eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.2هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
911 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
سارا یک طراح گرافیک ناشنوا بود. هنگام جست‌وجوی کار، همیشه با این جمله روبه‌رو می‌شد: «با معلولیت تو همکاری سخت است.» او ناامید نشد، بلکه مشکل را منبع الهام خود قرار داد. او یک استارتاپ به نام «رنگ سکوت» راه انداخت؛ یک آژانس طراحی که ویژهٔ کسب‌وکارهایی بود که می‌خواستند با جامعهٔ ناشنوایان ارتباط مؤثر برقرار کنند. تیم او را طراحان ناشنوا و شنوا تشکیل می‌دادند. آنها نه تنها لوگو و پوستر، بلکه محتوای ویدیویی به زبان اشاره و طراحی‌های بصری قوی تولید می‌کردند که پیام را بدون کلام منتقل می‌کرد. اولین پروژهٔ بزرگشان، طراحی کمپین یک بانک برای خدمات به ناشنوایان بود. امروز «رنگ سکوت» به شرکتی پیشرو در طراحی فراگیر (Inclusive Design) تبدیل شده است. سارا در یک کنفرانس (با کمک مترجم) گفت: «محدودیت بزرگ من، بزرگترین دارایی‌ام شد. چون مرا وادار کرد جهانی را ببینم که دیگران از آن غافل بودند.» کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam https://eitaa.com/hamkalam
مدرسهٔ استعدادهای پنهان روستا در روستای محرومی، تنها مدرسه به علت کمبود دانش‌آموز در آستانهٔ تعطیلی بود. معلم جوان مدرسه، آقای وفایی، به جای ناامیدی، یک فرم ثبت‌نام غیرمعمول طراحی کرد. در آن، به جای سؤال دربارهٔ نمرات، پرسیده بود: «چه کاری را در تنهایی و بدون خستگی انجام می‌دهی؟» پاسخ‌ها شگفت‌انگیز بود:«صدای آب را تقلید می‌کنم»، «با چوب، شکل حیوانات می‌سازم»، «مرغ‌ها را رام می‌کنم». آقای وفایی، مدرسه را به «کارگاه استعداد» تبدیل کرد. هفته‌ای یک روز، هر کودک «استاد» می‌شد و مهارتش را آموزش می‌داد. کودکی که صداها را تقلید می‌کرد، حالا گویندهٔ صوتیِ تدریس‌های مدرسه شده بود. آنکه با چوب شکل می‌ساخت، برای درس هندسه مدل درست می‌کرد. مدرسه نه تنها تعطیل نشد، بلکه به مرکزی تبدیل شد که خانواده‌ها برای دیدن شکوفایی منحصربه‌فرد فرزندانشان به آن می‌آمدند. امید، از باور به یک توانایی منحصربه‌فرد آغاز شد. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam https://eitaa.com/hamkalam
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پراید ضد سرقت😂 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
حضرت علی بن موسی الرّضا علیه آلاف التّحیّة و الثّناء فرمودند: در شگفتم که چگونه کسی که دنیا را آزموده و تغییرات آن را به چشم خود دیده باز دل به دنیا می‌بندد. 📚بحار الانوار، جلد ۷۵، صفحه‌ی ۴۵۰
موج‌سوار پیر در ساحل شهرکی، پیرمردی هر روز صبح سوار بر موج‌های بلند می‌شد. جوانی با تحسین به او نزدیک شد و گفت: «شما استاد بی‌چون و چرای موج‌سواری هستید! حتماً همهٔ عمرتان را این کار کرده‌اید.» پیرمرد خندید و گفت: «من تا چهل سالگی حتی شنا هم بلد نبودم.» جوان با تعجب پرسید: «پس چطور به این جایگاه رسیدید؟» پیرمرد پاسخ داد: «روزی با خانواده به ساحل آمده بودم. موج بزرگی آمد و پسرم را با خود برد. من برای نجاتش به آب زدم، اما خودم هم غرق شدم. یک غریبه ما را نجات داد. از آن روز، ترس مرا به حرکت واداشت. اول شنا را یاد گرفتم، چون می‌ترسیدم چنین روزی دوباره تکرار شود. بعد، برای قوی‌تر شدن بدنم ورزش کردم. کم‌کم به امواج علاقه‌مند شدم. ابتدا روی شن‌ها خزیدم، بعد با تخته‌های کوچک روی موج‌های کوچک، بعد بزرگ‌تر و بزرگ‌تر. هر بار که می‌ترسیدم، یک قدم کوچک به جلو برمی‌داشتم. پیشرفت من، محصول یک ترس بزرگ و صدها اقدام کوچکِ پشت سر هم بود.» سپس رو به دریا کرد و گفت: «پیشرفت مثل موج‌سواری است. تو نمی‌توانی منتظر بمانی تا دریا کاملاً آرام شود، چون آن وقت موجی در کار نیست. باید یاد بگیری که حتی در میان تلاطم، تعادل خود را حفظ کنی و از انرژی همان موج برای پیشروی استفاده کنی. نقطهٔ شروع مهم نیست؛ جهت حرکت مهم است.» 👇 @hamkalam https://eitaa.com/hamkalam
تماس تلفنی پیامبر  با مشرکان! از خاطرات دوران دبستان (طنز واقعی)😄 ✓سال هفتاد و چهار بود، دبستان امام حسن مجتبی برازجان درس میخوندیم، امتحان دینی داشتیم، بعد یکی از سوالات جوابش این بود: (پیامبر(ص) زمانی که در دره شعب ابی طالب تبعید بود؛ دست از رسالت خود بر نمی‌داشت و با کاروان‌هایی که از آنجا عبور می‌کردند، تماس بر قرار میکرد و آنها را به اسلام دعوت می‌کرد) ✓بعد یکی از دوستان من هم چون تو کتاب خونده بود که پیامبر (ص)تماس برقرار میکرد، همیشه پیش خودش فکر میکرده منظور کتاب تماس تلفنی بوده! ✓خلاصه ما هم طبق معمول سر جلسه برای تقلبی کنار هم نشسته بودیم، بهش گفتم ایزدی جواب سوال هشت چی میشه؟ گفت جوابش میشه: (با تماس تلفنی) ✓تعجب کردم بهش گفتم مگه زمان پیامبر(ص) تلفن بوده؟ برگشت گفت تو انگار حالت خوب نیستااا! مثل اینکه پیغمبر خدا بوده، برای خدا کاری داره یه خط تلفن بده به پیامبرش؟ ✓اینو که گفت کمی قانع شدم. بعد گفت: نترس بنویس. بعد از امتحان تو کتاب هم نشونت میدم تا خیالت راحت بشه، منم با کمی ترس همینو نوشتم. ✓هفته بعد معلممون آقای کازرونیان برگه ها رو صحیح کرده بود، اومد سر کلاس قبل از اینکه هر کاری بکنه مستقیم رفت در کمدش رو باز کرد چوبش، (که خودش بهش میگفت ترکه) رو بیرون آورد، گفت : موسوی و ایزدی بیاین اینجا! ✓از حالت معلم متوجه شدم اتفاق بدی افتاده، کلاس یه جوری تو سکوت همراه با ترس فرو رفته بود که موقع حرکت کردن صدای کفش‌های دوتامون تو کلاس می پیچید. اومدیم بیرون کنار تابلو ایستادیم. ✓معلم همینجوری که تو کلاس قدم میزد و میرفت ته کلاس و بر می گشت، با یه لحن خاصی گفت: خب پیامبر تو  دره شعب ابی طالب چطوری مردم رو به یگانه پرستی دعوت میکرد؟ ✓من متوجه شدم ایزدی یه گندی زده، سکوت تمام کلاس رو گرفته بود، ما هم داشتیم از ترس میمردیم، دوباره معلم سؤالش رو تکرار کرد، منم با ترس و لرز گفتم: با تماس تلفنی!که یکدفعه کلاس منفجر شد از خنده ✓بعد از اینکه معلم کلاس رو ساکت کرد گفت شما کنار هم نشسته بودین؟ با ترس و لرز گفتیم بله ✓همینجوری که چوبش رو تو دستش میچرخوند گفت: خب حالا بگو ببینم مگه زمان پیامبر تلفن بوده؟ منم گفتم: خب پیامبر خدا بوده. یه خط تلفن که چیزی نیست که خدا به پیامبرش نده. باز کلاس منفجر شد از خنده! ✓معلم در حالی که با اشاره چوبش داشت بهمون حالی می‌کرد که دستاتون رو بیارین بالا گفت: حالا خدا به پیامبرش یه خط تلفن داد. مشرکان قریش از کجا تلفن آوردن که اگه پیامبر بهشون زنگ زد جواب بدن؟ ✓بعد با صدای بلند گفت دستاتون رو بگیرین بالا متقلب‌ها! ✓در حالی که داشتم به این فکر می‌کردم، راست میگه! تازه اگه خدا به مشرکان قریش هم تلفن می‌داد. وقتی کاروان در حال حرکته سیم تلفن رو به کجا میخواستن وصل کنن؟ (سال هفتاد و چهار موبایل نبود). احساس کردم تمام کلاس رو برفکی میبینم. متوجه شدم معلم با تمام قدرت چوب رو خوابونده کف دستم.  ✍️خاطرات دبستان (سید علی اصغر موسوی زیارتی) کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥😎دوربین مخفی🎥😎 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
امام رضا علیه السلام: هر که در مجلسی بنشیند که در آن یاد ما (اهل بیت) زنده می شود، قلبش، در روزی که قلب ها می میرند، نمی میرد✨
پلکانی به نام امروز «رضا» و «محمد» دو دوست و هم‌محلّه‌ای بودند که هر دو آرزو داشتند نویسنده‌ای بزرگ شوند. رضا منتظر بود تا «الهام بزرگی» به سراغش بیاید تا کتابش را شروع کند. هر روز می‌گفت: «هنوز ایده‌ی کامل نیست... باید کتاب‌های بیشتری بخوانم... وقتی یک ماه کامل وقت آزاد داشته باشم، شروع می‌کنم.» محمدرضا اما، یک دفترچه‌ی کوچک برداشت. هر شب، قبل از خواب، فقط یک پاراگراف می‌نوشت. بعضی شب‌ها آن یک پارگراف خیلی بد می‌شد، بعضی شب‌ها متوسط. اما او می‌نوشت. یک پاراگراف دربارهٔ یک خاطره، یک شخصیت خیالی یا توصیف یک صحنه. پنج سال گذشت. رضا هنوز منتظر همان الهام بزرگ بود و با حسرت از نویسندگان بزرگ حرف می‌زد. محمد همان دفترچه‌های کوچک را جمع کرد و دید که بالاخره اولین رمان کوتاهش شکل گرفته است. آن را برای یک ناشر فرستاد و پذیرفته شد. روزی رضا با غبطه به او گفت: «چه شانسی آوردی!» محمدرضا پاسخ داد: «شانس ندیدم، فقط هر روز یک قدم کوچک برداشتم. تو منتظر یک جهش غول‌آسا به قله بودی، اما فراموش کرده بودی که قله‌ها با پله‌های کوچک فتح می‌شوند. پیشرفت، یعنی همین تعهد به قدم‌های ناچیزِ روزانه، حتی وقتی نتیجه‌اش فوراً دیده نمی‌شود.» 👇 @hamkalam https://eitaa.com/hamkalam
نانِ پدر بزرگ «نازنین» کوچولو عادت داشت موقع غذا، تکه‌های نان را بی‌دقت گاز بزند و گوشهٔ سفره بیندازد. پدر بزرگش که همیشه ساکت و صبور بود، روزی بعد از غذا، آن تکه‌های نان خشک‌شده را جمع کرد. فردای آن روز، نازنین را به باغچهٔ کوچک پشتی برد. آنجا، کلاغی لاغر و نحیف با جوجه‌هایش روی شاخه‌ای نشسته بودند. پدر بزرگ تکه‌های نان را خرد کرد و آرام روی زمین پاشید. کلاغ‌ها پایین آمدند و با ولع آنها را خوردند. پدر بزرگ دست روی سر نازنین گذاشت و گفت: «بدان، دخترم، هر دانهٔ این گندم با رنج و عرق کشاورز رسته و هر قرص نان، برکت سفره است. اگر اضافه می‌آوری، کم بردار. اما آنچه در سفره می‌گذاری، حرمت دارد. یا بخور، یا به جایی برسان که گرسنه‌ای آن را با شکر بخورد.» از آن روز به بعد، نازنین با دقت و احترام تمام غذایش را می‌خورد و اضافه‌های نان را برای پرندگان باغچه کنار می‌گذاشت. 👇 @hamkalam https://eitaa.com/hamkalam
درخت گردوی پدربزرگ مریم و برادرش سهم‌برابر ارث را دریافت کردند: یک ملک کشاورزی کوچک با چند درخت گردوی پیر. برادرش اصرار داشت ملک را بفروشند و پول را بینشان تقسیم کنند تا او ماشین جدید بخرد. اما مریم اصرار کرد: «این سرمایه‌ی مولد است، باید آن را رشد داد.» آن‌ها با یک کارشناس کشاورزی مشورت کردند.پیشنهاد او عجیب بود: «گردوهای قدیمی را هرس سنگین کنید و بین آن‌ها نهال‌های جوانِ پایه‌کوتاه بکارید. پنج سال اول درآمدی ندارید، اما بعد...» برادر ناامید شد و سهمش را به مریم فروخت. مریم با کار سخت و هزینه‌کرد پس‌اندازش، توصیه را اجرا کرد. امروز، همان زمین تبدیل به یک باغ مدرن شده که سالانه چندین تن گردوی باکیفیت و نهال‌های اصلاح‌شده تولید می‌کند. سرمایه‌گذاری مریم بر صبر و رشد تدریجی، دارایی را چندین برابر ارزش اولیه کرد. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam https://eitaa.com/hamkalam
12.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شوخی با مادر بزرگ .🙂😂😂 ‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کانال داستان بچه‌های مدرسه ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌👇 @hamkalam