یک جامعه شناس به تعدادی از بچه های آفریقایی یک بازی را پیشنهاد کرد:
او سبدی از میوه را در نزدیکی یک درخت گذاشت و گفت هر کسی که زودتر به آن برسد آن میوه های خوشمزه را برنده می شود. هنگامی که او فرمان دویدن را داد، تمامی بچه ها دستان یکدیگر را گرفتند و با یکدیگر دویده و در کنار درخت، خوشحال نشستند.
هنگامی که جامعه شناس دلیل این رفتار آنها پرسید، درحالی که یک نفر می توانست به تنهایی همه میوه ها را برنده شود!
آنها گفتند: آبونتو (UBUNTU)، چگونه یکی از ما میتونه خوشحال باشه در حالی که دیگران ناراحت اند.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
عربى بيابانگرد را دیدم در بصره که با جواهر فروشان در گفتگو بود و می گفت: روزى در بيابانى راه را گم كرده بودم و هیچ غذایى برایم باقی نمانده بود.
خود را در خطر هلاكت مى ديدم. ناگهان در راه كيسه اى پر از مرواريد يافتم.
در ابتدا تصور كردم كه گندم پخته است آنچنان خوشحال شدم كه هرگز چنين خوشحالى به من دست نداده بود، ولى وقتى كه داخل آن را دیدم بقدرى غمگین شدم كه هيچگاه اين گونه ناراحت نشده بودم
گلستان سعدی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
یکی از شعرا پیشِ امیرِ دزدان رفت و ثَنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه از او بَرکنَند و از دِه به در کنند. مسکین برهنه به سرما همیرفت. سگان در قفایِ وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند، در زمین یخ گرفته بود؛ عاجز شد. گفت: این چه [...] مردمانند؛ سگ را گشادهاند و سنگ را بسته! امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید. گفت: ای حکیم! از من چیزی بخواه. گفت: جامهٔ خود میخواهم، اگر انعام فرمایی.
گلستان سعدی، باب چهارم، در فواید خاموشی، حکایت ۱۰
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
19.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹شعرخوانی زیبای آقای مجید تال در محضر رهبر معظم انقلاب روز میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها سال ۹۷
🔺بسیار دیدنی. حتی اگر چندبار ببینید باز تماشایی است
🌹 سلامتی و تعجیل در فرج آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف صلوات 🌹 اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌹
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
هدایت شده از .
💢حضور عده ای از بلاگرهای خانم به بهانه گرامیداشت روز مادر در نیروگاه شازند
نه تنها تقلیل دادن ارزش و جایگاه این روز است
بلکه دهن کجی بزرگ مسئولین نیروگاه و دست اندار کاران این برنامه به اعتراض های بی شمار و مسالمت آمیز مردم مظلوم شهرستان اراک در اعتراض به وضعیت آلودگی است.
رسانه دانشجویی تلنگر به عنوان بخش کوچکی از جامعه سلامت و بهداشت استان مرکزی قویا برگزاری چنین رویدادی را در نیروگاه محکوم می کند.
💢راستی؛ کسی از آخرین نشست خبری که مسئولین نیروگاه در حضور خبرنگاران و مردم برای پاسخ گویی به مسائل نیروگاه برگزار کردند خبر دارد؟!...
🟥 || @talangor_aums1
داستان بچه های مدرسه
✍شرکت ها آلاینده باید به مسئولیت اجتماعی خود عمل کنند بطور مثال هزینه صفرتاصد کودکان سرطانی را پرداخت نمایند. هزینههای اینترنت آموزش های مجازی فرهنگیان را بپردازند و برای جبران اختلال در فرآیند آموزشی اعتبارات کلاس ها فوق برنامه را تامین کنند. نه اینکه با آوردن چند بلاگر به طمع چند توئیت، هشتگ و پست نمکی باشند بر زخم مردم
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
چوپانی عادت داشت تا در یک مکان معین زیر یک درخت بنشیند و گله گوسفندان را برای چرا در اطراف آنجا نگه دارد.
زیر درخت سه قطعه سنگ بود که چوپان همیشه از آنها برای آتش درست کردن استفاده میکرد و برای خود چای آماده میکرد.
هر بار که او آتشی میان سنگها میافروخت متوجه میشد که یکی از سنگها مادامی که آتش روشن است سرد است اما دلیل آن را نمیدانست.
چند بار سعی کرد با عوض کردن جای سنگها چیزی دستگیرش شود اما همچنان در هر جایی که سنگ را قرار میداد سرد بود.
تا اینکه یک روز وسوسه شد تا از راز این سنگ آگاه شود. تیشهای با خود برد و سنگ را به دو نیم کرد. آه از نهادش بر آمد.
میان سنگ موجودی بسیار ریز مانند کرم زندگی میکرد. رو به آسمان کرد و خداوند را در حالی که اشک صورتش را پوشانده بود شکر کرد.
او گفت: «خدایا، ای مهربان، تو که برای کِرمی این چنین میاندیشی و به فکر آرامش او هستی پس ببین برای من چه کردهای و من هیچگاه سنگ وجودم را نشکستم تا مهر تو را به خود ببینم.»
--------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
--------------------------
#داستان
داستان آموزنده «پیله ابریشم»
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و ساعتها تقلّای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد.
ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمیتواند به تلاشش ادامه دهد.
آن شخص خواست به پروانه کمک کند و با یک قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.
پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثهاش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند.
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و پرواز کند؛ اما نه تنها چنین نشد و برعکس، پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند.
آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.
✅ گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم؛ به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمیتوانستیم پرواز کنیم.
-------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#داستان