زمانیکه نادرشاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشت در راه، کودکی را دید که به مکتب میرفت. از او پرسید: پسر جان، چه میخوانی؟ گفت: قرآن. پرسید: کدام سوره رامیخوانی؟ گفت: سوره فتح.
نادرشاه از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح، فال پیروزی زد
سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن ابا کرد. نادرشاه گفت: چرا نمیگیری؟
گفت: مادرم مرا میزند و میگوید: تو این پول را دزدیدهای. نادرشاه گفت: به او بگو نادرشاه داده است.
پسر گفت: مادرم باور نمیکند. میگوید: نادر مردی سخاوتمند است، او اگر به تو پول میداد یک سکه نمیداد، بلکه مشتی زر به تو میداد.
حرف او بر دل نادرشاه نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت. از قضا چنانچه در تاریخ آمده است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد.
باید در خواستن هم زرنگ بود و از انسان بزرگ، درخواست بزرگتری با مهارت و زیرکی کرد.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
#هیچ_راه_فراری_جز_لبه_پرتگاه_رودخانه_نداشتیم!
🌷....ما منطقه را بلد نبودیم. جنوب روستا به رودخانهای پرآب و یخبندان متصل میشد که ارتفاعش تا کف رودخانه به ۶ الی ۷ متر میرسید. فرمانده گفت: طوری عقبنشینی کنید که کسی جا نماند. قرار شد هر کس خودش را به پایگاه برساند. بچهها چند تا چند تا از هم جدا شدند. ما ۴ نفر بودیم که یکی از ما پایش تیر خورده بود. قدری جلوتر رفتیم و نهایتاً به جایی رسیدیم که هیچ راه فراری نداشتیم جز لبه پرتگاه رودخانه. هوا تاریک و گروهکها وارد روستا شده بودند.
🌷ما ناچار به درختها و بوتههای پرتگاه خودمان را آویزان کردیم. نیمی از بدن من و یکی از دوستانم داخل آب رودخانه رفت؛ ولی در آن وضعیت احساس سرما نمیکردیم و آن برادر مجروح نتوانست پایینتر بیاید و جا ماند. دو نفر از گروهکها آمدند بالای سر ما و به ایشان شلیک کردند و آن عزیز داخل آب رودخانه یخ زده پرتاب شد. بر اثر تیراندازی یکی دیگر از همرزمان نیز داخل آب افتاد. دشمن بعد از چند دقیقه رفت و ما بعد از حدود ۲ ساعت با سختی تمام خودمان را بالا کشیدیم.
🌷لبه پرتگاه به یک کوچه متصل بود و بعد طویلههای گاو و گوسفند قرار داشتند. کف کوچه با پِهِن حیوانات پوشیده شده و برف رویش نشسته بود. آن شب خیلی بر ما سخت گذشت ناچار با دست و سر نیزه پهنها را کنار زدیم و خودمان را تا قبل از روشنایی در زیر پهن مخفی کردیم. با روشن شدن هوا خودمان را به پایگاه رساندیم و بعد از طلوع آفتاب دوستان آن دو شهید را از داخل رودخانه یخزده بیرون آوردند، روحشان شاد.
#راوی: رزمنده دلاور نصرالله اسکندری
📚 کتاب "سوم خاکریز"
منبع: سایت نوید شاهد
❌️❌️ امنیت، اتفاقی نیست!
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
⭕شخصی تعریف می کرد وقتی از نماز جماعت صبح برمی گشتم جماعتی را دیدم که به زورقصد سوار کردن گاو نری را در ماشین داشتند.گاو مقاومت می کرد و حاضر نبود سوار ماشین بشود،من رفتم دستی به پیشانی گاو کشیدم ؛گاو مطیع شد و سوار شد.من مغرور شدم و پیش خودم گفتم《این از برکت نماز صبح است》
وقتی به خانه رسیدم دیدم مادرم گریه و زاری می کند،علت را که جویا شدم گفت 《گاومان را دزدیدند》
گاو مرا شناخته بود ولی من او را نشناختم.
به عبادتهاي نا چيزمان مغرور نشويم
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
260.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مشاور کنکور😂❤️🔥
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
هدایت شده از .
💢 ۶ سال پیش در چنینروزی، مردی در شهر ووهان چین احساس کسالت کرد و به نخستین مورد تاییدشده ابتلا به کووید-19 تبدیل شد.
این ویروس در سراسر جهان، جان بیش از ۷ میلیون نفر را گرفت و نظام بهداشت و درمان و اقتصاد کشور ها را زیر و رو کرد.
🟥 || @talangor_aums1
هدایت شده از کانال حمید کثیری
🔴 وقتی #عدالت_آموزشی پشت درهای بستهی آلودگی هوا میماند!
این روزها که آلودگی هوا مدرسهها رو به تعطیلی کشونده، نباید از کنار واقعیتی که زیر پوست شهر در جریانه ساده بگذریم! گزارشهای اخیر نشون میده ما با یک تعطیلیِ ساده روبرو نیستیم، بلکه با باز شدن دوبارهی زخم کهنهی «بیعدالتی آموزشی» هم مواجهیم.
ما تقریبا ناگزیریم که تعطیلی مدارس رو در این آب و هوا داشته باشیم که خودش آسیبهای جدی به خانواده و خصوصا مادران و به صورت ویژهتر به مادران شاغل میزنه، اما من از همه اینها میگذرم و میخوام درباره یه مسئله مهم که کمتر دیده میشه صحبت کنم! ذبح شدن عدالت آموزشی! چیزی که بعد از تجربه سالها تعطیلی هنوز براش فکری نکردیم ...
بیایید روراست باشیم و قبول کنیم داستان تعطیلی برای همه دانشآموزان یکسان نیست:
در مدارس غیرانتفاعی و خاص، آموزش روی بسترهای باکیفیتی مثل «گوگل میت»، «اسکایروم» و یا نرمافزارهای مشابه، بدون وقفه ادامه داره. اما قصه برای دانشآموزان مدارس دولتی کاملاً متفاوته. اونها عموما محکوم به استفاده از اپلیکیشنی هستن که در ساعات شلوغی، پیام «در حال بهروزرسانی» میده! بعضا معلم بیچاره «سلام» میکنه و پیامش چند ثانیه/ دقیقه بعد به دست دانشآموز میرسه! این یعنی اتلاف وقت، کلافگی و در نهایت دلسردی ...
تراژدی زمانی دردناکتر میشه که توی خونه، گوشی هوشمند محدود باشه و بچهها مجبور باشند از یک گوشیِ مشترک در شرایط کُندیِ اینترنت استفاده کنند. یعنی وقتی تو یه خونه چند تا دانشآموز باشه و گوشی هوشمند هم به تعداد همه نباشه، بچهها مجبورن نوبتی درس بخونن! و طبیعتاً به درس همهشون آسیب زده میشه و از کمیت آموزششون هم کاسته میشه.
طبق آمار هر روز تعطیلی آموزش، میلیاردها تومان ضرر اقتصادی داره، اما یکی از ضررهای مهم اونجاست که بچههای ما، بهخصوص در مقاطع حساس و نهایی، از رقباشون که امکانات بهتری دارن عقب میمونن. درست شبیه تجربهی تلخی که در دوران کرونا وجود داشت و تأثیرش رو مستقیم توی نتایج کنکور دیدیم!
به عنوان یک فعال تربیتی هشدار میدم؛ ادامهی این روند یعنی #تعمیق_شکاف_طبقاتی. یعنی دانشآموزی که پول داره، آموزش میبینه و دانشآموزی که نداره، فقط نظارهگره و وقتی یک سیستمی سالهاست با معضل تعطیلی روبرو هست، دیگه ازش پذیرفته نیست که این شرایط رو پیشبینی نکرده باشه و براش آماده نشده باشه!
#حمید_کثیری 👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2151219200Cf6cb8914a4
امام على (علیه السلام) شنید مردى مى گوید بخیل معذورتر از ستمگر است.
فرمود دروغ گفتى.
ستمگر توبه مى کند و از خدا مغفرت مى طلبد و حقوق مالى مردم را بر مى گرداند و بخیل هنگامى که بخل می ورزد، از زکات و صدقه و صله رحم و پذیرایى میهمان و هزینه کردن در راه خدا و امور خیر خوددارى مى کند و بر بهشت حرام است که بخیل در آن وارد شود.
