حضرت ام البنین (سلام الله علیها) دختر حزام، از زنان مؤمن، شجاع و فداکار بود.
روایت است که امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) پس از شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیها) به برادرش عقیل که انساب عرب را خوب می دانست و از احوال خانوادگى آنها آگاه بود فرمود مى خواهم زنى برایم خواستگارى نمایى که از خاندان شجاعت باشد تا فرزند شجاعى برایم به دنیا آورد.
عقیل، حضرت ام البنین (سلام الله علیها) را به ایشان معرفى نمود و گفت در بین عرب، خاندانى شجاع تر از خانواده وى سراغ ندارم.
این مادر، پسرانش عباس، جعفر، عبدالله و عثمان را چنان تربیت کرد که همه شیفته برادر بزرگوارشان، حضرت امام حسین (علیه السلام) بودند و در رکاب آن حضرت شهید شدند.
حضرت ام البنین (سلام الله علیها) در واقعه کربلا حضور نداشت.
هنگامى که بشیر به مدینه بازگشت و حضرت ام البنین (سلام الله علیها) را ملاقات کرد، خواست تا خبر شهادت فرزندانش را به وى دهد.
حضرت ام البنین (سلام الله علیها) گفت رگ قلبم را پاره کردى.
بچه هایم و آنچه زیر آسمان است فداى ابا عبدالله (علیه السلام)، از حسین برایم بگو.
حضرت ام البنین (سلام الله علیها) براى عزادارى هر روز به بقیع می رفت و نوحه می خواند و می گریست.
#ام_البنین
📚 منبع: بانوان عالمه و آثار آنها، صفحه ۸
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
#حمالی_که_در_تاریخ_جاودانه_شد
در خیابان شمس تبریزی شهر تبریز زیارتگاهی وجود دارد که به قبر حمال *معروف است.
فرد بیسوادی در تبریز زندگی میکرد و تمام عمر خود را در بازار به حمالی و بارکشی می گذراند تا از این راه رزق حلالی بدست آورد.
یک روز که مثل همیشه در کوچه پس کوچه های شلوغ بازار مشغول حمل بار بود، برای آنکه نفسی تازه کند، بارش را روی زمین می گذارد و کمر راست می کند.
صدایی توجه اش را جلب می کند؛ میبیند بچه ای روی پشت بام مشغول بازی است و مادرش مدام بچه را دعوا میکند که ورجه وورجه نکن، می افتی!
در همان لحظه بچه به لبه بام نزدیک می شود و ناغافل پایش سر میخورد و به پایین پرت میشود.
مادر جیغی میکشد و مردم خیره میمانند.
حمال پیر فریاد میزند "نگهش دار"!
کودک میان آسمان و زمین معلق میماند، پیرمرد نزدیک می شود، به آرامی او را میگیرد و به مادرش تحویل میدهد.
جمعیتی که شاهد این واقعه بودند همه دور او جمع میشوند و هر کس از او سوالی میپرسد:
یکی میگوید تو امام زمانی، دیگری میگوید حضرت خضر است، کسانی هم میگویند جادوگری بلد است و سحر کرده.
حمال که دوباره به سختی بارش را بر دوش میگذارد،
خطاب به همه کسانی که هاج و واج مانده و هر یک به گونه ای واقعه را تفسیر می کنند،
به آرامی و خونسردی می گوید:
" خیر، من نه امام زمانم، نه حضرت خضر و نه جادوگر،
من همان حمالی هستم که پنجاه شصت سال است
در این بازار میشناسید. من کار خارق العاده ای نکردم، بلکه ماجرا این است که یک عمر هر چه خدا فرموده بود، من اطاعت کردم، یکبار من از خدا خواستم، او اجابت کرد.
اما مردم این واقعه را بر سر زبانها انداختند و این حمال تا به امروز جاودانه شد و قبرش زیارتگاه مردم تبریز شد.
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود روش بنده پروری داند
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠روضه خانم ام البنین (سلام الله علیها)
🔹 ذعا جهت تعجیل در امر فرج بقیة الله الاعظم علیهالسلام را فراموش نفرمایید
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بدون شرح...
🎥 لحظۀ رضایت سقاباصفهانی برای اهدای اعضای دومین فرزندش😔
شب جمعه است.
همه ایران ، به شادی روح همسر و دو فرزند عزیزش و طلب صبر برای پدر عزیزشان صلواتی هدیه کنیم
«اَللّهُمَّ عَرِّفْنى حُجَّتَكَ» خدایا حجتت را به من بشناسان!
💠«فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى حُجَّتَكَ» اگر حجت تو را نشناسم «ضَلَلْتُ عَنْ دِينِى» از دینم گمراه می شوم.
⚠️عدم شناخت امام به گمراهی از
دین می رسد.
⁉️فرق معرفت با شناخت در چه چیزی است!؟ یک موقع است به شما می گویند این دستگاه موبایل را می شناسی؟ می گوییم آره. می گوید از جزئیاتش خبر داری که دستگاه را باز کنی بلد هستی چی به چی است!؟ می گوییم نه. پس شناخت همراه با معرفت نداریم.
👈می گویند فلان دکتر متخصص قلب و مغز اعصاب را می شناسی؟! می گوییم بله. می گویند می دانی دقیقا تخصصش چی است؟ و چه کاری می کند؟ می گوییم نه. پس یعنی شناخت کامل نداریم!
