🔵 کسی که فقط چکُش در اختیار دارد، همه ی دنیا را میخ میبیند.
تماشای مداومِ یک رسانه یا شبکه ی خبری خاص، مطالعه ی پیوسته ی کتابها یا نشریات خاص، گوش کردنِ مداومِ یک سخنرانیِ خاص، شرکت کردنِ مداوم در یک گروه سیاسی یا فکری یا مذهبیِ خاص، و به تعبیر بهتر، مسدود کردن ورودیهای مغز به روی تنوعات فکریِ عالَم، و فقط یک مَجرا را برای طرز فکر خاصی باز گذاشتن، به تدریج و چهبسا ناخواسته و نادانسته، فرد را به یک رُباتِ برنامهریزی شده توسط دیگران (به ویژه صاحبان زَر و زور) تبدیل میکند.
زندگیِ انسانی، یعنی باز کردنِ مجراهای مختلف در ذهن، و مواجه ی آگاهانه و فعالانه و نقادانه با طرز تفکرات مختلف ...
✍آبراهاممزلو
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
يك زن هندی با علاقه عجیبی به حیوانات، در خانهاش مار پیتون ۴ متری نگه میدارد. روزي مار هیچ غذایی نخورد و این عدم رغبت به خوردن هفتهها ادامه یافت تا اینکه زن نگران شد و مارش را نزد دامپزشک برد و علت را جویا شد.
دامپزشک از زن پرسید آیا مار شبها کنارت میخوابد؟ دورت میپیچد و در باقی شرایط کاملا روی زمین دراز است؟
پاسخ زن مثبت بود ، دامپزشک به او خبر شوکهکنندهای داد:
مار شما بیمار نیست. تنها خود را برای خوردن شما آماده میکند!
در واقع مار با حلقه زدن دور زن سایز زن و اینکه چطور باید در نهایت دور قربانیش بپیچد تا او را خفه کند را امتحان میکرد و غذا نمیخورد تا به اندازه کافی در بدنش جا برای خوردن زن باز شود.
این داستان درس عبرت است. همه کسانی که به شما نزدیک میشوند و به آنها خوبی میکنید نیکمنش نیستند. در کنار شما هستند اما قصد و غرضشان چیز دیگری است پس مراقب رفتارهایشان باشید
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
933.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هم کتک خورد هم پاش درد گرفت🤣
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
عمویی داشتم نیکو و مردی اهل خطه دانایی و حکمت که خدایش او را بیامرزاد
او نیز از ناحیه هر دو چشم بخاطر بیماری آبله از جوانی نابینای مطلق بود
ولی واقعا بشدت ، از سمت ، دل و جان بینا و روشن روان بود
سال سی شش الی سی هفت بود
ومن آنروز کودکی بودم سه چهار ساله و البته کمی شیطون
به اتاق عموئی شدم یواشکی بی سلام ،
دست کردم بی اجازت ایشان قندی ازقندان بربودم و بر دهان گذاشتم تا *نوش جانم شود*
غافل ازاینکه او صدای نفس مرا میشناسد
صدایم کرد به اسم :
به سلام پاسخی دادم
به حکمت گفت :
بعد از ظهر که آغات از اداره اومد
*سلامش بروسون و باو بگو عموئی گفته پای گوسالو را ببند*
من هم برسم کودکی و نادانی خوشحال از اینکه بابا برامون گوساله خریده تا با اون گوساله بازی کنم ، گفتم باشه و
بغایت ، بانتظار و چشم براه پدر ماندم تا از اداره بیاید و من به مراد و مطلب خویش برسم
آنروز یکی از طولانی ترین روزها در طول عمرم بود
بینهایت سخت بود این انتظار .
هرچند زمانی که میگذشت و لحظه دیدار پدر نزدیک میشد به محضر عمو مشرف میشدم و از سر کنجکاوی ، پرسشی و آدرسی از معشوق خیالی خویش که آنروز گوساله بود میپرسیدم
ولی هر بار عموئی میگفت نمی دونم گوساله کجا بسته
و من پرسشگرانه
از رنگ و اندازه گوساله میپرسیدم
عموئی میگفت :
می دانم که باندازه تو و همرنگ تو است
اینها را که میگفت
بیشتر از پیش دلبسته گوساله ای میشدم که هم اندازه وُ همرنگ من است
سایه سار دیوار به سمت مشرق آویزان شد ،
ولی هنوز اندکی به آمدن پدر مانده بود
انتظار خسته کننده شده بود
ناگفته نماند که داستان بستن گوساله که به مادر گفتم او نیز قضیه را دریافت کرده بود و هم قول عموئی شده بود و از آدرس و محل اختفای گوساله ی خیالی که هم اندازه و همرنگ من بود لام تاکام نمیگفت
وقت دیدار فرا رسید
صدای کفش های کف چرمی پدر را از پیچ کوچه شنیدم
با پاهای کودکانه و دوان دوان و بشوق به استقبال پدر شدم دستها را باز کردم و سلامی نمودم او نیز از سر ملاطفت مرا پاسخی مهربانه بداد و به لطافت پدرانه بغل باز کرد و مرا از زمین کند و بآغوش کشید و نوازشها کرد
او مرا میبوسید و من او را ،
کودکانه در میان اینهمه غوغای مهربانی پدر
پرسیدم آقا
گفت جااااااااانم
گفتم : گوساله که خریدی کجا گذاشتی
پرسید : گوساله !
گفتم بله گوساله ای که هم اندازه و همرنگ من است
گفت : کی گفته من گوساله خریده ام
گفتم ّ: عموئی صبحی گفت
آقات که از اداره آمد بهش سلام برسون و بگو
*پاهای گوساله ات رو ببند*
این جمله که ما گفتیم
متوجه حرف رمز آلود عموئی شد
پدر متغیر شد سریع مرا از آغوشش جدا کرد و به زمین نهاد
گفت : بیا تا نشانت دهم
او جلو ومن از دنبال
از درکوچه داخل دالان شدیم ،
با یا اللهی از جانب پدر و از دالان به حیاط
اوچون هر روز ،که دست و صورت خود را هم درون حوض میشست ، نشست
مادرم به پیشبازآمد سلامی و احوالپرسی کرد
و به خوشحالی من خیره شد
آقا ! مقابل اتاق عمویی مکثی کرد از راه ارادت و ادب سلامی و احوال پرسی نمود و نجواوار گفتگویی کردند و لبخندی به هم حواله کردند و من هنوز مشتاق دیدن گوساله پی در پی پدر از محل و ادرس گوساله میپرسیدم ،
پدر از راه پله ها راهی بالا خانه شد و من درعقب او خوشحال ،
پله های صعود بالاخونه را طی نمودم تا به اتاق نشیمن رسیدیم
وارد که شدیم پدرچفت در را بست پرسیدم در را چرا می بندی
گفت :
میخواهم گوساله فرار نکنّد و من هی خوشحالتر به لحظه دیدارچشم دوخته بودم
واما پدر
به فراصت کلاه گرد «شاپو» و کراوات و کت و شلوار جلیقه و پیراهن سفید را بیرون آورد و هر کدام به رخت آویز زیر پرده سفید گلدوزی شده در جای خود آویزان کرد
ومن عاشقانه نگاه او میکردم ،
گفت حالا میخواهی گوساله ببینی
باشوق و خنده گفتم بله
گفت خب
قبل از دیدنش آن بادبزن به من بده
ومن بادبزن که کنج تاقچه بودبرداشتم به او دادم
همزمان با گرفتن دسته باد بزن
دستان مرا هم گرفت و چند چوب باد بزن به کف دست و سپس به باسنم زد
من دردم گرفت گریه میکردم و فریاد میزدم ولی دلیل چوب خوردن و تنبیه خویش را نمیدانستم
مادرم که صدای گریه مرا شنید
چون مرغ سرکنده خود را به پشت در بسته رساند و در را بقصد باز شدنِ چفتش بشدت میجنباند و ناله و فریاد میکرد
او دلسوزانه و از عمق جان پر پر میزد و پی در پی
میگفت :
غلط کرد اشتباه کرد ولش کن
ولی من هنوز نمیدانستم چه غلطی و اشتباهی کردم
از شدت تکان دادن در توسط مادرم ، خودبخود چفت در افتاد و در باز شد و مادر چون فرشته نجات مرا در آغوش کشید و خود را سپر بلای من کرد ،
و مدام میگفت غلط کرد ، اشتباه کرد
در این حال پدر با صدایی بلند تر از حد معمول گفت :
پسرت صبح رفته تو اتاق عموئی سلام نکرده
و بی اجازه قند برداشته
این ادبی هست که به او یاد دادی
ادامه 👇👇
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
مادر ناله کنان بافغان میگفت
اَلان یاد گرفت دیگه فراموش نمیکند دیگر بَسِشه نزنش، پسرم از حالا به بعد همیشه سلام میکنه و بی اجازه چیزی بر نمیدارد
من در زیر پرو بال خسته مادر
چون جوجه ای از ترس میلرزیدم
در این زمان بود که من دانستم چه اشتباه بزرگی کردم !
اول ادب و سلام نکردم
دوم بی اجازه عموئی قند برداشته بودم
*که نوش جانم نشد*
ولی شیرینی دانستن این رمز تا آنسوی خط زندگی بامن است
واین حکایت برای منِ کودکِ سه چهار ساله درس عبرتی شد تا
به دیگران ، و بویژه بزرگترها ادب کنم
و دیگر اینکه بی اجازت صاحب مال حق ندارم از امول دیگران استفاده کنم ،،
حتی به اندازه کوچکی حب قندی !
و هر چند آن فردِ صاحبِ مال از نزدیکترین عزیزانم باشد
البته آقام پس از صرف نهار و بعد از استراحت و چرت عصرانه
چون هر روز ، لباس پوشید بقصد رفتن به قهوه خانه چمن بید ،
مرا صدا کرد و به آغوش کشید و نوازشها کرد و با دو انگشت بلند دست راست مبارک خود در جیب جلیقه کرد و یک . یک سکه یک قرانی بیرون کشید و
گفت :
برو درِ دکون پسرعمه غُولمَلی نخودچی و کشمش بخر و رفت ،
او رفت ومن از پله های بالا خونه پائین آمدم ،
مقابل اتاق عموئی که شدم ، سلامی کردم متواضعانه و دانسته
او مرا بداخل خواند و در بغل گرفت و بوسید و نصیحتها داد
و سپس دوسه حب قند بمن داد و من یکجا در دهان گذاشتم و جویدم
که هنوز که هنوز است بعداز شصت سال شیرینی آن قند و آن حکایت پند آموز در دهان جسمم و دهان ذهنم حس میکنم
الگو سازی یک جامعه از بالا به پائین صورت میگردد
ودیگر اشخاص طبقه پائین شخصیت خود را بر مبنای آنها فرهنگ سازی و در خود نهادینه میکنند
برگی از دفتر خاطراتِ
ذبیح الله متشرعی
🍁🍃🍁🍃🍁🍃🍁
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
#دعای_مادر
مرحوم ملا احمد نراقی گوید: در کنار فرات صیادان زیادی برای ماهیگیری مینشستند.
نوجوانی با پای معلول، کنار فرات میآمد و مبلغی میگرفت و دست به هر تور ماهیگیری که میخواست میزد و تور او پر ماهی میشد.
این نوجوان هر روز برای یک نفر این کار را میکرد و بیشتر انجام نمیداد. گمان کردم علم طلسم بلد است. روزی او را پیدا کردم،دیدم حتی سواد هم ندارد.
علت را جویا شدم. گفت: من مادر پیری داشتم که برای درمان او مجبور بودم در همین مکان ماهیگیری کنم، روزی تمساحی پای مرا گرفت و قطع کرد. نزد مادر آمدم و گریه کردم.