📚 منبع: بحارالانوار، جلد ۷۰، صفحه ۳۰۳
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
👤 جیم ران در یکی از روستاهای آمریکا بزرگ شد و تنها ٢ مهارت داشت، دوشیدن شیر گاو و علف زنى!!
در سن ۲۵ سالگی در حالى که اوضاع مالى بسیار بدى داشت، یک روز با دختر کلوچهفروشی برخورد کرد. دختر کلوچهفروش با چهرهاى معصوم از او خواست تا کلوچه بخرد، فقط ٢ دلار: "2 دلار که پولى نیست، خواهش میکنم بخرید..."
جیم ران دلش به حال او سوخت و تصمیم گرفت بخرد، اما ناگهان به یاد آورد که ٢ دلار هم ندارد...
چارهاى نداشت جز اینکه دروغ بگوید
دختر کوچولوى کلوچهفروش با ناامیدى تشکر کرد و رفت...
جیم بعد از آن بسیار ناراحت بود و فکر میکرد، مدام خود را سرزنش میکرد که: "چرا؟ چرا نباید ٢ دلار داشته باشم؟! من دوست داشتم دل آن دختر را شاد کنم، چرا ٢ دلار نداشتم؟
💡در همان حال که با خود حرف میزد ناگهان تصمیمى گرفت و با نداى بلند اما از درون فریاد زد: "من دیگر نمیخواهم به این شکل زندگى کنم که به خاطر ٢ دلار مجبور باشم دروغ بگویم"
در ملاقات با مردی به اسم "شوف" زندگیش متحول شد،
شوف فقط این سوالات را از جیم پرسید:
شوف: چقدر پول در ۵ سال گذشته پسانداز کردهای؟
جیم: صفر...
🗣 شوف: پس دوباره ۵ سال گذشته را تکرار نکن. بیشتر روی خودت کار کن تا در شغلت!
اگر سخت به شغلت مشغول باشى فقط میتوانی گذران زندگی کنی، که خب بد هم نیست، ولی اگر سخت روی خودت کار کنی، میتوانی ثروت عظیمى بسازی که خیلی بهتر است...
جیم شروع به کسب مهارت در فروش و فروشندگی کرد. مهارت بعدی که خود جیم ران میگوید ثروت زیادی از این طریق به دست آورد و ثروت و درآمدش را چندین برابر کرد این بود:
"یاد گرفتم چگونه آدمها را در کنار یکدیگر جمع کنم و به آنها یاد بدهم در کنار هم کار کنند."
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
شخصی نقل میکرد، پدر بسیار بهانهگیر و بداخلاقی داشتم. روزی در خانۀ من میهمان بود که خانواده همسرم هم بودند. همسرم برای او چای آورد و او شروع به ایراد گرفتن کرد که چرا چایی کم رنگی آورده است؟ ناراحت شد. قهر کرد و بعد از کلی غرغر خواست که برود.
✨دستش را بوسیدم و التماس کردم ببخشد، اما پدرم پیش همه سیلی محکمی بر گوشم زد و گفت: تو پسر من نیستی و... با این شرایط نتوانستم مانع رفتنش شوم. یکی از مهمانان که از این اتفاق زیاد هم ناراحت نبود، به من گفت: واقعا تحمل زیادی داری، با این پدر بداخلاق چگونه میسازی؟! اجازه ندادم حرفش را ادامه دهد.
✨گفتم: اشک چشم شور است و نمک هم شور؛ اما اشک چشم چون از خود چشم تراوش میکند، هرگز چشم را نمیسوزاند! فحش و ناسزا و سیلی پدرم که من شیرۀ جان او هستم هرگز مرا نسوزاند، اما این کلام تو مانند شوری نمک بود که از بیرون در چشم من ریختی!!! شرمنده شد و تا پایان میهمانی سکوت کرد.
✨آری، ما هرگز نباید اجازه دهیم دیگران بین ما و والدین و خواهر و برادرانمان رخنه و شکاف ایجاد کنند؛ و باید هوشیار باشیم هرگز در بین دو سنگ آسیاب که روی هم میچرخند، انگشت فرو نکنیم
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
546K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عادیترین شوخی پسرا😁
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam