eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
909 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شیوه های تقلب در نسل جدید 😂 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🔴 هفت چیز ارزشمند پیامبر اکرم صلی الله علیه واله فرمود هفت چیز برای بنده بعد از مرگ در جریان است 1️⃣ دانشی که بیاموزد که دیگران از آن بهره‌مند شوند. 2️⃣ رودی به جریان اندازد تا همه مردم به خصوص طبقه کشاورزان و باغداران و دیگر اصناف از آن استفاده نمایند. 3️⃣ چاهی را حفر کند که دیگران از آن آب بهره‌برداری کنند. 4️⃣ درخت خرما و سایر درختان بنشاند که از میوه‌ها و سایۀ آن بهره‌مند گردند. 5️⃣ مسجدی بنا کند که با اقامۀ نماز در آن و رفع مشکلات جامعه و نیز با برگزاری جلسات مذهبی جهت تعالی معارف اسلام از آن به کار گیرند. 6️⃣ قرآن، متون و کتب دینی را به ارث گذارد. 7️⃣ فرزندی صالح از او بماند که برای او طلب مغفرت نماید. 📚 نهج‌الفصاحه ، صفحه ۳۶۶ کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam -------------------------
مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا میـگذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیززندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟ " استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود. سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت. استاد گفت: “این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!” مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: “اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!” استاد لبخندی زد و گفت: “پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده.” استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد. چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟ استاد لبخندی زد و گفت: "من تمام زندگی خودم را با اطمینان به خالق رودخانه  هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم و من آرامش برگ را می پسندم …" خود را به خدا بسپار و از طوفانهای زندگی هراسی نداشته باش چون خدا کنار تو و مواظب توست. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
سائلی به در خانه‌ یکی از اغنیای اصفهان آمده، چیزی طلبید. صاحب‌ خانه به غلام خود گفت ای مبارک، بگو به قنبر که بگوید به یاقوت که بگوید به سائل که چیزی حاضر نیست. سائل گفت خداوندا، بگو به جبرئیل که بگوید به میکائیل که بگوید به اسرافیل که بگوید به عزرائیل که روح صاحب این خانه را قبض کند. 📚 منبع: معارف ‌اللطائف، محمدعلی مجاهدی کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی میخوای کمک کنی بدتر میشه 😂 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌ 🍃امام موسی کاظم علیه السلام:كسی كه دو روزش مساوی باشد، مغبون است، 👈و كسی كه دومین روزش، بدتر از روز اوّلش باشد ملعون است، 👈و كسی كه در خودش رشد و افزایش نبیند در نقصان است، و كسی كه در نقصان است مرگ برای او بهتر از زندگی است. 📚خصال شیخ صدوق
زمانی‌که نادرشاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشت در راه، کودکی را دید که به مکتب می‌رفت. از او پرسید: پسر جان، چه می‌خوانی؟ گفت: قرآن. پرسید: کدام سوره رامی‌خوانی؟ گفت: سوره فتح. نادرشاه از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح، فال پیروزی زد سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن ابا کرد. نادرشاه گفت: چرا نمی‌گیری؟ گفت: مادرم مرا می‌زند و می‌گوید: تو این پول را دزدیده‌ای. نادرشاه گفت: به او بگو نادرشاه داده است. پسر گفت: مادرم باور نمی‌کند. می‌گوید: نادر مردی سخاوتمند است، او اگر به تو پول می‌داد یک سکه نمی‌داد، بلکه مشتی زر به تو می‌داد. حرف او بر دل نادرشاه نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت. از قضا چنان‌چه در تاریخ آمده است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد. باید در خواستن هم زرنگ بود و از انسان بزرگ، درخواست بزرگ‌تری با مهارت و زیرکی کرد. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
! 🌷....ما منطقه را بلد نبودیم. جنوب روستا به رودخانه‌ای پرآب و یخ‌بندان متصل می‌شد که ارتفاعش تا کف رودخانه به ۶ الی ۷ متر می‌رسید. فرمانده گفت: طوری عقب‌نشینی کنید که کسی جا نماند. قرار شد هر کس خودش را به پایگاه برساند. بچه‌ها چند تا چند تا از هم جدا شدند. ما ۴ نفر بودیم که یکی از ما پایش تیر خورده بود. قدری جلوتر رفتیم و نهایتاً به جایی رسیدیم که هیچ راه فراری نداشتیم جز لبه پرتگاه رودخانه. هوا تاریک و گروهک‌ها وارد روستا شده بودند. 🌷ما ناچار به درخت‌ها و بوته‌های پرتگاه خودمان را آویزان کردیم. نیمی از بدن من و یکی از دوستانم داخل آب رودخانه رفت؛ ولی در آن وضعیت احساس سرما نمی‌کردیم و آن برادر مجروح نتوانست پایین‌تر بیاید و جا ماند. دو نفر از گروهک‌ها آمدند بالای سر ما و به ایشان شلیک کردند و آن عزیز داخل آب رودخانه یخ زده پرتاب شد. بر اثر تیراندازی یکی دیگر از همرزمان نیز داخل آب افتاد. دشمن بعد از چند دقیقه رفت و ما بعد از حدود ۲ ساعت با سختی تمام خودمان را بالا کشیدیم. 🌷لبه پرتگاه به یک کوچه متصل بود و بعد طویله‌های گاو و گوسفند قرار داشتند. کف کوچه با پِهِن حیوانات پوشیده شده و برف رویش نشسته بود. آن شب خیلی بر ما سخت گذشت ناچار با دست و سر نیزه پهن‌ها را کنار زدیم و خودمان را تا قبل از روشنایی در زیر پهن مخفی کردیم. با روشن شدن هوا خودمان را به پایگاه رساندیم و بعد از طلوع آفتاب دوستان آن دو شهید را از داخل رودخانه یخ‌زده بیرون آوردند، روحشان شاد. : رزمنده دلاور نصرالله اسکندری 📚 کتاب "سوم خاکریز" منبع: سایت نوید شاهد ❌️❌️ امنیت، اتفاقی نیست! کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
⭕شخصی تعریف می کرد وقتی از نماز جماعت صبح برمی گشتم جماعتی را دیدم که به زورقصد سوار کردن گاو نری را در ماشین داشتند.گاو مقاومت می کرد و حاضر نبود سوار ماشین بشود،من رفتم دستی به پیشانی گاو کشیدم ؛گاو مطیع شد و سوار شد.من مغرور شدم و پیش خودم گفتم《این از برکت نماز صبح است》 وقتی به خانه رسیدم دیدم مادرم گریه و زاری می کند،علت را که جویا شدم گفت 《گاومان را دزدیدند》 گاو مرا شناخته بود ولی من او را نشناختم. به عبادتهاي نا چيزمان مغرور نشويم کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
260.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مشاور کنکور😂❤️‍🔥 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
هدایت شده از .
💢 ۶ سال پیش در چنین‌روزی، مردی در شهر ووهان چین احساس کسالت کرد و به نخستین مورد تاییدشده ابتلا به کووید-19 تبدیل شد. این ویروس در سراسر جهان، جان بیش از ۷ میلیون نفر را گرفت و نظام بهداشت و درمان و اقتصاد کشور ها را زیر و رو کرد. 🟥 || @talangor_aums1