او دعا کرد و گفت: «خدایا پسر مرا بدون نیاز به وجودش روزی آسانی بده که او سلامتی خود را به خاطر من از دست داد.» بعد از مرگ مادرم وقتی من در فرات تور میاندازم، از بین همه صیادها ماهیها وارد تور میشوند. و حتی وقتی که من تور در فرات نمیاندازم، کافی است دستم را به توری بزنم، همه ماهیهای روزی من که بهخاطر دعای مادر من است در آن تور جمع میشوند.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
مي گويند که پسري در خانه ، خيلي شلوغکاري کرده بود .
او ، همه ي اوضاع را به هم ريخته بود.
وقتي پدر وارد شد، مادر شکايت او را به پدرش کرد.
پدر ، که خستگي و ناراحتي بيرون را هم داشت، شلاق را برداشت.
پسر ديد امروز اوضاع خيلي خراب است، و همه ي درها هم بسته است.
وقتي پدر شلاق را بالا برد ؛
پسر ديد کجا فرار کند؟
راه فراري ندارد!...
خودش را به سينه ي پدر چسباند.
شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد.
🔸شما هم هر وقت ديديد اوضاع خراب است،
🔹به سوي خدا فرار کنيد.
❣«وَ فِرُّوا إلي الله مِن الله»❣
🔹هر کجا متوحش شديد راه فرار به سوي خداست.
👤حاج محمد اسماعيل دولابي
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
مهارتهای کلامی
ﻧﮕﻮیید: ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﺰﺍﺣﻤﺘﺎﻥ ﺷﺪﻡ.
ﺑﮕﻮیید: ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﻗﺘﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﻣﻦ ﮔﺬﺍﺷﺘﯿﺪ ﻣﺘﺸﮑﺮﻡ.
ﻧﮕﻮیید: ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﻡ.
ﺑﮕﻮیید: ﺩﺭ ﻓﺮﺻﺘﻰ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ.
ﻧﮕﻮیید: ﺧﺪﺍ ﺑﺪ ﻧﺪﻩ.
ﺑﮕﻮیید: ﺧﺪﺍ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﺪﻩ.
ﻧﮕﻮیید: ﻗﺎﺑﻞ ﻧﺪﺍﺭﻩ.
ﺑﮕﻮیید: ﻫﺪﯾﻪﺍﻯ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ.
ﻧﮕﻮیید: ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮﺭﺩﻡ.
ﺑﮕﻮیید: ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻛﺮﺩﻡ.
ﻧﮕﻮیید: ﺯشت است.
ﺑﮕﻮیید: ﻗﺸﻨﮓ ﻧﯿﺴﺖ.
ﻧﮕﻮیید: ﺑﺪ ﻧﯿﺴﺘﻢ.
ﺑﮕﻮیید: ﺧﻮﺑﻢ.
ﻧﮕﻮیید: ﭼﺮﺍ ﺍﺫﯾﺖ میکنی؟
ﺑﮕﻮیید: ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﭼﻪ ﻟﺬﺗﯽ ﻣﯽﺑﺮﯼ؟
ﻧﮕﻮیید: ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎشید.
ﺑﮕﻮیید: ﺷﺎﺩ ﻭ ﭘﺮ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺑﺎشید.
ﻧﮕﻮیید: ﻣﺘﻨﻔﺮﻡ.
ﺑﮕﻮیید: ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ.
ﻧﮕﻮیید: ﺩﺷﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ.
ﺑﮕﻮیید: ﺁﺳﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ.
ﻧﮕﻮیید: ﺟﺎﻧﻢ ﺑﻪ ﻟﺒﻢ ﺭﺳﯿﺪ.
ﺑﮕﻮیید: ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﻧﺒﻮﺩ.
ﻧﮕﻮیید: ﺑﻪ ﺗﻮ ﺭﺑﻄﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ.
ﺑﮕﻮیید: ﺧﻮﺩﻡ ﺣﻠﺶ ﻣﯽﮐﻨﻢ.
✅ ﺧﻮﺏ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻦ، ﻗﻠﺐﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﺴﺨﯿﺮ ﻣﯽکند.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#تربیتی
669K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ابتکار عمل و چهره دیدنی پدر😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam