eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.2هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
911 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸امام صادق علیه السلام:همه ما اهل بیت کشتی نجاتیم اما کشتی جدم حسین وسیعتر و در عبور از امواج سهمگین دریاها سریعتر است. 📚بحار، ج۲۶، ص۳۲۲
🌾كافرى، غلامى مسلمان داشت . غلام به دين و آيين خود سخت پايبند بود و كافر، او را منعى نمى‌كرد . 🌾 روزى سحرگاه، غلام را گفت: طاس و اسباب حمام را برگير تا برويم . در راه به مسجدى رسيدند. غلام گفت: 🌾اى خواجه!اجازت مى‌فرمايى كه به اين مسجد داخل شوم و نماز بگزارم. خواجه گفت: برو؛ ولى چون نمازت را خواندى، به سرعت باز گرد. من همين جا مى‌ايستم و تو را انتظار مى‌كشم . 🌾نماز در مسجد پايان يافت . امام جماعت و همه نمازگزاران يك يك بيرون آمدند . 🌾اما خواجه هر چه مى‌گشت، غلام خود را در ميان آن‌ها نمى‌يافت . مدتى صبر كرد؛ پس بانگ زد كه اى غلام بيرون آى. گفت: نمى‌گذارند كه بيرون آيم . چون كار از حد گذشت . 🌾خواجه سر در مسجد كرد تا ببيند كه كيست كه غلامش را گرفته و نمى‌گذارد كه بيرون آيد . در مسجد، جز كفشى و سايه يك كس، چيزى نديد . از همان جا فرياد زد: آخر كيست كه نمى‌گذارد تو بيرون آيى . غلام گفت: همان كس كه تو را نمى‌گذارد كه به داخل آيى . 📚حكايت پارسايان، کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
: نقشه‌ی گم‌شده یک چاه در روستای خشکی، تنها چاه آب در حال خشکیدن بود. بزرگان روستا تصمیم گرفتند چاه جدیدی حفر کنند، اما هرجا را که حفر می‌کردند، به آب نمی‌رسیدند. جوانی که تازه از دانشگاه بازگشته بود، به جای حدس و گمان، به تحقیق میدانی روی آورد. او با افراد مسن‌تر مصاحبه کرد، دفترچه‌های قدیمی کشاورزان را ورق زد و حتی شکل پوشش گیاهی منطقه را بررسی نمود. در یکی از خاطرات مکتوب، به اشاره‌ای از «چاه آب شیرین پدربزرگ» برخورد که محلش فراموش شده بود. با پیگیری سرنخ‌ها و تطبیق آن با نقشه‌های قدیمی، مکان تقریبی را یافت. حفر در آن نقطه، منجر به یافتن آبی گوارا شد. درس تحقیق: تحقیق گاه نیازمند جستجو در منابع موجود (خاطرات، اسناد، مشاهدات) و ترکیب اطلاعات به ظاهر پراکنده برای رسیدن به پاسخ است. 👇 @hamkalam https://eitaa.com/hamkalam
وزن کلمات «حسن» جوانی روستایی، برای کار به شهر آمده بود. روزی در اتوبوس، مردی متکبر با صدای بلند دربارهٔ بی‌سوادی و ساده‌لوحی روستایی‌ها صحبت می‌کرد و آنها را مسخره می‌کرد. دل حسن به درد آمد، اما چیزی نگفت. چند هفته بعد، در شرکت تازه‌کارش، همان مرد را دید که رئیس بخش او بود. رئیس، فردی سخت‌گیر بود و با همه به تندی رفتار می‌کرد. یک روز پروژهٔ مهمی به حسن سپرد. حسن با دقت و سخت‌کوشی تمام، آن را به بهترین شکل انجام داد. در جلسه ارائه، رئیس شروع به عیب‌جویی‌های تند و بی‌مورد کرد. همه سکوت کرده بودند. حسن، برخلاف انتظار، با آرامش برخاست. ابتدا به نقاط قوت پروژه اشاره کرد، سپس با ادب و استدلال محکم، از کارش دفاع کرد و در پایان گفت: «من تمام تلاشم را کرده‌ام و آماده‌ام تا با راهنمایی شما آن را بهتر کنم.» ادب و متانت حسن، همراه با قدرت کلامش، همه از جمله رئیس را شگفت‌زده کرد. رئیس که عادت داشت همه در مقابلش خُرد شوند، این بار احترام دید. پس از جلسه، او حسن را به دفترش دعوت کرد و گفت: «وقتی داشتی حرف می‌زدی، یاد حرف‌های آن روز خودم در اتوبوس افتادم. تو امروز به من درس بزرگی دادی: ارزش یک نفر، به جایگاهش نیست، به ادب و محتوای سخنش است. کلامت سنگین‌تر از موقعیت اجتماعی‌ام بود.» از آن روز، رفتار رئیس به کلی تغییر کرد. 👇 @hamkalam https://eitaa.com/hamkalam
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠مدرسه رفتن در دهه های مختلف کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
امام حسن علیه السلام فطُوبَی لِمَنْ أَدْرَکَ أَیَّامَهُ وَ سَمِعَ کَلاَمَهُ خوشا به حال کسی که روزگار حضرت مهدی علیه السلام را درک کند و سخن او را بشنود.? إثبات الهداة، ج۵، ص۱۴۵ 🍃اللَّهُمَّ صَلِّ‌عَلَى مُحَمَّدٍوآلِ مُحَمَّدٍوعَجِّلْ فَرَجَهُمْ🍃
. سکه‌های همسایه در دوران رکود مسکن، امید که یک مشاور املاک بود، متوجه یک الگو شد: خانه‌های کوچک و قدیمی در محله‌های مرکزی شهر، به دلیل نوسازی سخت، ارزان‌تر از ارزش واقعی زمینشان فروخته می‌شدند. او به جای خرید یک آپارتمان نوساز در حاشیه‌ی شهر، تمام پس‌اندازش را روی خرید سه واحد فرسوده در یک کوچه متمرکز کرد. دوستانش می‌گفتند:«دیوانه شده‌ای! چه کسی این خرابه‌ها را می‌خواهد؟» اما امید یک نقشه داشت. او پس از خرید، با دو مالک دیگر همان کوچه (که آنها هم به فکر فروش بودند) مذاکره کرد و پیشنهاد مشارکت در ساخت یک مجتمع کوچک را داد. با جمع کردن زمین‌ها، ارزش کل ملک به شکل قابل توجه افزایش یافت. او سپس پروژه را به یک سازنده‌ی معتبر فروخت و سودش را چند برابر کرد. سرمایه‌گذاری او بر ایجاد ارزش از طریق تجمیع و درک فرصت در دل رکود بود. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam https://eitaa.com/hamkalam
معمای زنبورهای بی‌کار کشاورزی متوجه شد کندوهایش کمتر عسل تولید می‌کنند. همه شرایط ظاهرا طبیعی بود. به جای حدس‌زنی، از یک پژوهشگر زنبورداری کمک خواست. پژوهشگر به روشی نظام‌مند کار کرد: دوربین‌های کوچکی برای مشاهده رفتار زنبورها نصب کرد، گرده‌ها را نمونه‌برداری و تحلیل کرد، الگوی پرواز آنها را نقشه‌برداری نمود و داده‌های آب‌وهوای محلی را بررسی کرد. نتیجه شگفت‌آور بود: یک کارخانه جدید در فاصله ده کیلومتری، گاز بی‌بویی منتشر می‌کرد که مختصات‌یابی زنبورها را مختل کرده بود. این پژوهش نه تنها مشکل کشاورز را حل کرد، بلکه مقاله‌ای علمی درباره آلودگی‌های نامرئی و تاثیرشان بر حشرات مفید منتشر شد که منجر به تغییر استانداردهای محیط زیستی در منطقه گردید. درس پژوهش: پژوهش علمی با مشاهده دقیق، گردآوری داده و تحلیل علّی پیش می‌رود. حل یک مسئله محلی می‌تواند به کشفی با کاربرد جهانی منجر شود 👇 @hamkalam https://eitaa.com/hamkalam
🐔مرغ دو منی!! شغالی مرغی از خانه پیر زنی دزدید. پیر زن در عقب او نفرین کنان فریاد می کرد: ای وای! مرغ دو منی مرا شغال برد. شغال از این مبالغه سخت در غضب شد و از غایت تعجّب و غضب به پیر زن دشنام داد. در آن میان روباهی به شغال رسید و گفت : چرا این قدر بر افروخته ای؟ گفت: ببین این پیرزن چه قدر چقدر دروغگو و بی انصاف است. مرغی را که یک چارک هم نمی شود دو من می خواند! روباه گفت: بده ببینم چه قدر سنگین است! وقتی مرغ را گرفت روی به گریز نهاد و گفت: به پیر زن بگو مرغ را به پای من چهار من حساب کند. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
644.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
◾️ بدون شرح کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🌺مولا امیرالمؤمنین (علیه‌السلام): اِنّ اَنفاسَكَ أَجزاءُ عُمرِكَ فَلاتُفنها اِلاّ فی طاعَةٍ تُزلِفُك. 🌸این نَفَس‌های تو، یکایک أجزای عمر تو است، برحذر باش که آن‌ها را جز در راه اطاعتی که تو را به خدا نزدیک کند به هَدَر ندهی. شرح غرر، ج ٢، ص ٢٧٦
گنج زیر پا آقای کریمی، صاحب یک کارگاه کوچک تولید کفش چرم بود. وقتی یک شرکت بزرگ خارجی پیشنهاد خرید برند و کارگاهش را داد، همه به او تبریک گفتند. اما او به جای فروش، پیشنهاد عجیبی داد: «من پول نمی‌خواهم. می‌خواهم در شرکت شما سرمایه‌گذاری کنم.» او توضیح داد:«من کارگاهم را به عنوان سرمایه‌ی اولیه می‌آورم، شما هم تکنولوژی و شبکه‌ی فروشتان را. ما یک شرکت مشترک تأسیس می‌کنیم.» شرکت خارجی پس از بررسی، پذیرفت. کارگاه کوچک تبدیل به کارخانه‌ای مدرن شد و آقای کریمی نه تنها سهامدار اصلی شرکت جدید شد، بلکه دانش فنی خود را گسترش داد. او به جای نقد کردن یک دارایی خوب، آن را به سکوی پرشی برای یک مشارکت بزرگتر تبدیل کرد. این هوشمندانه‌ترین سرمایه‌گذاری زندگی‌اش بود. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam https://eitaa.com/hamkalam