‼️معرفت یعنی شناختی که همراه با جزئیات باشد! شناختی که همراه با علم و آگاهی دقیق باشد، و مهمتر از همه شناختی که همراه با عمل باشد.
💭یعنی فرض کنید، بدانید یک جراح متخصص خوب در شهر است و بعد انسان مریض بشود، برود سراغ یک جراحی که از آن پایینتر است! یعنی عملا معرفت به آن یکی داری که بهتر است ولی سراغش نمی روی، سراغ یکی دیگر می روی!
شرح و تفسیر دعای عصر غیبت
🎤استاد احسان عبادی
کانال داستان بچههای مدرسه
@hamkalam #متن_شرح_و_تفسیر_دعای_عصر_غیبت ۳
🔸پدرش یک باغ کوچک انگور داشت. یک روز، قبل از برداشت میوه به پدر گفت: چند لحظه دست نگه دارید. در حالی که همه شگفتزده شده بودند، وضو گرفت و دو رکعت نماز شکر به جا آورد. بعد بهآرامی خوشه را چید و در سبد گذاشت و گفت: نگاه کنید! خداوند چه قدر زیبا و دیدنی دانههای انگور را در کنار هم قرارداده است! بوتهي انگوری که در زمستان خشک به نظر میرسد، در فصل بهار چهرهای سبز و شاداب به خود میگیرد و میوهی آن به این زیبایی رنگآمیزی میشود. اینجاست که باید به عظمت و قدرت خداوند بیهمتا پی برد.
شهید عباس بابایی
📚پرواز تا بینهایت، ص ۲۹
#امام_باقر(ع):
افزایش نعمت از سوی خداوند قطع نمیگردد، مگر آنگاه كه شكرگزاری بندگان فرو ایستد.
میزانالحكمه؛ ج ۶، ص ۱۲، ح ۹۷۶۱
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
♻️ @hamkalam
#داستان های طنز جبهه
اسیر شده بودیم
قرار شد بچه ها برا خانواده هاشون نامه بنویسن
بین اسرا چند تا بی سواد و کم سواد هم بودند که نمی تونستن نامه بنویسن
اون روزا چند تا کتاب برامون آورده بودن که نهج البلاغه هم لابه لاشون بود
یه روز یکی از بچه های کم سواد اومد و بهم گفت:
من نمی تونم نامه بنویسم
از نهج البلاغه یکی از نامه های کوتاه امیرالمومنین علیه السلام رو نوشتم روی این کاغذ
می خوام بفرستمش برا بابام
نامه رو گرفتم و خوندم
از خنده روده بُر شدم
بنده خدا نامه ی امیرالمومنین علیه السلام به معاویه رو برداشته و برای باباش نوشته بود
#خندیدنی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
وقتی برای دیگران لقمه بزرگتر از دهانشان باشی
آنها چاره ای ندارند جز آنکه" خردت " کنند
تا برایشان اندازه شوی !!!
پس مراقب معاشرت هایت باش....
ساعت زندگیت را به افق آدمهای ارزان قیمت كوك نكن
یاخواب می مانی...
یا از زندگی عقب .. .....
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیرمرد سنّی عراقی دست بلند کرد گفت شما دنبال پیکر شهداتون هستید؟
روی اون تپه هر شب نور سبزی میبینم
اونجا قطعا پیکر شهدای شماست
گفتیم پدرجان رزمندگان ما تا اینجا نیومدن
رفتیم...
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
پیکی به محضر خواجه نظام الملک وارد شد و نامه ای تقدیم نمود. خواجه با خواندن نامه چنان گریست که حاضران در مجلس ناراحت شدند. در نامه نوشته بود؛ خیل اسبان شما در فلان ولایت، مشغول چرا بوده که پرندگان بزرگی مثل عقاب بر آنان حمله کرده اند و اسبها وحشتزده دویده اند و ناگاه بعضی شان به دره ای سقوط کرده اند و بیست اسب کشته شده اند.
گفتند : عمرخواجه دراز باد. مال دنیاست که کم و زیاد می شود. خودتان را اذیت نکنید.
خواجه نظام الملک،وزیر اعظم سلاجقه، اشکهایش را پاک کرد و پاسخ داد : از بابت تلف شدن مال و ثروت نگریستم. به یاد ایام جوانی افتادم که از شهرم طوس قصد حرکت به نیشابور برای جستن کار و شغل داشتم. پدرم هرچه کرد نتوانست اسبی برایم بخرد. استری فراهم کرد و خجالت بسیار داشت. منهم شرمگین بودم که مرکبی حقیر داشتم و با آن رفتن به درگاه امیران موجب خجالت بود. پدر و مادرم در درگاه ایستادند، شرمگین، بدرقه ام کردند و دستها را بالا بردند و دعا کردند خدایا به این فرزند ما برکت بده، از خزانه غیبت به او ببخش ...
امروز چهل سال از آن وقت گذشته. ثروت و املاک من به لطف الهی چنان فراوان شده که الان نمی دانم این خیل اسبها کجا هستند و تلف شدن بیست راس از آنها ابدا خللی به دستگاه زندگی ام نیست، که صدها برابر آن را دارا شده ام و همه اینها به برکت دعای والدینم و توجه الهی است .
📚جوامع الحکایات
✍محمد عوفی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam