخداسوگند تو را نفرين مي كنم. بخداسوگند تو را دعا نخواهم كرد.
و امام علي( ع) كه نظاره گر اين وضع بود از ترس افتادن فتنه در بين مسلمانان و فرقه فرقه گرايي و چند دستگي فاطمه(س) را همراه خود به خانه برد.
#خطبه_فدک
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
در سال 1371، سربازي كه در معراج شهدا خدمت مي كرد و اسمش «رنجبر» بود، با چشم هايي گريان آمد و گفت «شب گذشته در يك رؤيا، يكي از شهداي گمنام به من گفت «مي خواهند مرا به عنوان شهيد گمنام دفن كنند، اما وسايل و پلاكم همراهم است».
به آن سرباز جوان گفتم «در اينجا خيلي ها خواب هاي مختلف مي بينند اما دليل نمي شود كه صحت داشته باشد؛ تو خسته اي، الان بايد استراحت كني» آن سرباز رفت؛ صبح كه آمد دوباره گفت «آن شهيد ديشب به من گفت در كنار جنازه ام يك بادگير آبي رنگ دارم كه دور آن را گِل، پوشانده است داخل جيب آن، پلاك هويت، جانماز، كارت پلاك و چشم مصنوعي ام ـ شهيد در عمليات خيبر در جزيره مجنون از ناحيه چشم مجروح شده بود و چشم او را تخليه كرده و به جاي آن چشم مصنوعي گذاشته بودند ـ وجود دارد» به آن جوان گفتم «برو سالن معراج شهدا اما اگر اشتباه كرده باشي بايد بروي و شلمچه را شخم بزني!».
سرباز وارد سالن معراج شهدا شد و پيكرها را يكي يكي بررسي كرد تا اينكه پيكر شهيد مورد نظر را با نشانه هايي كه داده بود، يافت. پس از اطلاع دادن اين جريان به مسئولان و پيگيري قضيه، توانستم خانواده شهيد را پيدا كنم.
با برادر شهيد تماس گرفتم و به او گفتم «برادر شما جانباز ناحيه چشم بوده و در عمليات كربلاي 5 در سال 1365 به شهادت رسيده و مفقود شده است؟» گفت «بله تمام نشانه هايي كه مي گوييد، درست است» به او گفتم «براي شناسايي به همراه مادر به معراج شهدا بياييد»؛ برادر شهيد گفت «مادرم تازه قلبش را عمل كرده اگر اين موضوع را به او بگويم هيجان زده مي شود و ممكن است اتفاقي برايش بيفتد».
اما فرداي آن روز ديديم يكي از برادرها به همراه مادر شهيد به معراج آمدند؛ بچه ها به مادر چيزي نگفته بودند و مادر شهيد با صلابتي كه داشت، رو به من كرد و گفت «شهيد گمنام در اينجا داريد؟» گفتم «بله تعدادي از شهداي تفحص شده در معراج هستند كه گمنام اند» مادر شهيد مفقود گفت «مي توانم شهدا را ببينم؟» گفتم «بفرماييد».
مادر وارد سالن معراج شهدا شد؛ به پيكرهايي كه فقط تكه هايي از استخوان از آن باقي مانده بود، نگريست و خود را به پيكر همان شهيدي كه آن سرباز جوان نيز او را شناسايي كرده بود، رساند.
مادر شهيد رو به ما كرد و گفت «ديشب فرزندم به خوابم آمد و گفت من در معراج شهدا هستم و مي خواهند مرا به عنوان شهيد گمنام دفن كنند» به مادر شهيد گفتم «شما از كجا مطمئن هستيد كه اين فرزند شماست؟» ابروهايش را توي هم كرد و گفت «من مادرم و بوي بچه ام را احساس مي كنم».
براي اينكه از اين موضوع يقين پيدا كنم و احساس مادري را در وي ببينم، به مادر شهيد مفقود گفتم «اگر براي شما مقدور است لحظه اي از سالن خارج شويد، اينجا كار داريم». مادر شهيد از سالن بيرون رفت و در گوشه اي نشست؛ در اين فاصله پيكر مطهر شهيد را جابجا كردم؛ بعد از مدتي به وي گفتم «الآن مي توانيد بياييد داخل». مادر شهيد وارد سالن شد و بدون هيچ ترديدي به سمت پيكر فرزند شهيدش رفت درحالي كه ما جاي او را تغيير داده بوديم؛ و به ما گفت «من يقين دارم كه اين پسرم است؛ او به من گفته بود كه برمي گردد».
غوغايي در معراج شهدا به پا شد؛ خواهران و برادران شهيد مفقود، گريه مي كردند؛ مادر شهيد رو به فرزندانش كرد و گفت «براي چه گريه مي كنيد؟ اين امانتي بود كه خداوند به من داده بود، از من گرفت؛ حالا هم كه استخوان هايش را برايم آورده اند دوباره امانتي را به خودش تحويل مي دهم».
در روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها یاد می کنیم از این اسطوره های مقاومت با ذکر صلواتی بر محمد و آل محمد
راستی صبح دوشنبه شهدای گمنام در اراک تشييع خواهندشد
کانال داستان بچههای مدرسه
@hamkalam
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخنان شهید سلیمانی خطاب به مادران شهدا
تشییع پیکر مطهر شهدای گمنام فردا صبح از ميدان شهدا اراک به سمت مصلی
کانال داستان بچههای مدرسه
@hamkalam
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴شاهکار جدید مهدی رسولی به مناسبت ایام فاطمیه
نماهنگ بی مردم
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#حدیث_فاطمی
❣حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها فرمودند :بهترين شما
ڪسانىاند ڪه
با مــــــــردم نرمترند
و زنان خويش را بيشتر گرامى مىدارند.
📚دلائل الامامه ص ۷۶
#مکاشفه عجیب #شهید_برونسی با حضرت زهرا(س)
🌴به مناسبت شهادت #حضرت_زهرا_سلام_الله_علیها
👈سید کاظم حسینی میگه من معاون #شهید_برونسی بودم، اصلا بچه ها نمی تونستن سرشونو بلند کنن، یه دفه دیدم شهید برونسی بیسیم چی و پیک و همه رو ول کرد و رفت یه جاافتاد به سجده، رفتم دیدم آروم آروم داره گریه می کنه، میگه یا زهرا مدد، مادر جان مدد...
🌷بهش گفتم حالا وقت این حرفا نیس ، پاشو فرماندهی کن بچه های مردم دارن شهید میشن،
میگفت شهید برونسی انگار مرده بود و اصلا" توجهی به این خمپاره ها و حرفهای من نداشت.
گفت بعد از لحظاتی بلند شد و گفت: سید کاظم گفتم بله، گفت سیدکاظم اینجا که من ایستادم قدم کن، 25 قدم بشمار بچه های گردان رو ببر سمت چپ، بعد 40 قدم ببر جلو.🌴
گفتم بچه ها اصلا" نمیتونن سرشونو بلند کنن عراقی ها تیربارو گرفتن تو بچه ها. چی میگی؟
گفت خون همه بچه ها گردن من، من میگم همین.
گفت وقتی این دستورو داد آتیش دشمنم خاموش شد، 25 قدم رفتم به چپ، 40 قدم رفتم جلو،
بعد یه پیرمردی بود توی گردان ما خوب آرپیچی می زد، یه دفه شهید برونسی گفت فلانی آرپیچی بزن، گفت آقای برونسی من که تو این تاریکی چیزی نمی بینم
گفت بگو یا زهرا و شلیک کن.
می گفت : یا زهرا گفت و شلیک کرد و خورد به یه تانک و منفجر شد.🔥
🌴 تمام فضا اتیش گرفت و روشن شدفضا،
گفت اون شب 80 تانک دشمن رو زدیم و بعد عقب نشینی کردیم.
چند روز بعد که پیش روی شد و رفتیم شهدا رو بیاریم، رفتم اونجا که شهید برونسی به سجده افتاده بود و می گفت یا زهرا مدد، نگا کردم دیدم جلومون میدون مین هست.🌹
قدم شماری کردم 25 قدم به چپ دیدم معبریه که دشمن توش تردد می کرده
🌷 اگر من 30 قدم می رفتم اونورتر توی مین ها بودم
40 قدم رفتم جلو دیدم میدان مین دشمن تموم میشه رفتم دیدم اولین تانک دشمن رو که زدن فرمانده های دشمن با درجه های بالا افتادن بیرون و کشته شدن.
💐 شهدا رو که جمع کردیم برگشتیم تو سنگر نشستم، گفتم آقای برونسی من بچه ی فاطمه ام ، من سیدم، به جده ام قسم از پیشت تکون نمی خورم تا سِرّ اون شب رو بهم بگی، تو اون شب تو سجده افتادی فقط گفتی یا زهرا مدد، چی شد یه دفه بلند شدی گفتی 25 قدم به چپ؟ 40 قدم جلو، بعد به آرپیچی زن گفتی شلیک کن؟ شلیک کرد به یه تانک خورد که فرماندهان دشمن تو اون تانک بودن ؟ قصه چیه؟
🌴گفت سید کاظم دست از سرم بردار
گفتم نه تا این سِرّ رو نگی رهات نمیکنم،
گفت میگم ولی قول بده تا زنده ام به کسی نگی
گفتم باشه
گفت تو سجده بودم همینطور که گفتم یا زهرا مدد، (توعالم مکاشفه) یه خانومی رو دیدم به من گفت چی شده؟
🌴گفتم بی بی جان موندم؛ اینا زائرین کربلای حسین تو هستند، اینجا موندن چه کنم؟
گفت آقای برونسی جلوت میدون مینه، حرکت نکن، 25 قدم برو به سمت چپ، اونجا معبر دشمنه، از اونجا بچه ها رو 40 قدم ببر جلو میدون مین تموم میشه فرمانده های دشمن یه جا جمع شدن تو تانک جلسه دارن آرپیچی رو شلیک کن ان شاء ا... تانک منفجر میشه و شما ان شاء ا... پیروز میشی...
🌴
#شهید_عبدالحسین_برونسی
#شهید_حضرت_زهرایی
#خاکهای_نرم_کوشک
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آیا می شود محبوب خدا شد؟
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam