1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بدون شرح...
🎥 لحظۀ رضایت سقاباصفهانی برای اهدای اعضای دومین فرزندش😔
شب جمعه است.
همه ایران ، به شادی روح همسر و دو فرزند عزیزش و طلب صبر برای پدر عزیزشان صلواتی هدیه کنیم
«اَللّهُمَّ عَرِّفْنى حُجَّتَكَ» خدایا حجتت را به من بشناسان!
💠«فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى حُجَّتَكَ» اگر حجت تو را نشناسم «ضَلَلْتُ عَنْ دِينِى» از دینم گمراه می شوم.
⚠️عدم شناخت امام به گمراهی از
دین می رسد.
⁉️فرق معرفت با شناخت در چه چیزی است!؟ یک موقع است به شما می گویند این دستگاه موبایل را می شناسی؟ می گوییم آره. می گوید از جزئیاتش خبر داری که دستگاه را باز کنی بلد هستی چی به چی است!؟ می گوییم نه. پس شناخت همراه با معرفت نداریم.
👈می گویند فلان دکتر متخصص قلب و مغز اعصاب را می شناسی؟! می گوییم بله. می گویند می دانی دقیقا تخصصش چی است؟ و چه کاری می کند؟ می گوییم نه. پس یعنی شناخت کامل نداریم!
‼️معرفت یعنی شناختی که همراه با جزئیات باشد! شناختی که همراه با علم و آگاهی دقیق باشد، و مهمتر از همه شناختی که همراه با عمل باشد.
💭یعنی فرض کنید، بدانید یک جراح متخصص خوب در شهر است و بعد انسان مریض بشود، برود سراغ یک جراحی که از آن پایینتر است! یعنی عملا معرفت به آن یکی داری که بهتر است ولی سراغش نمی روی، سراغ یکی دیگر می روی!
شرح و تفسیر دعای عصر غیبت
🎤استاد احسان عبادی
کانال داستان بچههای مدرسه
@hamkalam #متن_شرح_و_تفسیر_دعای_عصر_غیبت ۳
🔸پدرش یک باغ کوچک انگور داشت. یک روز، قبل از برداشت میوه به پدر گفت: چند لحظه دست نگه دارید. در حالی که همه شگفتزده شده بودند، وضو گرفت و دو رکعت نماز شکر به جا آورد. بعد بهآرامی خوشه را چید و در سبد گذاشت و گفت: نگاه کنید! خداوند چه قدر زیبا و دیدنی دانههای انگور را در کنار هم قرارداده است! بوتهي انگوری که در زمستان خشک به نظر میرسد، در فصل بهار چهرهای سبز و شاداب به خود میگیرد و میوهی آن به این زیبایی رنگآمیزی میشود. اینجاست که باید به عظمت و قدرت خداوند بیهمتا پی برد.
شهید عباس بابایی
📚پرواز تا بینهایت، ص ۲۹
#امام_باقر(ع):
افزایش نعمت از سوی خداوند قطع نمیگردد، مگر آنگاه كه شكرگزاری بندگان فرو ایستد.
میزانالحكمه؛ ج ۶، ص ۱۲، ح ۹۷۶۱
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
♻️ @hamkalam
#داستان های طنز جبهه
اسیر شده بودیم
قرار شد بچه ها برا خانواده هاشون نامه بنویسن
بین اسرا چند تا بی سواد و کم سواد هم بودند که نمی تونستن نامه بنویسن
اون روزا چند تا کتاب برامون آورده بودن که نهج البلاغه هم لابه لاشون بود
یه روز یکی از بچه های کم سواد اومد و بهم گفت:
من نمی تونم نامه بنویسم
از نهج البلاغه یکی از نامه های کوتاه امیرالمومنین علیه السلام رو نوشتم روی این کاغذ
می خوام بفرستمش برا بابام
نامه رو گرفتم و خوندم
از خنده روده بُر شدم
بنده خدا نامه ی امیرالمومنین علیه السلام به معاویه رو برداشته و برای باباش نوشته بود
#خندیدنی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
وقتی برای دیگران لقمه بزرگتر از دهانشان باشی
آنها چاره ای ندارند جز آنکه" خردت " کنند
تا برایشان اندازه شوی !!!
پس مراقب معاشرت هایت باش....
ساعت زندگیت را به افق آدمهای ارزان قیمت كوك نكن
یاخواب می مانی...
یا از زندگی عقب .. .....
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیرمرد سنّی عراقی دست بلند کرد گفت شما دنبال پیکر شهداتون هستید؟
روی اون تپه هر شب نور سبزی میبینم
اونجا قطعا پیکر شهدای شماست
گفتیم پدرجان رزمندگان ما تا اینجا نیومدن
رفتیم...
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
پیکی به محضر خواجه نظام الملک وارد شد و نامه ای تقدیم نمود. خواجه با خواندن نامه چنان گریست که حاضران در مجلس ناراحت شدند. در نامه نوشته بود؛ خیل اسبان شما در فلان ولایت، مشغول چرا بوده که پرندگان بزرگی مثل عقاب بر آنان حمله کرده اند و اسبها وحشتزده دویده اند و ناگاه بعضی شان به دره ای سقوط کرده اند و بیست اسب کشته شده اند.
گفتند : عمرخواجه دراز باد. مال دنیاست که کم و زیاد می شود. خودتان را اذیت نکنید.
خواجه نظام الملک،وزیر اعظم سلاجقه، اشکهایش را پاک کرد و پاسخ داد : از بابت تلف شدن مال و ثروت نگریستم. به یاد ایام جوانی افتادم که از شهرم طوس قصد حرکت به نیشابور برای جستن کار و شغل داشتم. پدرم هرچه کرد نتوانست اسبی برایم بخرد. استری فراهم کرد و خجالت بسیار داشت. منهم شرمگین بودم که مرکبی حقیر داشتم و با آن رفتن به درگاه امیران موجب خجالت بود. پدر و مادرم در درگاه ایستادند، شرمگین، بدرقه ام کردند و دستها را بالا بردند و دعا کردند خدایا به این فرزند ما برکت بده، از خزانه غیبت به او ببخش ...
امروز چهل سال از آن وقت گذشته. ثروت و املاک من به لطف الهی چنان فراوان شده که الان نمی دانم این خیل اسبها کجا هستند و تلف شدن بیست راس از آنها ابدا خللی به دستگاه زندگی ام نیست، که صدها برابر آن را دارا شده ام و همه اینها به برکت دعای والدینم و توجه الهی است .
📚جوامع الحکایات
✍محمد عوفی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند
سالها با علاقه کار کرد ، به دیگران نیکی کرد اما با تمام پرهیزگاری
در زندگیاش اوضاع درست به نظر نمیآمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت :
واقعا که عجبا.
درست بعد از این که تصمیم گرفتهای مرد خداترسی بشوی، زندگیات بدتر شده
نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام رنجهایی که در مسیر معنویت به خود دادهای، زندگیات بهتر نشده
آهنگر مکث کرد و بلافاصله پاسخ نداد
سرانجام در سکوت ، پاسخی را که میخواست یافت.
این پاسخ آهنگر بود :
در این کارگاه، فولاد خام برایم میآورند و باید از آن شمشیر بسازم.
میدانی چه طور این کار را میکنم؟
اول تکهی فولاد را به اندازهی جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود
بعد با بیرحمی، سنگینترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم
تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که میخواهم
بعد آن را در تشت آب سرد فرو میکنم، و تمام این کارگاه را بخار آب میگیرد
فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج میبرد
باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.
آهنگر مدتی سکوت کرد و سپس ادامه داد :
گاهی فولادی که به دستم میرسد، نمیتواند تاب این عملیات را بیاورد
حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک میاندازد
میدانم که این فولاد، هرگز تیغهی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد
آنوقت است که آنرا به میان انبوه زبالههای کارگاه می اندازم.
باز مکث کرد و بعد ادامه داد :
میدانم که در آتش رنج فرو میروم
ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفتهام، و گاهی به شدت احساس سرما میکنم
انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج میبرد
اما تنها دعایی که به درگاه خداوند دارم این است :
خدای من، از آنچه برای من خواسته ای صرف نظر نکن تا شکلی را که میخواهی ، به خود بگیرم
به هر روشی که میپسندی ادامه بده
هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز، هرگز مرا به کوه زبالههای فولادهای بی فایده پرتاب نکن.
کانال داستان بچههای مدرسه
@hamkalam
وقتی خلیفه وقت ابوذر غفاری را به سبب مخالفت با سیاست های غلطش به ربذه تبعید کرد، امام حسین علیه السلام به بدرقه ابوذر آمدند و در موقع خداحافظی به او فرمودند: «ای عمو، به راستی که خداوند متعال این توانایی را دارد که وضع موجود را تغییر دهد. دنیاداری مردم باعث شده است که تو را از رعایت دینت باز دارند؛ ولی در هر حال در این باره نمی توانند کاری انجام بدهند. از خداوند صبر و پیروزی بخواه و به درگاه خداوند پناه بر؛ چرا که صبر و پایداری لازمه دین داری و بزرگواری است و هرگز حرص، روزیِ انسان را زیاد نمی کند و بی تابی هم مرگ کسی را به تأخیر نمی اندازد».
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا