در پنجم دیماه سال ۱۳۸۲، حادثه اسفبار زلزله در شهر بم در جنوب شرقی کرمان به وقوع پیوست.
این حادثه طبیعی که در ساعات آغازین بامداد و ساعت ۵:۲۶ دقیقه و در حالیکه مردم در حال استراحت بودند به وقوع پیوست تلفات جانی و مجروحان بسیاری بر جای گذاشت.
همچنین به ارگ تاریخی بم که ۲۰۰۰ سال قدمت دارد خسارات قابل توجهی وارد شد.
در این حادثه خواننده محبوب، ایرج بسطامی به دیدار حق شتافت.
به علت اهمیت موضوع ایمنی در برابر زلزله و ایجاد آمادگی در برابر بلایای طبیعی پنجم دیماه هر سال به نام «روز ملی ایمنی در برابر زلزله و کاهش اثرات بلایای طبیعی» نامگذاری شده است.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#مناسبت
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥😎دوربین مخفی🎥😎
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
خدایا خودت هوای تازه را برسان به بندگانت امیدی نیست
#اراک_راه_نجات_می_خواهد
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
هدایت شده از دُهُل |سیدمحمد الحسینی
#روایت_اراک
شماره۳
✍سیدمحمد الحسینی اندیشکده آرمان
اراک: سکوت در مه
در دامنههای زاگرس مرکزی، شهری نفس میکشد که ریههایش از صنعت سنگین، پر و خالی شده است. اراک، فرزند انقلاب صنعتی ایران، مادر کارخانهها و پدر آلودگی. در اینجا، زندگی همیشه در تقابل با دود رقم خورده است.
آن روز، در سالنی رسمی، گردهمایی ای برگزار شد که قرار بود پلی باشد بین نگرانیهای زیستی مردم و سیاستهای انرژی دولت. نمایندگان تشکلهای محیط زیستی، با پروندههای قطور از آمار بیماریهای تنفسی و تصاویر ماهوارهای از پوشش دائم مه آلود، آمده بودند تا از محدودهای صحبت کنند که نفسش به شماره افتاده است.
در میان سکوت سنگین سالن، یکی از آنان به میکروفن نزدیک شد. کلماتش را با دقت انتخاب میکرد: "مطالعات نشان میدهد که سوزاندن مازوت—" ناگهان صدا قطع شد. میکروفن خاموش گردید. حرکتی سریع، ماشینی، بدون عاطفه.
سپس صدای دیگری به جای آن نشست: "اگر مازوت نسوزانیم، مردم از سرما خواهند مرد. برقی نخواهد بود." گزارهای سادهسازی شده که پیچیدگی مسئله را به تقابلی ابتدایی تقلیل میداد: مرگ از سرما یا مرگ تدریجی از آلودگی.
من به عنوان یک جامعهشناس در این صحنه چه میبینم؟
نخست: جغرافیای نابرابر توسعه. اراک نمونهای از شهرهایی است که بار صنعتیسازی کشور را به دوش میکشد، بیآنکه از مواهب توسعه بهرهای برابر ببرد. آلودگی محلی میشود، ولی تصمیمگیری درباره آن، مرکزی است.
دوم: سکوت به مثابه کنش. سکوت مسئولان ارشد حاضر را نمیتوان تنها به بیتفاوتی تعبیر کرد. این سکوت، خود زبانی است: زبانی که تبعیت از سلسلهمراتب اداری، ترس از تقابل با سیاست کلان انرژی، و اولویت امنیت انرژی بر امنیت زیستی را فریاد میزند. در جامعهای با ساختار سلسلهمراتبی قوی، سکوت اغلب عاقلانهترین رفتار محسوب میشود.
سوم: خاموشی صدا، نماد خاموشی گفتمان. قطع میکروفن تنها یک عمل فنی نبود؛ نمادی بود از حذف یک گفتمان رقیب از فضای عمومی رسمی. زمانی که گفتمان "سلامت محیطزیست" با گفتمان "امنیت انرژی" در تعارض قرار میگیرد، سازوکارهای قدرت به صورت خودکار برای خاموش کردن گفتمان ضعیفتر عمل میکنند.
چهارم: جامعه مدنی در میانه میدان. تشکلهای محیط زیستی در اراک، نمایندگان جامعه مدنی نوپایی هستند که در فضایی تنگ و نابرابر عمل میکنند. آنها با "دلواپسی" توصیف میشوند—واژهای که گاهی تحقیرآمیز است—اما در واقع، حاملان "دانش محلی" و "تجربه زیسته" ساکنان هستند. دانشی که در مقابل "دانش فنی-اداری" مرکز، اغلب نادیده گرفته میشود.
پنجم: انتخاب غلط یا فقدان انتخاب؟ گزاره "مازوت یا برق" یک مغالطه دوگانهسازی است. این تقلیل پیچیدگی سیستم انرژی به یک انتخاب کاذب، پوششی میشود برای عدم شفافیت در مدیریت منابع، نبود برنامهریزی بلندمدت برای گذار انرژی، و توزیع ناعادلانه بارهای توسعه.
اراک در این روایت، فقط یک شهر نیست؛ نمادی است از تنش بنیادین در الگوی توسعه ایران: تنش بین رشد کمّی و پایداری کیفی، بین مرکز و پیرامون، بین زبان رسمی و زبان مردم، و بین امنیت فوری و امنیت بلندمدت.
پایان این جلسه، با سکوتی سنگینتر از قبل، نه پایان ماجرا که شروعی برای گفتوگویی زیرپوستی است. گفتوگویی که از سالنهای رسمی به کوهپایههای 😁 اطراف اراک، به خانههای مردم و به گروههای مجازی کشیده میشود. هرچند میکروفنها خاموش شوند، اما صدای اعتراضی که از ریههای آسیبدیده برمیخیزد، در مه سنگین شهر باقی میماند و گوشناشنوایی ساختارها را به چالش میکشد.
@dohhol
حضرت رسول فرمودند:
اَلْعِلْمُ خَزَائِنُ وَ مَفَاتِيحُهُ اَلسُّؤَالُ فَاسْأَلُوا رَحِمَكُمُ اَللَّهُ فَإِنَّهُ تُؤْجَرُ أَرْبَعَةٌ اَلسَّائِلُ وَ اَلْمُتَكَلِّمُ وَ اَلْمُسْتَمِعُ وَ اَلْمُحِبُّ لَهُمْ.
🔒دانش گنجينههايى است كه كليدهايش 🔑 پرسش است 🔓
پس بپرسيد خداوند شما را رحمت كناد! زيرا در اين پرسش و پاسخ چهار كس اجر و مزد گيرند ...
🥇 پرسشگر
🥇پاسخگو
🥇شنونده
🥇دوستدار آنان
روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت: دلم مى خواهد ترا قاضى القضات کشور نمایم تا همانطور که معارف را نظم دادى،دادگسترى را هم سر و سامانى بدهی،بلکه حق مردم رعایت شود.
شیخ بهایى گفت: قربان من یک هفته مهلت مى خواهم تا پس از گذشت آن و اتفاقاتى که پیش خواهد آمد،چنانچه باز هم اراده ی ملوکانه بر این نظر باقى بود دست به کار شوم و الا به همان کار فرهنگ بپردازم.
شاه عباس قبول کرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به مصلاى( محل نماز خواندن) خارج از شهر رفت و افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو گرفت و عصای خود را کنارى گذاشت و براى نماز ایستاد، در این حال رهگذرى که از آنجا مى گذشت، شیخ را شناخت، پیش آمد و سلام کرد. شیخ قبل از نماز خواندن جواب سلام را داد و گفت:
اى بنده ی خدا من مى دانم که ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا مى بلعد. تو اینجا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو به شهر به منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت. ولیکن چون قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجددا چشم هایت را باز کن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو.
مرد با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته ، فوراً به پشت دیوارى رفت و از آنجا به کوچه اى گریخت و مخفیانه خود را به خانه خویش رسانیده و به افراد خانواده خود گفت: امروز هر کس سراغ مرا گرفت بگوئید به مصلا رفته و برنگشته،فردا صبح زود هم من مخفیانه مى روم پیش شاه و قصدى دارم که بعداً معلوم مى شود.
شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و چون از نزدیکان شاه بود،
هنگام بیدار شدن شاه اجازه حضور خواست و چون به خدمت پادشاه رسید عرض کرد:
اعلیحضرت، مى خواهم کوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادت آنها را فقط به سبب دیدن یک موضوع،
به شاه نشان دهم و ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست مى دهند و مطلب را به خودشان اشتباه می فهمانند.
شاه عباس با تعجب پرسید: ماجرا چیست؟ شیخ بهایى گفت: من دیروز به رهگذرى گفتم که چشمت را هم بگذار که زمین مرا خواهد بلعید و چون چشم بر هم نهاد من خود را مخفى ساخته و به خانه رفتم و از آن ساعت تا به حال غیر از افراد خانواده ام، کسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا و الاغ در محل مصلى گذاشتم، ولى از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده که من به زمین فرو رفتم و این قدر این حرف تکرار شده که هر کس مى گوید من خودم دیدم که شیخ بهایى به زمین فرو رفت . حالا اجازه فرمایید شهود حاضر شوند!
به دستور شاه مردم در میدان شاه و مسجد شاه و عمارتهاى عالى قاپو و تالار طویله و عمارت مطبخ و عمارت گنبد و غیره جمع شدند، جمعیت به قدرى بود که راه عبور بسته شد، لذا از طرف رئیس تشریفات امر شد که از هر محلى یک نفر شخص متدین و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین کنند تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند.
بدین ترتیب 17 نفر شخص معتمد و واجد شرایط از 17 محله ی آن زمان اصفهان تعیین شدند و چون به حضور شاه رسیدند ، هر کدام به ترتیب گفتند : به چشم خود دیدم که چگونه زمین شیخ را بلعید! دیگرى گفت: خیلى وحشتناک بود ناگهان زمین دهان باز کرد و شیخ را مثل یک لقمه غذا در خود فرو برد. سومى گفت: به تاج شاه قسم که دیدم چگونه شیخ التماس مى کرد و به درگاه خدا گریه و زاری مى نمود.
چهارمى گفت: خدا را شاهد مى گیرم که دیدم شیخ تا کمر در خاک فرو رفته بود
و چشمانش از شدت فشارى که بر سینهاش وارد مى آمد از کاسه سر بیرون زده بود.
به همین ترتیب هر یک از آن هفده نفر شهادت دادند.
شاه با حیرت و تعجب به سخنان آنها گوش مى کرد.
عاقبت شاه آنها را مرخص کرد و خطاب به آنها گفت:
بروید و مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم مى شود
شیخ بهایى گناهکار بوده است! وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند،
شیخ مجدداً به حضور شاه رسید و گفت: قبله ی عالم. عقل و شعور مردم را دیدید؟
شاه گفت: آرى، ولى مقصودت از این بازى چه بود؟
شیخ عرض کرد: قربان به من فرمودید، قاضى القضات شوم.
شاه گفت: بله ولى این موضوع چه ارتباطی به آن دارد؟
شیخ گفت: من چگونه مى توانم قاضى القضات شوم با اینکه می دانم
مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست که درست باشد،
آن وقت حق گناهکاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم.
اما اگر امر مى فرمایید ناچار به اطاعتم! شاه عباس گفت:
چون مقام علمى تو را به دیده ی احترام نگاه کرده و می کنم لازم نیست
به قضاوت بپردازى، همان بهتر که به کار فرهنگ مشغول باشى.
از آن پس شیخ بهایى براى ترویج علوم و معارف زحمت بسیار کشید
#امثال_و_حکم
#دهخدا
کانال داستان بچههای مدرسه
@hamkalam
یکی از واحدهای ارتش سوییس در یکی از مانورها ی کوهستانی گم شده بود وناامیدانه در کوه های آلپ سرگردان بودند. هوا سرد بود. ذخیره غذای گروه کم و محدود بود. ناگهان، یکی از اعضا نقشه منطقه را در کوله خود پیدا کرد. آنها نقشه را دنبال کردند و به اقامت گاه اولیه باز گشتند. آنها از مرگ نجات یافتند.
وقتی نقشه را به فرمانده خود نشان داند، او متعجب شد و پرسیدکه چگونه با چنین نقشه ای راه را پیدا کرده اید؟ نقشه مربوط به کوههای آلپ نبود، بلکه مربوط به کوههای پیرنه بود. آنها راه خود را با پیروی از یک نقشه غلط پیدا کرده بودند. اگرآن نقشه را نمی یافتند، ساعت ها و روزها به امید اینکه گروههای نجات آنها را خواهند یافت، در جای خود می ماندند.اما آنها با دیدن نقشه راه افتادند.
اغلب اوقات بهتر است حتی با نقشه غلط راه بیفتیم و به دنبال راه نجات بگردیم تا اینکه به امید رسیدن نیروی کمکی در جای خود متوقف شویم و از گرسنگی بمیریم. وقتی از همه چیز ناامید هستید، دست به کاری بزنید.
آنها که در رودخانه قایق سواری کرده اند، می دانند بیشترین حالت پایداری قایق، نه در سکون، بلکه در هنگام حرکت کردن و پارو زدن ایجاد می شود. شاید این گفته بر خلاف تصور عمومی و غریزه مان باشد، اما در درستی آن تردیدی نیست.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
بنان طفیلی، از مشاهير ظرفا است كه به شكم پروری و پرخوری معروف بود.
از او سؤال كردند از آيات قرآن كريم، كدام را بيشتر دوست داری؟
جواب داد آيه «ما لَكُمْ أَلاَّ تَأْكُلُوا» يعنی «شما را چه می شود كه نمی خوريد».
گفتند كدام دستور قرآن را بيشتر عمل می كنی؟
جواب داد آيه «كُلُوا وَ اشْرَبُوا» يعنی «بخوريد و بياشاميد».
گفتند كدام دعای قرآن را همواره می خوانی؟
جواب داد آيه «رَبَّنا أَنْزِلْ عَلَيْنا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ» يعنی «ای پروردگار ما، سفره طعامی از آسمان بر ما فرو فرست».
گفتند از احاديث پيامبر اکرم (صلی الله عليه و آله و سلم)، كدام حديث را اختيار كرده ای؟
جواب داد حديث «لو دعيت إلى ذراع أو كراع لأجبت» يعنی «اگر مرا به پاچه گوسفندی دعوت كنند، هر آينه اجابت می كنم».
#لطايف_الطوايف_فخرالدين_علي_صفي
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای کاش این خبرها بیشتر منتشر بشود!
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا چند بار باید تکرار میشد؟😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
داستان بچه های مدرسه
خدایا خودت هوای تازه را برسان به بندگانت امیدی نیست #اراک_راه_نجات_می_خواهد کانال داستان بچههای م
خدایا شکرت برای نفس تازه با بادی که فرستادی هوای شهر عوض شد الهی عنایتی کن به مسئولین کشور همت و توانایی بده این تورم افسار گسیخته را بتوانند کنترل کنند 🤲