eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.3هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
911 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
حسن آجرپز بود، شغل خانوادگی‌شان. اما با آمدن بلوک‌های سیمانی، کارشان کساد شد. پدرش می‌گفت: «زمانه عوض شده، باید کارگاه را بست.» اما حسن ایدهٔ دیگری داشت. او متوجه شد معماران و طراحان جدید، به دنبال متریال‌های اصیل و ecological (زیست‌محیطی) برای طراحی داخلی هستند. او کارگاه را مدرنیزه کرد و با حفظ روش سنتی پخت، آجرهایی با رنگ‌ها، بافت‌ها و اشکال مدرن تولید کرد: آجرهای مشبک برای نورپردازی، آجرهای رنگی برای دکوراسیون. او یک سایت ساده راه انداخت و نمونه‌کارهایش را در شبکه‌های اجتماعی به معماران نشان داد. اولین سفارشش از یک کافه‌ای در تهران بود که می‌خواست فضایی صنعتی-سنتی داشته باشد. حسن با همان آجرهای قدیمی، اما با نگاهی نو، کارگاه پدری را نجات داد و آن را به یک کسب‌وکار پیشرو در تولید مصالح دکوراتیو تبدیل کرد. شعارش این است: «گاهی نوآوری، یعنی نگاه دوباره به چیزی که همیشه پیش چشم است.» کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam https://eitaa.com/hamkalam
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخر عاقبت فضولباشی 😂😂 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حدیث روز امام علی علیه السلام: 🔹مرد به كردارش آزموده مى‌شود، نه به گفتارش غرر الحکم، ح ۱۱۰۲۶
عفت و صبر و حجاب و حيای حضرت زينب(س) : نقل است كه يكی از همسايگان اميرالمؤمنين (ع) در كوفه می گويد: «من پنج سال در همسايگی ايشان زندگی می‌كردم، اسمی از زينب(س) شنيدم، ولی شخصيت او را نديدم»یعنی ایشان همواره نقاب داشتند و احدی صورت ایشان را ندیده بود! تا که صورت ایشان در کربلا در آن همه سوگ و عزا و در حالی که کوه صبر(حضرت زینب) می گفت خدایا این قربانی کوچک را از ما بپذیر.. ..آشکار شد سال روز وفات اسوه صبر و صلابت تسلیت باد کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam (س)
توی اردوگاه تکریت، مسئول شکنجه اسرای ایرانی، جوانی بود بنام کاظم. یکی از برادران کاظم، اسیر ایرانی ها و برادر دیگرش هم در جنگ کشته شده بود، به همین خاطر کینه خاصی نسبت به اسرای ایرانی داشت! کاظم آقای را خیلی اذیت می کرد. اما مرحوم ابوترابی هیچگاه شکایت نکرد و به او احترام می گذاشت! ✅تنها خوبی کاظم شیعه بودنش بود. او واجباتش را انجام می داد و به روحانیون و سادات احترام می گذاشت. اما آقای ابوترابی در اردوگاه حکم یک اسیر برای کاظم داشت، نه یک سید روحانی. ✅یک روز کاظم با حالت دیگری وارد اردوگاه شد. یک راست رفت سراغ آقای ابوترابی و گفت بیا اینجا کارت دارم... از آنروز رفتار کاظم با اسرا و آقای ابوترابی تغییر کرد و دیگر ما رو کتک نمی زد. وقتی علت رو از آقای ابوترابی پرسیدیم، گفت: کاظم اون روز من رو کشید کنار و گفت خانواده ما شیعه هستند و مادرم بارها سفارش سادات رو بهم کرده بود، اما ... دیشب خواب سلام الله علیها رو دیده و حضرت نسبت به کارهای من در اردوگاه به مادرم شکایت کرده. صبح مادرم بسیار از دستم ناراحت بود و پرسید: تو در اردوگاه سیدی را اذیت می کنی؟ از دست تو راضی نیستم. کاظم رفتارش کاملا با ما تغییر کرد. زمانی که رژیم صدام از بین رفت، کاظم راهی ایران شد، از ستاد امور آزادگان آدرس اسرای اردوگاه خودش را گرفت و تک تک سراغ آنها رفت و از آنها حلالیت طلبید. 💐کاظم عبدالامیر مذحج، چند سال بعد در راه دفاع از حرم حضرت زینب در زینبیه دمشق به قافله شهدا پیوست. 📙برگرفته از کتاب تا شهادت. اثر گروه شهید هادی. کانال داستان بچه‌های مدرسه @hamkalam
واز پرتاب در روستای کوچکی نزدیک پایگاه فضایی، پسری نوجوان به نام «امیر» با مادرش زندگی می‌کرد. امیر عاشق موسیقی و آواز بود. شب پرتاب ماهواره، مادر که از بی‌خوابی نگران بود، گفت: «پسرم، برو پشت بام و برای ستاره‌ها آواز بخوان، شاید استرس ما کم شود.» امیر رفت و با صدای لرزان، یک آواز محلی قدیمی را خواند که دربارهٔ بلندپروازی و رسیدن به آرزوها بود. گروهی از مهندسان خسته که برای دقایقی از سالن کنترل بیرون آمده بودند، صدایش را از دور شنیدند. یکی از آنها گفت: «این صدا، انرژی‌اش از همهٔ ما بیشتر است. انگار زمین دارد برای فرزندش آرزوهای بلند می‌خواند.» ساعاتی بعد، وقتی ماهواره با موفقیت پرتاب شد، مدیر پروژه در بیانیه‌ی کوتاهش گفت: «امشب، دو موفقیت داشتیم: یکی قرار گرفتن ماهواره‌ی ملی در مدار، و دیگری، شنیدن آواز امید از دل کویر که به ما یادآوری کرد برای چه و برای که تلاش می‌کنیم. گاهی پیشرفته‌ترین فناوری، با سنتی‌ترین نمادهای امید گره می‌خورد.» 👇 @hamkalam https://eitaa.com/hamkalam
نقاشی ناتمام «گیسو» از بچگی عاشق نقاشی بود. همه استعدادش را تحسین می‌کردند. در نوجوانی، در یک مسابقهٔ بزرگ شهر مقام دوم آورد. وقتی به او گفتند: «چرا اول نشدی؟» او با دلخوری گفت: «مدادهایم خوب نبودند. کاغذ مرغوب نبود. موضوع مسابقه را هم دوست نداشتم.» این شروع یک عادت شد. برای شرکت در کلاس پیشرفته گفت: «استادش را دوست ندارم.» برای ارسال اثر به گالری گفت: «کارهایم به اندازهٔ کافی خوب نیستند.» و همیشه در صحبت‌هایش از «اگر» استفاده می‌کرد: «اگر وسایل بهتری داشتم... اگر وقت بیشتری داشتم...» سال‌ها بعد، در نمایشگاهی، نقاشی‌های یکی از هم‌دورهای‌های قدیمی خود را دید که حالا هنرمندی شناخته شده بود. آن هم‌دوره، با همان مدادها و کاغذهای معمولی شروع کرده بود. گیسو با حسرت نزد او رفت و از موفقیتش تعریف کرد. هنرمند پاسخ داد: «من هم مثل تو مشکلات و محدودیت‌ها را داشتم. فقط یک تفاوت داشت: تو برای نقاشی نکردن بهانه می‌آوردی، و من برای نقاشی کردن بهانه. یک روز بهانه‌ام نور زیبای پنجره بود، روز دیگر یک کلمه در کتابی... من به دنبال دلیل برای اقدام بودم.» گیسو آن شب، پس از سال‌ها، قلم مویش را برداشت. این بار نه برای خلق شاهکار، بلکه برای پاک کردن بهانه‌ها از ذهنش. 👇 @hamkalam https://eitaa.com/hamkalam
14.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مداحی { زینب زینب } با صدای: مرحوم موذن زاده اردبیلی کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
امام صادق علیه السلام: نزديك‌ترين حالت بندگان به خدا و خشنودى او از آنها هنگامى است كه حجّت خدا در ميان آنها نباشد و براى آنها ظاهر نشود و آنها محـل او را ندانند. ولى در عين حال معتقد باشند كه حجّت خدا هست، در اين زمان شب و روز در فرج باشند.  بحارالأنوار: ج 52، ص 145
معمای دست نوشته ی خط‌خورده یک ناشر، دست‌نوشته‌ای قدیمی از یک نویسنده مشهور دریافت کرد که پر از اصلاحات، خط‌خوردگی‌ها و جایگزین‌های متعدد برای یک پاراگراف بود. کارمند تازه‌کار ناشر مأمور شد «نسخه نهایی» را استخراج کند. او به جای حدس زدن، یک تحقیق مقایسه‌ای انجام داد: نسخه‌های مختلف آثار آن نویسنده را بررسی کرد، سبک نگارش او در دوره‌های مختلف زندگی‌اش را تحلیل نمود و حتی نامه‌های شخصی نویسنده را که در آرشیو موجود بود، برای درک نیّت او مطالعه کرد. سرانجام، با درک فرآیند فکری نویسنده، توانست منطقی‌ترین نسخه نهایی را بازسازی کند که مورد تحسین منتقدان قرار گرفت. درس تحقیق: تحقیقِ دقیق، به ویژه در متون، نیازمند درک بافتار (Context)، تاریخچه و سبک است. گاه پاسخ در اسناد مرتبطِ به ظاهر جداگانه نهفته است. 👇 @hamkalam https://eitaa.com/hamkalam
سکوتِ طلایی «الینا» دختری بود که فکر می‌کرد هرچه بیشتر و با اطمینان‌تر صحبت کند، باهوش‌تر به نظر می‌رسد. در هر جمعی، سخن را به دست می‌گرفت و کم‌تر فرصتی به دیگران برای حرف زدن می‌داد. تا اینکه در یک پروژهٔ گروهی، با «آقای کریمی» هم‌تیمی شد؛ مردی میانسال و آرام که بیشتر گوش می‌داد. یک روز، گروه بر سر یک مشکل فنی به بن‌بست خورد. همه صحبت می‌کردند و نظری می‌دادند. الینا با اعتماد به نفس کامل، نظریه‌اش را توضیح داد. آقای کریمی فقط گوش داد و سکوت کرد. پس از آنکه همه سخنانشان تمام شد، او با آرامش و تنها چند پرسش دقیق، نقطه‌ضعف تمام طرح‌ها از جمله طرح الینا را نشان داد. سپس با چند جملهٔ کوتاه و واضح، راه‌حلی ساده ارائه کرد که همه را متحیر کرد. بعد از جلسه، الینا نزد او رفت و پرسید: «چرا تا آن لحظه صحبت نکردید؟» آقای کریمی پاسخ داد: «دخترم، گاهی باید تمام صداها را شنید تا نواقصشان را فهمید. کلام، مثل تیری است که اگر بی‌هدف رها شود، به جایی نمی‌رسد. اما اگر پس از شنیدن دقیق رها شود، به قلب هدف می‌خورد. یاد بگیر اول سکوت کنی، بعد فکر کنی و آنگاه، فقط اگر لازم بود، سخن بگویی. ارزش سخن تو به اندازهٔ سکوتی است که پیش از آن نگه می‌داری.» 👇 @hamkalam https://eitaa.com/hamkalam