داستانی آموزنده از حضرت زهرا سلام الله علیها
حضرت فاطمه (س) تعريف می کنند که شبی به بستر رفته بودم تا بخوابم پيامبر صدايم کرد فرمود تا چهار کار انجام نداده ای نخواب:
- قران را ختم کن .
- مومنان را از خودت خشنود و راضی کن .
- حج و عمره به جای بياور .
- پيامبران را شفيع خودت کن .
و بعد بخواب .
آنگاه به نماز ايستاد. من صبر کردم تا نماز پدر تمام شود و گفتم ای رسول خدا چهار کار برايم مشخص کرده ايد که توان انجام آنها را ندارم .
پيامبر فرمود:
🌴- سه مرتبه قل هو الله بخوان مثل اين است که قرآن را ختم کرده ای .
🌴- برای مومنان آمرزش بخواه تا همگی آنان را خشنود کنی .
☘- با فرستادن صلوات من و ديگر پيامبران شفيع تو خواهيم شد .
🌴- با گفتن ذکرسبحان الله ،الحمدالله ،لا اله الا الله و الله اکبر مثل اينکه حج و عمره به جای آورده
@hamkalam
من پول هامو هر جای خونه قایم میکنم خواهرم بعد دو روز پیدا میکنه یه روز دلم را زدم به دریا و پول هامو لای کتاب ریاضیش گذاشتم 😁😁
الان یه هفته گذشته خدا رو شکر هنوز پول ها را پیدا نکرده 😂😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
😂@hamkalam
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آبمیوه طبیعی بدون دخالت دست😂🤮
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
😂@hamkalam
در دوران نوجوانی؛
با یک چوبدستی دم در آغل گوسفندان می ایستادم و برای سرگرم کردن خودم هنگام خارج شدن آنها چوبدستی را جلوی پایشان میگرفتم طوری که مجبور به پریدن از روی آن می شدند!
پس از آنکه چندین گوسفند از روی آن می پریدند چوبدستی را کنار می کشیدم اما بقیه گوسفندان هم با رسیدن به این نقطه از روی مانع خیالی می پریدند. تنها دلیل پرش آنها این بود که گوسفندان جلویی در آن نقطه پریده بودند . گوسفند تنها موجودی نیست که از این گرایش برخوردار است :
تعداد زیادی از آدمها نیز مایل به انجام کارهایی هستند که دیگران انجامش می دهند . مایل به باور کردن چیزهایی هستند که دیگران به آن باور دارند. مایل به پذیرش بی چون و چرای چیزهایی هستند که دیگران قبولش دارند
وقتی خودت را هم صدا با اکثریت می بینی وقت آن است که باید بنشینی و عمیقا فکر کنی...
دیل_کارنگی
با ما همراه باشید در👇
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
سلطان محمود غزنوی به وزیرش گفت آیا کسی هست که فالوده نخورده باشد؟
وزیر گفت بلی، بسیارند.
قبول نکرد و مبلغی بین ایشان شرط شد.
سربازها از دروازه شهر، مسافر ژنده پوشی را آوردند.
سلطان محمود، فالوده را نشان داد و پرسید این چیست؟
مسافر گفت من ندانم، اما در زادگاه من مردی هست که هر ساله یک مرتبه به شهر می رود.
او می گفت در شهر، حمام های خوب ساخته می شود، به گمانم این حمام است.
پادشاه بسیار بخندید.
وزیر گفت پادشاه دو برابر باید سکه بدهند، چون این مرد نه فالوده دیده نه حمام.
📚 منبع: موش و گربه، شیخ بهایی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
به جمال الدین گفتند:
استعمارگران همانند گرگانند!
جمال الدین گفت:اگر شما گوسفند نباشید
آنان نمی توانند گرگ باشند!
چشم انسان کور باشد
بهتر از این است که بینش و
طرز تفکر او کور باشد!
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
191K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی سعی می کنیم آروم از کنار مشکلات رد شیم 😂🤣🤪😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
یک جامعه شناس به تعدادی از بچه های آفریقایی یک بازی را پیشنهاد کرد:
او سبدی از میوه را در نزدیکی یک درخت گذاشت و گفت هر کسی که زودتر به آن برسد آن میوه های خوشمزه را برنده می شود. هنگامی که او فرمان دویدن را داد، تمامی بچه ها دستان یکدیگر را گرفتند و با یکدیگر دویده و در کنار درخت، خوشحال نشستند.
هنگامی که جامعه شناس دلیل این رفتار آنها پرسید، درحالی که یک نفر می توانست به تنهایی همه میوه ها را برنده شود!
آنها گفتند: آبونتو (UBUNTU)، چگونه یکی از ما میتونه خوشحال باشه در حالی که دیگران ناراحت اند.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
عربى بيابانگرد را دیدم در بصره که با جواهر فروشان در گفتگو بود و می گفت: روزى در بيابانى راه را گم كرده بودم و هیچ غذایى برایم باقی نمانده بود.
خود را در خطر هلاكت مى ديدم. ناگهان در راه كيسه اى پر از مرواريد يافتم.
در ابتدا تصور كردم كه گندم پخته است آنچنان خوشحال شدم كه هرگز چنين خوشحالى به من دست نداده بود، ولى وقتى كه داخل آن را دیدم بقدرى غمگین شدم كه هيچگاه اين گونه ناراحت نشده بودم
گلستان سعدی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
یکی از شعرا پیشِ امیرِ دزدان رفت و ثَنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه از او بَرکنَند و از دِه به در کنند. مسکین برهنه به سرما همیرفت. سگان در قفایِ وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند، در زمین یخ گرفته بود؛ عاجز شد. گفت: این چه [...] مردمانند؛ سگ را گشادهاند و سنگ را بسته! امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید. گفت: ای حکیم! از من چیزی بخواه. گفت: جامهٔ خود میخواهم، اگر انعام فرمایی.
گلستان سعدی، باب چهارم، در فواید خاموشی، حکایت ۱۰
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam