فقیری پسری کم سن و سال داشت. روزی به او گفت: بیا با هم برویم از میوههای درخت فلان باغ دزدی کنیم.
پسر اطاعت کرد و با پدر به طرف باغ رفتند. با اینکه پسر میدانست این کار زشت و ناپسند است ولی نمیخواست با پدرش مخالفت کند. سرانجام با هم به کنار درخت رسیدند، پدر گفت: پسرم! من برای میوه چیدن بالای درخت میروم و تو پایین درخت مواظب باش و به اطراف نگاه کن، اگر کسی ما را دید مرا خبر بده.
فرزند پای درخت ایستاد. پدرش بالای درخت رفت و مشغول چیدن میوه شد. بعد از چند لحظه، پسر گفت: پدرجان، یکی ما را میبیند. پدر از این سخن ترسید و از درخت پایین آمد و پرسید: آن کس که ما را میبیند کیست؟
فرزند در جواب گفت: «أَلَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرَى؛ آيا او نمیداند كه خداوند همه اعمالش را میبيند؟!»(علق:14)
پدر از سخن پسر شرمنده شد و پس از آن دیگر دزدی نکرد!خیلی از اعمال ما مانند غیبت، تهمت و ... هم به اندازه دزدی و چهبسا بیشتر قبیح است اما چون مثل دزدی در ذهن ما جلوه بدی از آن شکل نگرفته، بدون توجه به اینکه یک نفر نظارهگر رفتار ماست همچنان آن را ادامه میدهیم.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
زیركی در مجلس
در مجلس پنجم، عده ای از نمایندگان به رهبری سلیمان میرزا مصمم بودند كابینة قوام السلطنه را ساقط كنند. اما مدرس كه رهبر گروه دیگر بود، سعی میكرد همه تلاشهای سلیمان میرزا را خنثی كند. بالاخره دولت قوام السلطنه را استیضاح كردند و در پی آن، قرار شد برای قوام السلطنه رأی اعتماد گرفته شود.
قبل از گرفتن رأی، مدرس متوجه شد كه كابینة قوام فقط یك رأی در مجلس كم دارد و مخالفین قوام، یك رأی بیشتر داشتند و در این صورت سقوط كابینه، حتمی بود. مدرس وكلای مجلس را یكی یكی ورانداز كرد. ناگهان نگاهش به نمایندة اراك افتاد. این مرد بی آزار و ساده كه در مجلس كاری جز تسبیح گرداندن نداشت، بی دلیل با قوام السلطنه مخالفت میكرد. مدرس با عجله از مجلس بیرون رفت و یك قفل بزرگ خرید و دوباره بازگشت. وقت به سرعت می گذشت و چند لحظة دیگر اخذ آرا شروع میشد. در این هنگام، آرام كنار نمایندة اراك رفت در گوش او گفت: «مؤمن! نماز دیر شده راه بیفت بریم.»
وی كه میدید مدرس او را به نماز دعوت كرده با عجله به دنبالش راه افتاد و وارد یكی از اطاقهای مجلس شدند. مدرس چند بار نماز گزارد و چند بار هم به مجلس سرزد تا ببیند اخذ رأی شروع شده یا نه؟ هنگامی كه متوجه شد اخذ رأی نزدیك است، به اطاق مراجعت و در را به روی وی كه در حال نماز بود قفل نمود و آن مرد ساده لوح را محبوس و خود به جلسه علنی شتافت.
سلیمان میرزا میدانست با غیبت نمایندة اراك، هر آنچه رشته بود پنبه خواهد شد. هر چه این در و آن در زد، موفق به یافت او نشد. ناچار اخذ رأی به عمل آمد و مجلس با تفاوت یك رأی به قوام السلطنه رأی اعتماد داد.
در همین لحظه نگهبان به سلیمان میرزا خبر داد نمایندة اراك در یكی از اطاقها زندانی شده و در را به رویش قفل كردهاند. با هر جان كندنی بود او را از حبس بیرون آوردند. به جلسه علنی آمد اما كار از كار گذشته بود.
در این میان مدرس در حالی كه با صدای بلند می خندید به نمایندة اراك كه زیر لب ناسزا میگفت خطاب كرد: «آخه جونم! مرد سیاسی! حالا چه وقت نماز بود؟!»
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#مدرس
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کمک به مدرسه😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
هدایت شده از محمدرضا حدادپور جهرمی
🔴 امروز سالروز شهادت دانشمند هستهای شهید محسن فخری زاده در آبسرد، طی یک عملیات نوین توسط موساد است.
عملیات ترور شهید فخری زاده دروازه ی جدیدی از ترور های موساد را باز کرد
چندی بعد، آوی هار ایوان مغز متفکر برنامه موشکی و یکی از مهمترین اشخاص در برنامه ی فضایی رژیم صهیونیستی به درک واصل شد.
کتاب #امضامحسن
⭕️ زنی بهمراه نوه اش به کنار ساحل رفتند و هنگامیکه بچه با شنهای ساحل بازی میکرد، زن به خوابی سبک فرو رفت. ناگهان موجی بزرگ آمد و بچه را به دریا کشید. وقتیکه زن بیدار شد، هراسان شد. زن به زانو افتاد و شروع کرد به دعا: «خدایا، اگر نوهام را به من باز گردانی، عهد میکنم بقیۀ عمرم را در راه رضای تو گام بردارم؛ داوطلبانه در بیمارستانها کار کنم و به یاری فقرا بشتابم... ناگهان موج عظیمی آمد و بچه را به ساحل باز گرداند و پیش پای زن انداخت. بچه زنده بود. زن بی درنگ به سوی آسمان نگاهی کرد و گفت:
«نوهام کلاه داشت. پس کلاهش کجاست!!؟؟»
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
آورده اند که مردی دریا ندیده بود.
بر کشتی سوار شد.
قضا را طوفانی عظیم روی نمود و کشتی را بر ساحل افکند.
در عالمی که کشتی نشینان از این حادثه اندوهناک بودند، این مرد نوسفر، گفتن گرفت الحمدلله که دیگر بار با من و عافیت بر کناره دریا رسیدم.
(خلاصه): آدمی در بعضی اوقات چیزی را که در حق او زیان کار باشد، مفید می پندارد.
📚 منبع: حکایات دلپسند، محمدمهدی واصف
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
مرد ی بر خری سوار بود و پسرش پشت سر خر راه میرفت و خر را میراند. حوالی ظهر شد، پسر تکه نانی از جیب خود درآورد و در دهن نهاد و همچنان که طی طریق میکرد، نان را هم میخورد.
پدر در این وقت خواست از پسر چیزی سؤال کند. او را به اسم خواند. پسر فوراً جواب داد: «بله» و البته چون دهن را باز کرد که بله بگوید، لقمه از دهنش بیرون افتاد. پدر درحالی که خشمگین به نظر میرسید با لهجه غلیظ گفت:
ـ بله و زهرمار! چه موقع بله گفتن است؟ به جای بله، بگو «هون» که هم جواب مرا داده باشی، هم نانت را خورده باشی و هم خرت را رانده باشی!
کانال داستان بچههای مدرسه 👇👇
https://eitaa.com/hamkalam
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شیوه های تقلب در نسل جدید 😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🔴 هفت چیز ارزشمند
پیامبر اکرم صلی الله علیه واله فرمود هفت چیز برای بنده بعد از مرگ در جریان است
1️⃣ دانشی که بیاموزد که دیگران از آن بهرهمند شوند.
2️⃣ رودی به جریان اندازد تا همه مردم به خصوص طبقه کشاورزان و باغداران و دیگر اصناف از آن استفاده نمایند.
3️⃣ چاهی را حفر کند که دیگران از آن آب بهرهبرداری کنند.
4️⃣ درخت خرما و سایر درختان بنشاند که از میوهها و سایۀ آن بهرهمند گردند.
5️⃣ مسجدی بنا کند که با اقامۀ نماز در آن و رفع مشکلات جامعه و نیز با برگزاری جلسات مذهبی جهت تعالی معارف اسلام از آن به کار گیرند.
6️⃣ قرآن، متون و کتب دینی را به ارث گذارد.
7️⃣ فرزندی صالح از او بماند که برای او طلب مغفرت نماید.
📚 نهجالفصاحه ، صفحه ۳۶۶
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#تربیتی
مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.
استادی از آنجا میـگذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیززندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟ "
استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.
سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.
استاد گفت: “این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد.
حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!”
مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: “اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!”
استاد لبخندی زد و گفت: “پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟
اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده.”
استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد.
چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟
استاد لبخندی زد و گفت: "من تمام زندگی خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم و من آرامش برگ را می پسندم …"
خود را به خدا بسپار و از طوفانهای زندگی هراسی نداشته باش چون خدا کنار تو و مواظب توست.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
سائلی به در خانه یکی از اغنیای اصفهان آمده، چیزی طلبید.
صاحب خانه به غلام خود گفت ای مبارک، بگو به قنبر که بگوید به یاقوت که بگوید به سائل که چیزی حاضر نیست.
سائل گفت خداوندا، بگو به جبرئیل که بگوید به میکائیل که بگوید به اسرافیل که بگوید به عزرائیل که روح صاحب این خانه را قبض کند.
📚 منبع: معارف اللطائف، محمدعلی مجاهدی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam