📖 جلب رضایت مردم با نارضایتی آفریدگار
مردی به امام حسین (علیه السلام) نامه نوشت سرور من، مرا از خیر دنیا و آخرت آگاه کن.
امام به او نوشت:
«به نام خداوند بخشنده مهربان.
اما بعد، هر کس رضایت خدا را بجوید، هر چند مردم را خوش نیاید، خداوند امور مردم را که از ناحیه آنان او را تهدید می کنند کفایت می کند و هر کس رضایت مردم را با ناراضی کردن خدا بطلبد، خدا او را به مردم وا می گذارد.
والسلام.»
منبع: أمالی شیخ صدوق، محمد بن علی ابن بابویه
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
شهید قاسم سلیمانی در خاطرات خود می گوید فرمانده گردانی داشتیم به نام ماشاءالله رشیدی شب عملیات کربلای 5آمد پیش من و گفت من و زکی زاده باهم عهد بستیم هر کدام مان زودتر شهید شد وارد بهشت نشود تا دیگری بیاید دیشب زکی زاده را دیدم به من گفت ماشاءالله من را دم در نگه داشتی چرا نمی آیی؟
وقتی این را گفت من فهمیدم شهید می شود نگهش داشتم گردان رفت و درگیر خط شد و من مجبور شدم او را بفرستم بلافاصله شهید شد
کتاب ذوالفقار ص117 نوشته علی اکبری مزد آبا دی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
#قاسم_سلیمانی
مرد فقیری از خدا سوال کرد:
چرا من اینقدر فقیر هستم؟!
خدا پاسخ داد:
چون یاد نگرفته ای که بخشش کنی!
مرد گفت:
من چیزی ندارم که ببخشم؟
خدا پاسخ داد:
دارایی هایت کم نیست!
یک صورت، که میتوانی لبخند برآن داشته باشی!
یک دهان، که میتوانی با آن از دیگران تمجید کنی و حرف خوب بزنی!
یک قلب، که میتوانی به روی دیگران بگشایی
و چشمانی که میتوانی با آنها به دیگران با نیت خوب نگاه کنی!
ما فقیر نیستیم! فقط باید به داراییهایمان بیشتر توجه کنیم ...
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
✏حضرت عیسی (علیه السلام) و نادان
حضرت عیسی (علیه السلام) به سرعت در حال دویدن بود، گویی که از شیری فرار می کند.
در بین راه کسی او را ديد و از وی پرسيد که برای چه این چنین می دوی؟
حضرت عیسی (علیه السلام) جوابش را نداد و باز می دوید.
آن مرد نیز دنبال او دوید و از او خواست که برای رضای خدا بایستد و به او جواب دهد.
حضرت عیسی (علیه السلام) پاسخ داد که از نادان فرار می کند.
آن مرد با تعجب پرسيد مگر تو آن مسیحی نیستی که کور و کر را شفا می دهی و اسرار غیب و اسم اعظم را می دانی و وقتی آن را بر مرده می خوانی زنده می شود؟
حضرت عیسی (علیه السلام) پاسخ داد بله، من همانم که با اسرار غیب و اسم اعظم همه کارها را انجام می دادم.
به خدا قسم که آن اسم اعظم را بر کور و کر خواندم بهبود یافتند، بر کوه خواندم از هم شکافت، بر مرده خواندم زنده گشت، اما هر چه بر دل احمق خواندم اثر نکرد.
منبع: داستان ها و پیام های مثنوی، صفحه 230
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طنز شاعرانه 😄😄
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد: می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد.کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند
روزی دریک مراسم هم سرایی, تصویر کامل مسیح را در چهرة یکی از جوانان هم سرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز بری یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود…
کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه هم سرایی آواز می خواندم, زندگی پراز رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرة عیسی بشوم!
*می توان گفت نیکی و بدی یک چهره دارند؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام كى و كجا سر راه انسان قرار بگیرند...
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن را در آورد تا به لک لک رسید و از او درخواست کرد تا او را نجات دهد و در مقابل گرگ مزدی به لک لک بدهد.
لک لک منقارش را داخل دهان گرگ کرد و استخوان را درآورد و طلب پاداش کرد.
گرگ به او گفت همین که سرت را سالم از دهانم بیرون آوردی برات کافی است.
وقتی به فرد نالایقی خدمت می کنی تنها انتظارت این باشد که گزندی از او نبینی
گاهی اشتباهمان در زندگی این است که به برخی آدم ها جایگاهی می بخشیم که هرگز لیاقت آن را ندارند!
👤 کارلوس فوئنتس
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
در پنجم دیماه سال ۱۳۸۲، حادثه اسفبار زلزله در شهر بم در جنوب شرقی کرمان به وقوع پیوست.
این حادثه طبیعی که در ساعات آغازین بامداد و ساعت ۵:۲۶ دقیقه و در حالیکه مردم در حال استراحت بودند به وقوع پیوست تلفات جانی و مجروحان بسیاری بر جای گذاشت.
همچنین به ارگ تاریخی بم که ۲۰۰۰ سال قدمت دارد خسارات قابل توجهی وارد شد.
در این حادثه خواننده محبوب، ایرج بسطامی به دیدار حق شتافت.
به علت اهمیت موضوع ایمنی در برابر زلزله و ایجاد آمادگی در برابر بلایای طبیعی پنجم دیماه هر سال به نام «روز ملی ایمنی در برابر زلزله و کاهش اثرات بلایای طبیعی» نامگذاری شده است.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#مناسبت
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥😎دوربین مخفی🎥😎
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
خدایا خودت هوای تازه را برسان به بندگانت امیدی نیست
#اراک_راه_نجات_می_خواهد
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
هدایت شده از دُهُل |سیدمحمد الحسینی
#روایت_اراک
شماره۳
✍سیدمحمد الحسینی اندیشکده آرمان
اراک: سکوت در مه
در دامنههای زاگرس مرکزی، شهری نفس میکشد که ریههایش از صنعت سنگین، پر و خالی شده است. اراک، فرزند انقلاب صنعتی ایران، مادر کارخانهها و پدر آلودگی. در اینجا، زندگی همیشه در تقابل با دود رقم خورده است.
آن روز، در سالنی رسمی، گردهمایی ای برگزار شد که قرار بود پلی باشد بین نگرانیهای زیستی مردم و سیاستهای انرژی دولت. نمایندگان تشکلهای محیط زیستی، با پروندههای قطور از آمار بیماریهای تنفسی و تصاویر ماهوارهای از پوشش دائم مه آلود، آمده بودند تا از محدودهای صحبت کنند که نفسش به شماره افتاده است.
در میان سکوت سنگین سالن، یکی از آنان به میکروفن نزدیک شد. کلماتش را با دقت انتخاب میکرد: "مطالعات نشان میدهد که سوزاندن مازوت—" ناگهان صدا قطع شد. میکروفن خاموش گردید. حرکتی سریع، ماشینی، بدون عاطفه.
سپس صدای دیگری به جای آن نشست: "اگر مازوت نسوزانیم، مردم از سرما خواهند مرد. برقی نخواهد بود." گزارهای سادهسازی شده که پیچیدگی مسئله را به تقابلی ابتدایی تقلیل میداد: مرگ از سرما یا مرگ تدریجی از آلودگی.
من به عنوان یک جامعهشناس در این صحنه چه میبینم؟
نخست: جغرافیای نابرابر توسعه. اراک نمونهای از شهرهایی است که بار صنعتیسازی کشور را به دوش میکشد، بیآنکه از مواهب توسعه بهرهای برابر ببرد. آلودگی محلی میشود، ولی تصمیمگیری درباره آن، مرکزی است.
دوم: سکوت به مثابه کنش. سکوت مسئولان ارشد حاضر را نمیتوان تنها به بیتفاوتی تعبیر کرد. این سکوت، خود زبانی است: زبانی که تبعیت از سلسلهمراتب اداری، ترس از تقابل با سیاست کلان انرژی، و اولویت امنیت انرژی بر امنیت زیستی را فریاد میزند. در جامعهای با ساختار سلسلهمراتبی قوی، سکوت اغلب عاقلانهترین رفتار محسوب میشود.
سوم: خاموشی صدا، نماد خاموشی گفتمان. قطع میکروفن تنها یک عمل فنی نبود؛ نمادی بود از حذف یک گفتمان رقیب از فضای عمومی رسمی. زمانی که گفتمان "سلامت محیطزیست" با گفتمان "امنیت انرژی" در تعارض قرار میگیرد، سازوکارهای قدرت به صورت خودکار برای خاموش کردن گفتمان ضعیفتر عمل میکنند.
چهارم: جامعه مدنی در میانه میدان. تشکلهای محیط زیستی در اراک، نمایندگان جامعه مدنی نوپایی هستند که در فضایی تنگ و نابرابر عمل میکنند. آنها با "دلواپسی" توصیف میشوند—واژهای که گاهی تحقیرآمیز است—اما در واقع، حاملان "دانش محلی" و "تجربه زیسته" ساکنان هستند. دانشی که در مقابل "دانش فنی-اداری" مرکز، اغلب نادیده گرفته میشود.
پنجم: انتخاب غلط یا فقدان انتخاب؟ گزاره "مازوت یا برق" یک مغالطه دوگانهسازی است. این تقلیل پیچیدگی سیستم انرژی به یک انتخاب کاذب، پوششی میشود برای عدم شفافیت در مدیریت منابع، نبود برنامهریزی بلندمدت برای گذار انرژی، و توزیع ناعادلانه بارهای توسعه.
اراک در این روایت، فقط یک شهر نیست؛ نمادی است از تنش بنیادین در الگوی توسعه ایران: تنش بین رشد کمّی و پایداری کیفی، بین مرکز و پیرامون، بین زبان رسمی و زبان مردم، و بین امنیت فوری و امنیت بلندمدت.
پایان این جلسه، با سکوتی سنگینتر از قبل، نه پایان ماجرا که شروعی برای گفتوگویی زیرپوستی است. گفتوگویی که از سالنهای رسمی به کوهپایههای 😁 اطراف اراک، به خانههای مردم و به گروههای مجازی کشیده میشود. هرچند میکروفنها خاموش شوند، اما صدای اعتراضی که از ریههای آسیبدیده برمیخیزد، در مه سنگین شهر باقی میماند و گوشناشنوایی ساختارها را به چالش میکشد.
@dohhol