عفت و صبر و حجاب و حيای حضرت زينب(س) :
نقل است كه يكی از همسايگان اميرالمؤمنين (ع) در كوفه می گويد: «من پنج سال در همسايگی ايشان زندگی میكردم، اسمی از زينب(س) شنيدم، ولی شخصيت او را نديدم»یعنی ایشان همواره نقاب داشتند و احدی صورت ایشان را ندیده بود!
تا که صورت ایشان در کربلا در آن همه سوگ و عزا و در حالی که کوه صبر(حضرت زینب) می گفت خدایا این قربانی کوچک را از ما بپذیر.. ..آشکار شد
سال روز وفات اسوه صبر و صلابت تسلیت باد
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
#زینب (س)
توی اردوگاه تکریت، مسئول شکنجه اسرای ایرانی، جوانی بود بنام کاظم.
یکی از برادران کاظم، اسیر ایرانی ها و برادر دیگرش هم در جنگ کشته شده بود، به همین خاطر کینه خاصی نسبت به اسرای ایرانی داشت!
کاظم آقای #ابوترابی را خیلی اذیت می کرد. اما مرحوم ابوترابی هیچگاه شکایت نکرد و به او احترام می گذاشت!
✅تنها خوبی کاظم شیعه بودنش بود. او واجباتش را انجام می داد و به روحانیون و سادات احترام می گذاشت. اما آقای ابوترابی در اردوگاه حکم یک اسیر برای کاظم داشت، نه یک سید روحانی.
✅یک روز کاظم با حالت دیگری وارد اردوگاه شد. یک راست رفت سراغ آقای ابوترابی و گفت بیا اینجا کارت دارم... از آنروز رفتار کاظم با اسرا و آقای ابوترابی تغییر کرد و دیگر ما رو کتک نمی زد.
وقتی علت رو از آقای ابوترابی پرسیدیم، گفت: کاظم اون روز من رو کشید کنار و گفت خانواده ما شیعه هستند و مادرم بارها سفارش سادات رو بهم کرده بود، اما ...
دیشب خواب #حضرت_زینب سلام الله علیها رو دیده و حضرت نسبت به کارهای من در اردوگاه به مادرم شکایت کرده.
صبح مادرم بسیار از دستم ناراحت بود و پرسید: تو در اردوگاه سیدی را اذیت می کنی؟ از دست تو راضی نیستم.
کاظم رفتارش کاملا با ما تغییر کرد. زمانی که رژیم صدام از بین رفت، کاظم راهی ایران شد، از ستاد امور آزادگان آدرس اسرای اردوگاه خودش را گرفت و تک تک سراغ آنها رفت و از آنها حلالیت طلبید.
💐کاظم عبدالامیر مذحج، چند سال بعد در راه دفاع از حرم حضرت زینب در زینبیه دمشق به قافله شهدا پیوست.
📙برگرفته از کتاب تا شهادت. اثر گروه شهید هادی.
کانال داستان بچههای مدرسه
@hamkalam
واز پرتاب
در روستای کوچکی نزدیک پایگاه فضایی، پسری نوجوان به نام «امیر» با مادرش زندگی میکرد. امیر عاشق موسیقی و آواز بود. شب پرتاب ماهواره، مادر که از بیخوابی نگران بود، گفت: «پسرم، برو پشت بام و برای ستارهها آواز بخوان، شاید استرس ما کم شود.»
امیر رفت و با صدای لرزان، یک آواز محلی قدیمی را خواند که دربارهٔ بلندپروازی و رسیدن به آرزوها بود. گروهی از مهندسان خسته که برای دقایقی از سالن کنترل بیرون آمده بودند، صدایش را از دور شنیدند. یکی از آنها گفت: «این صدا، انرژیاش از همهٔ ما بیشتر است. انگار زمین دارد برای فرزندش آرزوهای بلند میخواند.»
ساعاتی بعد، وقتی ماهواره با موفقیت پرتاب شد، مدیر پروژه در بیانیهی کوتاهش گفت: «امشب، دو موفقیت داشتیم: یکی قرار گرفتن ماهوارهی ملی در مدار، و دیگری، شنیدن آواز امید از دل کویر که به ما یادآوری کرد برای چه و برای که تلاش میکنیم. گاهی پیشرفتهترین فناوری، با سنتیترین نمادهای امید گره میخورد.»
#پرتاب_ماهواره
#کانال_داستان_بچههای_مدرسه 👇
@hamkalam
https://eitaa.com/hamkalam
نقاشی ناتمام
«گیسو» از بچگی عاشق نقاشی بود. همه استعدادش را تحسین میکردند. در نوجوانی، در یک مسابقهٔ بزرگ شهر مقام دوم آورد. وقتی به او گفتند: «چرا اول نشدی؟» او با دلخوری گفت: «مدادهایم خوب نبودند. کاغذ مرغوب نبود. موضوع مسابقه را هم دوست نداشتم.»
این شروع یک عادت شد. برای شرکت در کلاس پیشرفته گفت: «استادش را دوست ندارم.» برای ارسال اثر به گالری گفت: «کارهایم به اندازهٔ کافی خوب نیستند.» و همیشه در صحبتهایش از «اگر» استفاده میکرد: «اگر وسایل بهتری داشتم... اگر وقت بیشتری داشتم...»
سالها بعد، در نمایشگاهی، نقاشیهای یکی از همدورهایهای قدیمی خود را دید که حالا هنرمندی شناخته شده بود. آن همدوره، با همان مدادها و کاغذهای معمولی شروع کرده بود. گیسو با حسرت نزد او رفت و از موفقیتش تعریف کرد. هنرمند پاسخ داد: «من هم مثل تو مشکلات و محدودیتها را داشتم. فقط یک تفاوت داشت: تو برای نقاشی نکردن بهانه میآوردی، و من برای نقاشی کردن بهانه. یک روز بهانهام نور زیبای پنجره بود، روز دیگر یک کلمه در کتابی... من به دنبال دلیل برای اقدام بودم.»
گیسو آن شب، پس از سالها، قلم مویش را برداشت. این بار نه برای خلق شاهکار، بلکه برای پاک کردن بهانهها از ذهنش.
#بهانه_گرفتن
#کانال_داستان_بچههای_مدرسه 👇
@hamkalam
https://eitaa.com/hamkalam
14.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مداحی { زینب زینب }
با صدای: مرحوم موذن زاده اردبیلی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
✨ امام صادق علیه السلام: نزديكترين حالت بندگان به خدا و خشنودى او از آنها هنگامى است كه حجّت خدا در ميان آنها نباشد و براى آنها ظاهر نشود و آنها محـل او را ندانند.
ولى در عين حال معتقد باشند كه حجّت خدا هست، در اين زمان شب و روز در #انتظار فرج باشند.
بحارالأنوار: ج 52، ص 145
معمای دست نوشته ی خطخورده
یک ناشر، دستنوشتهای قدیمی از یک نویسنده مشهور دریافت کرد که پر از اصلاحات، خطخوردگیها و جایگزینهای متعدد برای یک پاراگراف بود. کارمند تازهکار ناشر مأمور شد «نسخه نهایی» را استخراج کند. او به جای حدس زدن، یک تحقیق مقایسهای انجام داد: نسخههای مختلف آثار آن نویسنده را بررسی کرد، سبک نگارش او در دورههای مختلف زندگیاش را تحلیل نمود و حتی نامههای شخصی نویسنده را که در آرشیو موجود بود، برای درک نیّت او مطالعه کرد. سرانجام، با درک فرآیند فکری نویسنده، توانست منطقیترین نسخه نهایی را بازسازی کند که مورد تحسین منتقدان قرار گرفت.
درس تحقیق: تحقیقِ دقیق، به ویژه در متون، نیازمند درک بافتار (Context)، تاریخچه و سبک است. گاه پاسخ در اسناد مرتبطِ به ظاهر جداگانه نهفته است.
#تحقیق
#کانال_داستان_بچههای_مدرسه 👇
@hamkalam
https://eitaa.com/hamkalam
سکوتِ طلایی
«الینا» دختری بود که فکر میکرد هرچه بیشتر و با اطمینانتر صحبت کند، باهوشتر به نظر میرسد. در هر جمعی، سخن را به دست میگرفت و کمتر فرصتی به دیگران برای حرف زدن میداد. تا اینکه در یک پروژهٔ گروهی، با «آقای کریمی» همتیمی شد؛ مردی میانسال و آرام که بیشتر گوش میداد.
یک روز، گروه بر سر یک مشکل فنی به بنبست خورد. همه صحبت میکردند و نظری میدادند. الینا با اعتماد به نفس کامل، نظریهاش را توضیح داد. آقای کریمی فقط گوش داد و سکوت کرد. پس از آنکه همه سخنانشان تمام شد، او با آرامش و تنها چند پرسش دقیق، نقطهضعف تمام طرحها از جمله طرح الینا را نشان داد. سپس با چند جملهٔ کوتاه و واضح، راهحلی ساده ارائه کرد که همه را متحیر کرد.
بعد از جلسه، الینا نزد او رفت و پرسید: «چرا تا آن لحظه صحبت نکردید؟» آقای کریمی پاسخ داد: «دخترم، گاهی باید تمام صداها را شنید تا نواقصشان را فهمید. کلام، مثل تیری است که اگر بیهدف رها شود، به جایی نمیرسد. اما اگر پس از شنیدن دقیق رها شود، به قلب هدف میخورد. یاد بگیر اول سکوت کنی، بعد فکر کنی و آنگاه، فقط اگر لازم بود، سخن بگویی. ارزش سخن تو به اندازهٔ سکوتی است که پیش از آن نگه میداری.»
#آداب_صحبت_کردن
#کانال_داستان_بچههای_مدرسه 👇
@hamkalam
https://eitaa.com/hamkalam
قطعهی گمشده
«سارا»، مهندس جوان سیستمهای کنترل، هفتهها بود بر روی یک خطای کوچک اما حیاتی در نرمافزار هدایت ماهواره کار میکرد. موعد پرتاب نزدیک بود و فشار بسیار بالا. رئیس تیم پیشنهاد داد از مشاورهٔ یک شرکت خارجی استفاده کنند، اما سارا با اصرار گفت: «اجازه بدهید من فقط چهلوهشت ساعت دیگر وقت داشته باشم.»
او چهل ساعت نخوابید. در لحظات آخر، در حالی که چشمانش از خستگی میسوخت، الهام از جایی رسید: الگوریتمی ساده اما مبتکرانه که مشکل را حل میکرد. همکارش به شوخی گفت: «این را از کجا پیدا کردی؟» سارا لبخندی زد و گفت: «از همان جایی که همهٔ اختراعات بزرگ ما از آنجا آمده: از تنهایی در مقابل یک مشکل بزرگ و امید به حل آن. ما اینجا نشستهایم تا ثابت کنیم مغزهای ایرانی فقط مصرفکنندهٔ فناوری نیستند، بلکه میتوانند خالق آن هم باشند.»
وقتی ماهواره با موفقیت در مدار قرار گرفت، رئیس سازمان نام سارا را به عنوان «کاشف قطعهی گمشدهٔ پازل موفقیت» اعلام کرد. او در پاسخ فقط گفت: «قطعهٔ گمشده، "اعتماد به نفس" بود. ما آن را پیدا کردیم.»
#پرتاب_ماهواره
#کانال_داستان_بچههای_مدرسه 👇
@hamkalam
https://eitaa.com/hamkalam
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥😎دوربین مخفی😎🎥
فقط کلاغ ها 👌👌👌😂😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
خط سبز اتوبوس
رانندهٔ اتوبوسی به نام جمشید، متوجه شده بود که مسیر طولانی و خستهکنندهٔ حاشیهٔ شهر تا مرکز، چگونه روحیهٔ مسافرانش (که اغلب کارگران روزمزد بودند) را میمکد. سکوتی سنگین بر اتوبوس حاکم بود.
یک روز جمشید،یک گلدان کوچک آویز پر از گیاه پاپیتال در کنار پنجرهٔ راننده نصب کرد. روی آن نوشته بود: «این گیاه با حرفهای خوب رشد میکند. امروز به آن چه گفتهاید؟» مسافران اول تعجب کردند، سپس کمکم شروع به صحبت با گیاه کردند: «سلام کوچولو»، «امروز روزت خوب باشد»، «خیلی قوی هستی». این گفتگوهای ساده، کمکم به صحبت مسافران با یکدیگر تبدیل شد. آنها مشکلات، آرزوها و خاطراتشان را به اشتراک گذاشتند. جمشید هر هفته یک گلدان جدید اضافه کرد. تا پایان سال، «اتوبوس خط سبز» پر از گیاه و صحبت و همدلی شده بود. یک مسافر گفته بود: «سوار این اتوبوس که میشوی، انگار از یک کویر یأس، به یک واحهٔ امید میرسی.»
#امیدآفرینی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
https://eitaa.com/hamkalam