eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
910 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان بچه های مدرسه
✍شرکت ها آلاینده باید به مسئولیت اجتماعی خود عمل کنند بطور مثال هزینه صفرتاصد کودکان سرطانی را پرداخت نمایند. هزینه‌های اینترنت آموزش های مجازی فرهنگیان را بپردازند و برای جبران اختلال در فرآیند آموزشی اعتبارات کلاس ها فوق برنامه را تامین کنند. نه اینکه با آوردن چند بلاگر به طمع چند توئیت، هشتگ و پست نمکی باشند بر زخم مردم کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
الحسنُ و الحسینُ خیرُ اهلِ الارضِ بَعدِی و بعدَ اَبِیهما و اُمُّهما اَفْضَلُ نِساءِ اهلِ الارض./ پیامبر اکرم (ص) 👈 حسن و حسین بعد از من و پدرشان بهترین اهل زمین‌اند و مادرشان برترین زنان اهل زمین است. 📚 بحار الانوار ، ج ۴۳ ، ص ۲۰ -------------------------- @hamkalam --------------------------
چوپانی عادت داشت تا در یک مکان معین زیر یک درخت بنشیند و گله گوسفندان را برای چرا در اطراف آنجا نگه دارد. زیر درخت سه قطعه سنگ بود که چوپان همیشه از آنها برای آتش درست کردن استفاده می‌کرد و برای خود چای آماده می‌کرد. هر بار که او آتشی میان سنگ‌ها می‌افروخت متوجه می‌شد که یکی از سنگ‌ها مادامی که آتش روشن است سرد است اما دلیل آن را نمی‌دانست. چند بار سعی کرد با عوض کردن جای سنگ‌ها چیزی دست‌گیرش شود اما همچنان در هر جایی که سنگ را قرار می‌داد سرد بود. تا اینکه یک روز وسوسه شد تا از راز این سنگ آگاه شود. تیشه‌ای با خود برد و سنگ را به دو نیم کرد. آه از نهادش بر آمد. میان سنگ موجودی بسیار ریز مانند کرم زندگی می‌کرد. رو به آسمان کرد و خداوند را در حالی که اشک صورتش را پوشانده بود شکر کرد. او گفت: «خدایا، ای مهربان، تو که برای کِرمی این چنین می‌اندیشی و به فکر آرامش او هستی پس ببین برای من چه کرده‌ای و من هیچگاه سنگ وجودم را نشکستم تا مهر تو را به خود ببینم.» -------------------------- کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam --------------------------
داستان آموزنده «پیله ابریشم» روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و ساعت‌ها تقلّای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی‌تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص خواست به پروانه کمک کند و با یک قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه‌اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و پرواز کند؛ اما نه تنها چنین نشد و برعکس، پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند. آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد. ✅ گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر می‌کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می‌شدیم؛ به اندازه کافی قوی نمی‌شدیم و هر گز نمی‌توانستیم پرواز کنیم. ------------------------- کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam -------------------------
مارادونا مدتی به خاطر افسردگی پس از ترك اعتیاد در تیمارستان بستری بود. وقتی مرخص شد، حرف قشنگی زد. او گفت: آنجا دیوانه‌های زیادی بودند، یكی می‌گفت من چگوارا هستم! همه باور می‌كردند. یكی می‌گفت: من گاندی‌ام! همه قبول می‌كردند. ولی وقتی من گفتم مارادونا هستم، همه خندیدند و گفتند: هیچ كس مارادونا نمیشه. آنجا بود كه من خجالت كشیدم كه چه بر سر خودم آوردم. در این دنیا غرور دمار از روزگار آدم در می‌آورد و دقیقا گرفتار چیزی می‌شوی كه فكر می‌كنی هرگز در دامش نخواهی افتاد. ✅ مراقب خودتان باشید برگ‌ها همیشه زمانی می‌ریزند كه فكر می‌كنند طلا شده‌اند! ------------------------- کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam -------------------------
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نشانه های مادران کمال گرا😄 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🔴حضرت سلطان علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحیة و الثناء فرمودند: هر که از کاری راضی باشد مثل کسی است که آن را انجام داده است. 📚عیون اخبار الرّضا علیه السّلام، جلد ۱، صفحه‌ ۲۷۳
وقتی که یک بچه بود، پدرش به عنوان یک مربی اسب برای تربیت اسب‌ها از یک اصطبل به اصطبل دیگر و از یک مزرعه به مزرعه دیگر در گردش بود. به همین خاطر مدرسه‌اش در طول سال چند بار عوض می‌شد. یک روز، وقتی که شاگرد دبیرستان بود، معلم از شاگردان خواست که بنویسند وقتی که بزرگ شدند می‌خواهند چکاره شوند. او یک دقیقه هم صبر نکرد و هفت صفحه کاغذ درباره هدفش که می‌خواست مالک یک مزرعه اسب باشد نوشت. او همه چیز را با جزئیات کامل نوشت و حتی طرحی از آن مکان با اصطبل‌ها و ویلایش کشید. دو روز بعد او نوشته‌اش را با یک نمره F (پائین‌ترین نمره) در صفحه اول دریافت کرد. بعد از کلاس، نزد معلم رفت و پرسید: «چرا من پائین‌ترین نمره را گرفتم؟» معلم پاسخ داد: «این آرزو برای بچه‌ای مثل تو که نه پول دارد، نه امکانات و از یک خانواده دوره‌گرد است خیلی غیرواقعی است. به هیچ وجه ممکن نیست روزی به این آرزوی بزرگ دست پیدا کنی.» سپس پیشنهاد کرد دوباره بنویسد و آرزوی واقعی‌تری داشته باشد. پسر به منزل رفت و از پدرش پرسید که چکار باید بکند. پدر پاسخ داد: «این تصمیم خیلی برای تو مهم است. پس خودت باید به آن فکر کنی.» پس از چند روز، پسر همان نوشته را برای معلمش برد و هیچ تغییری در آن نداد و خطاب به معلم گفت: «شما نمره F را نگهدار و من آرزویم را نگه می‌دارم.» اکنون مونتی رابرتز مالک خانه‌ای با زیربنای ۴۰۰ متر مربع در وسط یک مزرعه اسب به مساحت ۸ هکتار می‌باشد و هنوز آن نوشته را با خودش دارد و آن را قاب گرفته و بالای شومینه‌اش نصب کرده است. ✅ بخاطر داشته باشید، باید به حرف دل خود گوش کنید و اجازه ندهید هیچ‌کس رویای‌تان را از شما بگیرد. آرزوها و اهداف خودتان را تعیین کنید هرچند که به نظر دیگران غیرعملی باشد و با تلاش خود به آن جامع عمل بپوشانید. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 ‌@hamkalam -------------------------
می‌گویند آقا محمدخان قاجار علاقه خاصی به شکار روباه داشته است. تمام روز را در پی یک روباه با اسبش می‌تاخته تا جایی که روباه از فرط خستگی نقش زمین می‌شده. بعد آن بیچاره را می‌گرفته و دور گردنش، زنگوله‌ای آویزان می‌کرده. در ‌‌نهایت هم ر‌هایش می‌کرده. تا اینجای داستان مشکلی نیست. درست است روباه مسافت، زیادی را دَویده، وحشت کرده، خسته هم شده، اما زنده و سالم است. هم جانش را دارد، هم دُمش را. پوستش هم سر جای خودش است. می‌ماند فقط آن زنگوله! از اینجای داستان، روباه هر جا که برود یک زنگوله توی گردنش صدا می‌کند. دیگر نمی‌تواند شکار کند، زیرا صدای آن زنگوله، شکار را فراری می‌دهد. بنابراین «گرسنه» می‌ماند. صدای زنگوله، جفتش را هم فراری می‌دهد، پس «تنها» می‌ماند. از همه بد‌تر، صدای زنگوله، خود روباه را هم «آشفته» می‌کند، «آرامش‌‌اش» را به هم می‌زند. دقیقا این‌‌ همان بلایی است که انسان امروزی سر ذهن پُرتَنشِ خودش می‌آورد. دنبال خودش می‌کند، خودش را اسیر توهماتش می‌کند. زنگوله‌ای از افکار منفی، دور گردنش قلاده می‌کند. بعد خودش را گول می‌زند و فکر می‌کند که آزاد است، ولی نیست. برده افکار منفی خودش شده و هر جا برود آن‌ها را با خودش می‌برد. آن هم با چه سر و صدایی، درست مثل سر و صدای تکان دادن پشت سر هم یک زنگوله. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam -------------------------
حاکمی در مشهد رسم بنهاد تا هر که از زائرین دزدی کند، او را سوار بر الاغ بمدت یک هفته در شهر بگردانند. این گذشت تا که شخصی حلوایی بدزدید و بخورد. او را بجرم دزدی بمحکمه اش بردند و چون محکوم شد، طبق حکمِ حاکم سوار بر الاغی او را درشهر بچرخانیدند و مردم در کوچه و بازار جمع و با دیدن آن حالت شعار پیروزی سرمیدادند، و احساس عدالت وشادی میکردند. هنگام چرخاندن نگهبان از دزد پرسید: آیا سخت میگذرد؟ دزد گفت: نه! حلوا را که خوردم، الاغ را هم که سوارم، مردم هم که شادند!! از این بهتر دیگر چه ميشود؟!! کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی بابات وعموت ،دوقلو هستن 😍😂 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا