هدایت شده از .
💢حضور عده ای از بلاگرهای خانم به بهانه گرامیداشت روز مادر در نیروگاه شازند
نه تنها تقلیل دادن ارزش و جایگاه این روز است
بلکه دهن کجی بزرگ مسئولین نیروگاه و دست اندار کاران این برنامه به اعتراض های بی شمار و مسالمت آمیز مردم مظلوم شهرستان اراک در اعتراض به وضعیت آلودگی است.
رسانه دانشجویی تلنگر به عنوان بخش کوچکی از جامعه سلامت و بهداشت استان مرکزی قویا برگزاری چنین رویدادی را در نیروگاه محکوم می کند.
💢راستی؛ کسی از آخرین نشست خبری که مسئولین نیروگاه در حضور خبرنگاران و مردم برای پاسخ گویی به مسائل نیروگاه برگزار کردند خبر دارد؟!...
🟥 || @talangor_aums1
داستان بچه های مدرسه
✍شرکت ها آلاینده باید به مسئولیت اجتماعی خود عمل کنند بطور مثال هزینه صفرتاصد کودکان سرطانی را پرداخت نمایند. هزینههای اینترنت آموزش های مجازی فرهنگیان را بپردازند و برای جبران اختلال در فرآیند آموزشی اعتبارات کلاس ها فوق برنامه را تامین کنند. نه اینکه با آوردن چند بلاگر به طمع چند توئیت، هشتگ و پست نمکی باشند بر زخم مردم
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
چوپانی عادت داشت تا در یک مکان معین زیر یک درخت بنشیند و گله گوسفندان را برای چرا در اطراف آنجا نگه دارد.
زیر درخت سه قطعه سنگ بود که چوپان همیشه از آنها برای آتش درست کردن استفاده میکرد و برای خود چای آماده میکرد.
هر بار که او آتشی میان سنگها میافروخت متوجه میشد که یکی از سنگها مادامی که آتش روشن است سرد است اما دلیل آن را نمیدانست.
چند بار سعی کرد با عوض کردن جای سنگها چیزی دستگیرش شود اما همچنان در هر جایی که سنگ را قرار میداد سرد بود.
تا اینکه یک روز وسوسه شد تا از راز این سنگ آگاه شود. تیشهای با خود برد و سنگ را به دو نیم کرد. آه از نهادش بر آمد.
میان سنگ موجودی بسیار ریز مانند کرم زندگی میکرد. رو به آسمان کرد و خداوند را در حالی که اشک صورتش را پوشانده بود شکر کرد.
او گفت: «خدایا، ای مهربان، تو که برای کِرمی این چنین میاندیشی و به فکر آرامش او هستی پس ببین برای من چه کردهای و من هیچگاه سنگ وجودم را نشکستم تا مهر تو را به خود ببینم.»
--------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
--------------------------
#داستان
داستان آموزنده «پیله ابریشم»
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و ساعتها تقلّای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد.
ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمیتواند به تلاشش ادامه دهد.
آن شخص خواست به پروانه کمک کند و با یک قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.
پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثهاش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند.
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و پرواز کند؛ اما نه تنها چنین نشد و برعکس، پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند.
آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.
✅ گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم؛ به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمیتوانستیم پرواز کنیم.
-------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#داستان
مارادونا مدتی به خاطر افسردگی پس از ترك اعتیاد در تیمارستان بستری بود. وقتی مرخص شد، حرف قشنگی زد.
او گفت: آنجا دیوانههای زیادی بودند، یكی میگفت من چگوارا هستم! همه باور میكردند.
یكی میگفت: من گاندیام! همه قبول میكردند.
ولی وقتی من گفتم مارادونا هستم، همه خندیدند و گفتند: هیچ كس مارادونا نمیشه.
آنجا بود كه من خجالت كشیدم كه چه بر سر خودم آوردم.
در این دنیا غرور دمار از روزگار آدم در میآورد و دقیقا گرفتار چیزی میشوی كه فكر میكنی هرگز در دامش نخواهی افتاد.
✅ مراقب خودتان باشید برگها همیشه زمانی میریزند كه فكر میكنند طلا شدهاند!
-------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#تربیتی
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نشانه های مادران کمال گرا😄
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
وقتی که یک بچه بود، پدرش به عنوان یک مربی اسب برای تربیت اسبها از یک اصطبل به اصطبل دیگر و از یک مزرعه به مزرعه دیگر در گردش بود. به همین خاطر مدرسهاش در طول سال چند بار عوض میشد.
یک روز، وقتی که شاگرد دبیرستان بود، معلم از شاگردان خواست که بنویسند وقتی که بزرگ شدند میخواهند چکاره شوند.
او یک دقیقه هم صبر نکرد و هفت صفحه کاغذ درباره هدفش که میخواست مالک یک مزرعه اسب باشد نوشت. او همه چیز را با جزئیات کامل نوشت و حتی طرحی از آن مکان با اصطبلها و ویلایش کشید.
دو روز بعد او نوشتهاش را با یک نمره F (پائینترین نمره) در صفحه اول دریافت کرد. بعد از کلاس، نزد معلم رفت و پرسید: «چرا من پائینترین نمره را گرفتم؟»
معلم پاسخ داد: «این آرزو برای بچهای مثل تو که نه پول دارد، نه امکانات و از یک خانواده دورهگرد است خیلی غیرواقعی است. به هیچ وجه ممکن نیست روزی به این آرزوی بزرگ دست پیدا کنی.» سپس پیشنهاد کرد دوباره بنویسد و آرزوی واقعیتری داشته باشد.
پسر به منزل رفت و از پدرش پرسید که چکار باید بکند. پدر پاسخ داد: «این تصمیم خیلی برای تو مهم است. پس خودت باید به آن فکر کنی.»
پس از چند روز، پسر همان نوشته را برای معلمش برد و هیچ تغییری در آن نداد و خطاب به معلم گفت: «شما نمره F را نگهدار و من آرزویم را نگه میدارم.»
اکنون مونتی رابرتز مالک خانهای با زیربنای ۴۰۰ متر مربع در وسط یک مزرعه اسب به مساحت ۸ هکتار میباشد و هنوز آن نوشته را با خودش دارد و آن را قاب گرفته و بالای شومینهاش نصب کرده است.
✅ بخاطر داشته باشید، باید به حرف دل خود گوش کنید و اجازه ندهید هیچکس رویایتان را از شما بگیرد. آرزوها و اهداف خودتان را تعیین کنید
هرچند که به نظر دیگران غیرعملی باشد و با تلاش خود به آن جامع عمل بپوشانید.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#داستان