آورده اند که زاهدی از جهت قربان گوسپندی خرید.
در راه قومی بدیدند، طمع کردند و با یکدیگر قرار دادند که او را بفریبند و گوسپند ببرند.
پس یک تن از پیش درآمد و گفت ای شیخ، این سگ از کجا می آری؟
دیگری بدو بگذشت و گفت شیخ مگر عزم شکار دارد؟
نفر سوم بدو پیوست و گفت این مرد در کسوه اهل صلاح است، اما زاهد نمی نماید که زاهد را با سگ صحبت نباشد و دست و جامه خویش را از او صیانت واجب دارد.
از این نسق (روش) هر کس چیزی گفت تا شکی در دل او افتاد و خود را متهم گردانید و گفت شاید بود که فروشنده این جادو بوده است و چشم بندی کرده است.
در حال گوسپند بگذاشت و برفت و آن جماعت ببردند.
📚 منبع: کلیله و دمنه، ترجمه ابوالمعانی نصرالله بن عبدالحمید منشی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
☘️ @hamkalam
((«« زندانی بدون دیوار »»))
بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرارمی داد:
حدود 1000 نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از همه استانداردهای بین المللی برخوردار بود. این زندان همه امکاناتی که باید یک زندان طبق قوانین بین المللی برای رفاه زندانیان داشته باشد را دارا بود.
این زندان با تعریف متعارف تقریباً محصور نبود و حتی امکان فرار نیز تا حدی وجود داشت.
آب و غذا و امکانات به وفور یافت می شد.
در آن از هیچ یک از تکنیکهای متداول شکنجه استفاده نمی شد، اما...
اما بیشترین آمار مرگ زندانیان
در این اردوگاه گزارش شده بود.
عجیب اینکه زندانیان به مرگ طبیعی می مردند.
با این که حتی امکانات فرار وجود داشت
اما زندانیان فرار نمی کردند
بسیاری از آنها شب می خوابیدند و صبح دیگر بیدار نمی شدند.
آنهایی که مانده بودند احترام درجات نظامی را میان خودشان و نسبت به هموطنان خودشان که مافوق آنها بودند رعایت نمی کردند،
و در عوض عموماً با زندانبانان خود طرح دوستی می ریختند.
دلیل این رویداد، سالها مورد مطالعه قرار گرفت
و ویلیام مایر نتیجه تحقیقات خود را به این شرح ارائه کرد:
در این اردوگاه، فقط نامه هایی که حاوی خبرهای بد بود را به دست زندانیان می رساندند و نامه های مثبت و امیدبخش تحویل نمی شد.
هر روز از زندانیان می خواستند در مقابل جمع، خاطره یکی از مواردی که به دوستان خودخیانت کرده اند، یا می توانستند خدمتی بکنند و نکردند را تعریف کنند.
هر کس که جاسوسی سایر زندانیان را می کرد، سیگار جایزه می گرفت.
اما کسی که در موردش جاسوسی شده بود و معلوم شده بود خلافی کرده هیچ نوع تنبیهی نمی شد.
در این شرایط همه به جاسوسی برای دریافت جایزه (که خطری هم برای دوستانشان نداشت) عادت کرده بودند.
تحقیقات نشان داد که این سه تکنیک در کنار هم، سربازان را به نقطه مرگ رسانده است، چرا که:
— با دریافت خبرهای منتخب (فقط منفی) امید از بین می رفت.
— با جاسوسی، عزت نفس زندانیان تخریب می شد و خود را انسانی پست می یافتند.
— با تعریف خیانتها، اعتبار آنها نزد همگروهی ها از بین می رفت.
و این هر سه برای پایان یافتن انگیزه زندگی، و مرگ های خاموش کافی بود.
این سبک شکنجه، شکنجه خاموش نامیده می شود.
نتيجه :
این روزها همه خبرهای بد را فقط به گوشمان می رسانند و ما هم استقبال می کنیم ...وانتشار می دهیم
آمریکا تهدید کرد...
دلار گران شده ...
طلا گران شده ...
کار نیست ...
اختلاس..
آشوب و اغتشاش...
این روزها رسانه ها ی بیگانه هم همین را مدام می گویند
شما چطور فکر میکنید؟ ...
ما ایرانیها دزدیم! ...
ما ایرانیها همه کارهایمان اشتباه است. ...
ما ایرانیها هیچی نیستیم! ...
ما هیچ پیشرفتی نکردیم!...
ما ایرانیها هر عیبی که یک انسان می تواند داشته باشد داریم! ...
این همان جنگ نرم است.
این روزها همه احساس می کنند در زندانی بدون دیوار دوران بی پایان محکومیت خود را می گذرانند، شما چطور؟
این روزها همه شبیه زندانیان جنگ آمریکا و کره منتظر مرگ خاموش هستند٬ شما چطور؟
بیاییم از خواندن و شنیدن اخبار منفی فاصله بگیریم و تا می توانیم به خود و اطرافیانمان امید بدهیم، (((احترام))) بگذاریم و در هرشرایطی شاد زندگی کنیم.
فرزندان سرزمین من ،ایران و ایرانی سر زنده و جاویدان با تمام و جود خواهند ایستاد وشماها قله های رفیع علم و ایمان و آزادگی را در سایه اسلام فتح خواهیدکرد
به فرموده خمینی کبیر
آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
970.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه تک چرخی زد😂😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🌺 امام صادق علیه السلام: نزديكترين حالت بندگان به خدا و خشنودى او از آنها هنگامى است كه حجّت خدا در ميان آنها نباشد و براى آنها ظاهر نشود و آنها محـل او را ندانند.
ولى در عين حال معتقد باشند كه حجّت خدا هست، در اين زمان شب و روز در #انتظار فرج باشند.
📗 بحارالأنوار: ج 52، ص 145
نام زیبای پدر با سیم و زر باید نوشت
خوب و عالی با عیاری معتبر باید نوشت
برکت نان و نمک از همت والای اوست
این چنین گویم که نامش تاج سر باید نوشت
خانه را باشد ستون و مثل سروی استوار
کوه صبر و معرفت خواهی ، پدر باید نوشت
کولهبار مشکلات زندگی بر دوش اوست
ناخدای زندگی در بحر و بر باید نوشت
چرخه کار و تلاش و صنعت و سازندگیست
دستهایش پینه دارد ، کارگر باید نوشت
با شرف ، با غیرت و کوهی پر از مردانگیست
گاه سختیها خدایی یک سپر باید نوشت
صورتش را سرخ میدارد ز سیلی زمان
در حقیقت نام او اهل هنر باید نوشت
احترامی خاص دارد ، حرمتش واجب بود
گفتهی پیغمبر است و مستمر باید نوشت
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#شعر
. جواهرِ پنهانِ حیاطِ خلوت
خانم محققی، یک روزنامهی قدیمی را در کتابخانهی ملی ورق میزد که چشمش به آگهی کوچکی از سال ۱۳۳۰ افتاد: «فروش کارخانهی کوچکِ شیرهپزی در اصفهان.» او که در حوزهی میراث صنعتی تحقیق میکرد، کنجکاو شد. با تحقیق میدانی فهمید آن کارخانهی مخروبه هنوز در قلب بافت تاریخی شهر وجود دارد، اما در مالکیت یک خانوادهی پرتعداد است که توان بازسازی آن را ندارند.
او به جای خرید سهام یا طلا،تمام پساندازش را روی یک ایده گذاشت: سرمایهگذاری بر میراث. با راضی کردن اعضای خانواده، ملک را اجارهی بلندمدت کرد و با جذب یک شریک که در بازسازی بناهای تاریخی تجربه داشت، آنجا را به یک رستوران-کافهی اصیل با کارگاه نمایشی تولید شیرهی انگور تبدیل کردند. امروز آن مکان، نه فقط یک کسبوکار پرسود، که یک جاذبهی گردشگری شد. سرمایهگذاری او بر «ارزش پنهانِ تاریخی» به بار نشست.
#سرمایه_گذاری
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
https://eitaa.com/hamkalam
ابوجعرانه از دانشمندان و علمای بزرگ اسلام است که در ثبات و استقامت زبانزد می باشد. وی می گوید: من درس استقامت را از یک حشره به نام جعرانه فرا گرفتم. در مسجد جامع دمشق، کنار ستونی نشسته بودم. دیدم که این حشره، قصد دارد از روی سنگ صاف بالا برود و بالای ستون کنار چراغی بنشیند. من از سر شب تا نزدیکی های صبح، در کنار ستون نشسته بودم و تلاش آن جانور را زیر نظر داشتم، دیدم هفتصد بار تا میانه ستون بالا رفت و هر بار لغزید و سقوط کرد. در حالی که از تصمیم و اراده آهنین این حشره، بسیار تعجب کرده بودم برخاستم. وضو ساختم و نماز خواندم. بعد نگاهی به آن حشره کردم و دیدم بر اثر استقامت به آرزوی خود دست یافته و بالای ستون، کنار آن نشسته است
رمز پیروزی مردان بزرگ، ص 36
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻بر پایی فتنه به روایت تصویر😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🔴 امام سجاد علیه السلام :
🔵 مردمانی که در زمان غیبت مهدی(عج) به سر می برند و معتقد به امامت او و منتظر ظهور وی هستند از مردمان همه زمان ها برتر هستند.
📚 بحارالانوار ج ۵۲ ص ۱۲۲
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
🆔 @hamkalam
👇لشکر پیرزن
🔹 خاطره زیر را آقای عبدالحسین آریاننژاد (معلم روستای خلیفه حیدر در حومه اهواز و از نیروهای شهید حسن باقری در واحد اطلاعات و عملیات) نقل میکند:
✅"اوایل جنگ در اطراف پادگان حمید به شناسایی می رفتیم، مردم محلی هم در امر شناسایی به ما کمک می کردند. یکبار کنار جاده پیرزنی را دیدم. به اوگفتم:
میتوانی ماشینهای عراقی را که شب در اینجا تردد می کنند، بشماری؟
گفت: آره
وقتی برمیگشتم یادم افتاد که سمت تردد ماشینها را به او نگفتهام. پیش خودم گفتم مگر این پیرزن تاچند میتواند بشمارد.
فردا صبح که پیش او رفتم، دیدم دو کوپه سنگ مقابلش گذاشته است.
گفت: این کوپه آن طرف رفتند، این کوپه این طرف.
هر دو جهت را شمرده بود.
گفت: شب تاصبح نشستم آنها را شمردم.
این پیرزن، خود، یک لشکر یک نفره بود.
روزی موقع برگشت دیدم پشت سرم یک شاخه درخت گرفته و روی زمین میکشد.
پرسیدم: چکار می کنی؟
گفت: چند روز پیش عراقیها آمدند و رد موتورت را دیدند.
پرسیدند: این چیست؟
گفتم: یک نفر از اینجا رد شد.
از آن روز به بعد هر روز که تو میآیی با این شاخه رد موتورت را پاک می کنم.
📚ص 95 کتاب«ملاقات در فکه» (زندگینامه شهید حسن باقری.نویسنده: حسن علامیان.نشر سوره مهر)
❤️تقدیم به این پیرزن مجاهد وگمنام صلواتی تقدیم کنیم.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
*در زمان ناصرالدین شاه قاجار پیرمردی کنار رودخانه ای آسیاب آبی داشت که با آسیاب کردن گندم روزگار خوبی را می گذراند*
*پیرمرد یک گاو ۸ گوسفند و ۴۰ درخت خرما و تعدادی مرغ داشت که درآن زمان وضع مالی خوبی بود*
*روزی دزدی سوار خر خود بود که چند شتر و چند کیسه طلا را دزدیده بود و برای فرار از دست سربازان شاه به کلبه پیرمرد رسید*
*دزد به پیرمرد گفت:*
*می خواهم از رودخانه گذر کنم و اگر تو برای من یک پل درست کنی یک کیسه طلا به تو می دهم*
*پیرمرد که چشمش به کیسه طلا افتاد به رویاهایش فکر کرد که با فروختن طلاها خانه بزرگی درشهر می خرد و ثروتمند زندگی می کند*
*برای همین قبول کرد*
*از فردای آن روز پیرمرد شروع به ساختن پل کرد*
*درختان خرمای خود را برید تا برای ساختن ستون های پل از آنها استفاده کند*
*روزها تا دیر وقت سخت کار می کرد و پیش خود می گفت دیگر به کلبه و آسیاب و حیوانات خود نیاز ندارم*
*پس هر روز حیوانات خود را می کشت و غذاهای خوب برای خود و دزد درست می کرد*
*حتی در ساختن پل از چوبهای کلبه و آسیاب خود استفاده می کرد*
*طوری که بعداز گذشت یک هفته ساختن پل ؛ دیگر نه کلبه ای برای خود جا گذاشت نه آسیابی*
*به دزدگفت پل تمام شد و تو می توانی از روی پل رد بشی*
*دزد به پیرمرد گفت من اول شترهای خود را از روی پل رد می کنم که از محکم بودن پل مطمئن بشوم و ببینم که به من و خرم که کیسه های طلا بار دارد آسیب نزند*
*پیرمرد که از محکم بودن پل مطمئن بود به دزد گفت تو بعد از گذشتن شترها خودت نیز از روی پل رد شو که خوب خاطر جمع بشوی و بعد کیسه طلا را به من بده!*
*دزد بلافاصله همین کار را کرد و به پیرمرد گفت وقتی با خرم از روی پل رد شدیم تو بیا آن طرف پل و کیسه طلا را ازمن بگیر*
*پیرمرد قبول کرد*
*و همانطور که دزد نقشه کشیده بود اتفاق افتاد*
*وقتی در آخر دزد با خر خود به آن طرف پل رسید پل را به آتش کشید و پیرمرد این سوی پل تنهای تنها ماند*
*وقتی سربازان پیرمرد را به جرم همکاری با دزد نزد شاه بردند ناصرالدین شاه از پیرمرد پرسید جریان را تعریف کن!*
*پیرمرد نگاهی به او کرد و گفت همه چی خوب پیش می رفت*
*فقط نمی دانم چرا وقتی خرش از پل گذشت*
*شدم تنهای تنهای تنها*
*ضرب المثل خرش از پل گذشت از همین جا شروع شد*
*برگرفته ازکتاب دزدان قاجار*
*نتیجه:*👇🏻
*توی زندگیت حواست باشه خر چه کسی رو از پل رد می کنی*
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam