پیکی به محضر خواجه نظام الملک وارد شد و نامه ای تقدیم نمود. خواجه با خواندن نامه چنان گریست که حاضران در مجلس ناراحت شدند. در نامه نوشته بود؛ خیل اسبان شما در فلان ولایت، مشغول چرا بوده که پرندگان بزرگی مثل عقاب بر آنان حمله کرده اند و اسبها وحشتزده دویده اند و ناگاه بعضی شان به دره ای سقوط کرده اند و بیست اسب کشته شده اند.
گفتند : عمرخواجه دراز باد. مال دنیاست که کم و زیاد می شود. خودتان را اذیت نکنید.
خواجه نظام الملک،وزیر اعظم سلاجقه، اشکهایش را پاک کرد و پاسخ داد : از بابت تلف شدن مال و ثروت نگریستم. به یاد ایام جوانی افتادم که از شهرم طوس قصد حرکت به نیشابور برای جستن کار و شغل داشتم. پدرم هرچه کرد نتوانست اسبی برایم بخرد. استری فراهم کرد و خجالت بسیار داشت. منهم شرمگین بودم که مرکبی حقیر داشتم و با آن رفتن به درگاه امیران موجب خجالت بود. پدر و مادرم در درگاه ایستادند، شرمگین، بدرقه ام کردند و دستها را بالا بردند و دعا کردند خدایا به این فرزند ما برکت بده، از خزانه غیبت به او ببخش ...
امروز چهل سال از آن وقت گذشته. ثروت و املاک من به لطف الهی چنان فراوان شده که الان نمی دانم این خیل اسبها کجا هستند و تلف شدن بیست راس از آنها ابدا خللی به دستگاه زندگی ام نیست، که صدها برابر آن را دارا شده ام و همه اینها به برکت دعای والدینم و توجه الهی است .
📚جوامع الحکایات
✍محمد عوفی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند
سالها با علاقه کار کرد ، به دیگران نیکی کرد اما با تمام پرهیزگاری
در زندگیاش اوضاع درست به نظر نمیآمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت :
واقعا که عجبا.
درست بعد از این که تصمیم گرفتهای مرد خداترسی بشوی، زندگیات بدتر شده
نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام رنجهایی که در مسیر معنویت به خود دادهای، زندگیات بهتر نشده
آهنگر مکث کرد و بلافاصله پاسخ نداد
سرانجام در سکوت ، پاسخی را که میخواست یافت.
این پاسخ آهنگر بود :
در این کارگاه، فولاد خام برایم میآورند و باید از آن شمشیر بسازم.
میدانی چه طور این کار را میکنم؟
اول تکهی فولاد را به اندازهی جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود
بعد با بیرحمی، سنگینترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم
تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که میخواهم
بعد آن را در تشت آب سرد فرو میکنم، و تمام این کارگاه را بخار آب میگیرد
فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج میبرد
باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.
آهنگر مدتی سکوت کرد و سپس ادامه داد :
گاهی فولادی که به دستم میرسد، نمیتواند تاب این عملیات را بیاورد
حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک میاندازد
میدانم که این فولاد، هرگز تیغهی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد
آنوقت است که آنرا به میان انبوه زبالههای کارگاه می اندازم.
باز مکث کرد و بعد ادامه داد :
میدانم که در آتش رنج فرو میروم
ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفتهام، و گاهی به شدت احساس سرما میکنم
انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج میبرد
اما تنها دعایی که به درگاه خداوند دارم این است :
خدای من، از آنچه برای من خواسته ای صرف نظر نکن تا شکلی را که میخواهی ، به خود بگیرم
به هر روشی که میپسندی ادامه بده
هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز، هرگز مرا به کوه زبالههای فولادهای بی فایده پرتاب نکن.
کانال داستان بچههای مدرسه
@hamkalam
وقتی خلیفه وقت ابوذر غفاری را به سبب مخالفت با سیاست های غلطش به ربذه تبعید کرد، امام حسین علیه السلام به بدرقه ابوذر آمدند و در موقع خداحافظی به او فرمودند: «ای عمو، به راستی که خداوند متعال این توانایی را دارد که وضع موجود را تغییر دهد. دنیاداری مردم باعث شده است که تو را از رعایت دینت باز دارند؛ ولی در هر حال در این باره نمی توانند کاری انجام بدهند. از خداوند صبر و پیروزی بخواه و به درگاه خداوند پناه بر؛ چرا که صبر و پایداری لازمه دین داری و بزرگواری است و هرگز حرص، روزیِ انسان را زیاد نمی کند و بی تابی هم مرگ کسی را به تأخیر نمی اندازد».
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به بهانه #روز_دانشجو
🔴 موذن بیدار است
🔻سالگرد حادثه ۱۶ آذر ۱۳۳۲ بهانه ای شده است که در تقویم ایران ۱۶ آذر با عنوان روز دانشجو مزیّن شود. روزی که دانشجویان بیدار در اعتراض به سفر ریچارد نیکسون، معاون وقت رئیسجمهور آمریکا به میدان آمدند و با تقدیم سه شهید در کف دانشگاه تهران و با خون شهیدان قندچی، بزرگ نیا و شریعت رضوی پای آرمان ضدسلطه و ضدآمریکایی دانشجو امضاء کردند.
🔹ماجرای تلخ ۱۶ آذر ۳۲ سه بازیگر اصلی دارد که با تکیه بر این کنشگران (شاه، آمریکا، دانشجو) میتوان به تبیین ابعاد و پیام های روز دانشجو پرداخت:
۱. محمدرضا پهلوی یکی از بازیگران تراژدی ۱۶ آذر۳۲ بود. شاه در پساکودتای ۲۸ مراد۳۲ با تثبیت قدرت و در حاشیه امنی که متکی به حمایت آمریکا بود به خود اجازه داد که به بهای خون جوانان ایرانی لبخند نیکسون آمریکایی را بخرد. تا جایی که همان زمان یکی از نشریات در مقاله ای با عنوان سه قطره خون در متن دردناکی نوشت: "آقای نیکسون اجازه دهید تا رسم مهمان نوازی ایرانی ها را برایتان بازگو نمایم هرگاه دوستی از سفر می آید یا کسی از زیارت باز می گردد و یا شخصی بزرگ وارد می شود ما ایرانیان به فراخور حال در پیش قدم او گاوی یا گوسفندی قربانی می کنیم. آقای نیکسون وجود شما آنقدر عزیز بود که در قدوم شما سه نفر از بهترین جوانان این کشور یعنی دانشجویان دانشگاه را قربانی کردند."
می توان پژواک وابستگی محمدرضا شاه به آمریکا و دیکتاتوری او را از صدای خفه شده دانشجویان شنید.
۲. نقش آفرینی آمریکا در سرزمین ایران از ابعاد قابل تامل حادثه ۱۶ آذر۳۲ است. آنچه که در این بُعد اهمیت دارد پاسخ به این پرسش است که چرا یک دهه قبل از قیام امام خمینی (ره) ، دانشجویان دهه ۳۰ ضد آمریکایی بودند؟ چرا در اعتراضاتی که محوریتش با جریان مذهبی نبود شعار مخالفت با آمریکا سر داده میشود؟
🔹 تامل و پاسخ به این سوال در حقیقت میتواند پاسخی به اصحاب تحریف نیز باشد. کسانی که با روایت های جعلی از تاریخ و ارائه آدرس های اشتباه قصد دارند ، نقطه آغاز دشمنی آمریکا با ایران را به حادثه تسخیرلانه جاسوسی محدود کنند.
۳. سومین بازیگر حادثه ۱۶ آذر دانشجویانی بوده اند که با هویت ملی گرایی و ایرانی روحیه ضداستکباری داشتند. البته به موازات حرکت دانشجویان قبل از پیروزی انقلاب اسلامی تاریخ شاهد حرکت ضدامپریالیستی رهبران برخی جریان های سیاسی مانند احزاب سیاسی ملی گرا و روشنفکران و ناسیونالیست ها بوده است. اما وجه تمایز و تفاوت نقش دانشجویان با دیگر جریان ها در پیروزی انقلاب اسلامی و بعد از آن این بود که برخی از طیف های ملی گرا بعد از ۲۲ بهمن۵۷ چون انقلاب را مبتنی بر منافع فردی و فکری شان نمی دیدند مسیری دیگر را پیش گرفتند ولی جریان دانشجویی با مردم و انقلاب همراه شد و با تقدیم خون ۳۰۹۷ شهید دانشجو در دفاع مقدس بیعت خود را با انقلاب محکم کرد و در چهار دهه بعد از انقلاب علی رغم شیطنت و توطئه دشمنان همچنان شاهد رویش های انقلابی، عدالتخواه، ضداستکبار در جریان دانشجویی هستیم.
🔻سخن آخر: اکنون در عرصه جهاد تبیین نیز برای اقامه ی فریضه عظیم دوران ما، تشکل های دانشجویی می توانند با ایمان و امید نقش اساسی ایفاء کنند. درود خدا بر شهید بهشتی (ره) که چه زیبا فرمود: «دانشجو موذن جامعه است، اگر خواب بماند نماز امت قضا می شود». نباید خطای هیجانی چند دانشجوی عزیز به پای جریان اصیل دانشجویی نوشت و نگران شد!. نگران نباشید موذن بیدار است
✅بصیرت_افزایی
|روشنگری دینی-سیاسی|
✔️ @basiratafzayi
🔵 کسی که فقط چکُش در اختیار دارد، همه ی دنیا را میخ میبیند.
تماشای مداومِ یک رسانه یا شبکه ی خبری خاص، مطالعه ی پیوسته ی کتابها یا نشریات خاص، گوش کردنِ مداومِ یک سخنرانیِ خاص، شرکت کردنِ مداوم در یک گروه سیاسی یا فکری یا مذهبیِ خاص، و به تعبیر بهتر، مسدود کردن ورودیهای مغز به روی تنوعات فکریِ عالَم، و فقط یک مَجرا را برای طرز فکر خاصی باز گذاشتن، به تدریج و چهبسا ناخواسته و نادانسته، فرد را به یک رُباتِ برنامهریزی شده توسط دیگران (به ویژه صاحبان زَر و زور) تبدیل میکند.
زندگیِ انسانی، یعنی باز کردنِ مجراهای مختلف در ذهن، و مواجه ی آگاهانه و فعالانه و نقادانه با طرز تفکرات مختلف ...
✍آبراهاممزلو
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
يك زن هندی با علاقه عجیبی به حیوانات، در خانهاش مار پیتون ۴ متری نگه میدارد. روزي مار هیچ غذایی نخورد و این عدم رغبت به خوردن هفتهها ادامه یافت تا اینکه زن نگران شد و مارش را نزد دامپزشک برد و علت را جویا شد.
دامپزشک از زن پرسید آیا مار شبها کنارت میخوابد؟ دورت میپیچد و در باقی شرایط کاملا روی زمین دراز است؟
پاسخ زن مثبت بود ، دامپزشک به او خبر شوکهکنندهای داد:
مار شما بیمار نیست. تنها خود را برای خوردن شما آماده میکند!
در واقع مار با حلقه زدن دور زن سایز زن و اینکه چطور باید در نهایت دور قربانیش بپیچد تا او را خفه کند را امتحان میکرد و غذا نمیخورد تا به اندازه کافی در بدنش جا برای خوردن زن باز شود.
این داستان درس عبرت است. همه کسانی که به شما نزدیک میشوند و به آنها خوبی میکنید نیکمنش نیستند. در کنار شما هستند اما قصد و غرضشان چیز دیگری است پس مراقب رفتارهایشان باشید
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
933.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هم کتک خورد هم پاش درد گرفت🤣
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
عمویی داشتم نیکو و مردی اهل خطه دانایی و حکمت که خدایش او را بیامرزاد
او نیز از ناحیه هر دو چشم بخاطر بیماری آبله از جوانی نابینای مطلق بود
ولی واقعا بشدت ، از سمت ، دل و جان بینا و روشن روان بود
سال سی شش الی سی هفت بود
ومن آنروز کودکی بودم سه چهار ساله و البته کمی شیطون
به اتاق عموئی شدم یواشکی بی سلام ،
دست کردم بی اجازت ایشان قندی ازقندان بربودم و بر دهان گذاشتم تا *نوش جانم شود*
غافل ازاینکه او صدای نفس مرا میشناسد
صدایم کرد به اسم :
به سلام پاسخی دادم
به حکمت گفت :
بعد از ظهر که آغات از اداره اومد
*سلامش بروسون و باو بگو عموئی گفته پای گوسالو را ببند*
من هم برسم کودکی و نادانی خوشحال از اینکه بابا برامون گوساله خریده تا با اون گوساله بازی کنم ، گفتم باشه و
بغایت ، بانتظار و چشم براه پدر ماندم تا از اداره بیاید و من به مراد و مطلب خویش برسم
آنروز یکی از طولانی ترین روزها در طول عمرم بود
بینهایت سخت بود این انتظار .
هرچند زمانی که میگذشت و لحظه دیدار پدر نزدیک میشد به محضر عمو مشرف میشدم و از سر کنجکاوی ، پرسشی و آدرسی از معشوق خیالی خویش که آنروز گوساله بود میپرسیدم
ولی هر بار عموئی میگفت نمی دونم گوساله کجا بسته
و من پرسشگرانه
از رنگ و اندازه گوساله میپرسیدم
عموئی میگفت :
می دانم که باندازه تو و همرنگ تو است
اینها را که میگفت
بیشتر از پیش دلبسته گوساله ای میشدم که هم اندازه وُ همرنگ من است
سایه سار دیوار به سمت مشرق آویزان شد ،
ولی هنوز اندکی به آمدن پدر مانده بود
انتظار خسته کننده شده بود
ناگفته نماند که داستان بستن گوساله که به مادر گفتم او نیز قضیه را دریافت کرده بود و هم قول عموئی شده بود و از آدرس و محل اختفای گوساله ی خیالی که هم اندازه و همرنگ من بود لام تاکام نمیگفت
وقت دیدار فرا رسید
صدای کفش های کف چرمی پدر را از پیچ کوچه شنیدم
با پاهای کودکانه و دوان دوان و بشوق به استقبال پدر شدم دستها را باز کردم و سلامی نمودم او نیز از سر ملاطفت مرا پاسخی مهربانه بداد و به لطافت پدرانه بغل باز کرد و مرا از زمین کند و بآغوش کشید و نوازشها کرد
او مرا میبوسید و من او را ،
کودکانه در میان اینهمه غوغای مهربانی پدر
پرسیدم آقا
گفت جااااااااانم
گفتم : گوساله که خریدی کجا گذاشتی
پرسید : گوساله !
گفتم بله گوساله ای که هم اندازه و همرنگ من است
گفت : کی گفته من گوساله خریده ام
گفتم ّ: عموئی صبحی گفت
آقات که از اداره آمد بهش سلام برسون و بگو
*پاهای گوساله ات رو ببند*
این جمله که ما گفتیم
متوجه حرف رمز آلود عموئی شد
پدر متغیر شد سریع مرا از آغوشش جدا کرد و به زمین نهاد
گفت : بیا تا نشانت دهم
او جلو ومن از دنبال
از درکوچه داخل دالان شدیم ،
با یا اللهی از جانب پدر و از دالان به حیاط
اوچون هر روز ،که دست و صورت خود را هم درون حوض میشست ، نشست
مادرم به پیشبازآمد سلامی و احوالپرسی کرد
و به خوشحالی من خیره شد
آقا ! مقابل اتاق عمویی مکثی کرد از راه ارادت و ادب سلامی و احوال پرسی نمود و نجواوار گفتگویی کردند و لبخندی به هم حواله کردند و من هنوز مشتاق دیدن گوساله پی در پی پدر از محل و ادرس گوساله میپرسیدم ،
پدر از راه پله ها راهی بالا خانه شد و من درعقب او خوشحال ،
پله های صعود بالاخونه را طی نمودم تا به اتاق نشیمن رسیدیم
وارد که شدیم پدرچفت در را بست پرسیدم در را چرا می بندی
گفت :
میخواهم گوساله فرار نکنّد و من هی خوشحالتر به لحظه دیدارچشم دوخته بودم
واما پدر
به فراصت کلاه گرد «شاپو» و کراوات و کت و شلوار جلیقه و پیراهن سفید را بیرون آورد و هر کدام به رخت آویز زیر پرده سفید گلدوزی شده در جای خود آویزان کرد
ومن عاشقانه نگاه او میکردم ،
گفت حالا میخواهی گوساله ببینی
باشوق و خنده گفتم بله
گفت خب
قبل از دیدنش آن بادبزن به من بده
ومن بادبزن که کنج تاقچه بودبرداشتم به او دادم
همزمان با گرفتن دسته باد بزن
دستان مرا هم گرفت و چند چوب باد بزن به کف دست و سپس به باسنم زد
من دردم گرفت گریه میکردم و فریاد میزدم ولی دلیل چوب خوردن و تنبیه خویش را نمیدانستم
مادرم که صدای گریه مرا شنید
چون مرغ سرکنده خود را به پشت در بسته رساند و در را بقصد باز شدنِ چفتش بشدت میجنباند و ناله و فریاد میکرد
او دلسوزانه و از عمق جان پر پر میزد و پی در پی
میگفت :
غلط کرد اشتباه کرد ولش کن
ولی من هنوز نمیدانستم چه غلطی و اشتباهی کردم
از شدت تکان دادن در توسط مادرم ، خودبخود چفت در افتاد و در باز شد و مادر چون فرشته نجات مرا در آغوش کشید و خود را سپر بلای من کرد ،
و مدام میگفت غلط کرد ، اشتباه کرد
در این حال پدر با صدایی بلند تر از حد معمول گفت :
پسرت صبح رفته تو اتاق عموئی سلام نکرده
و بی اجازه قند برداشته
این ادبی هست که به او یاد دادی
ادامه 👇👇
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam