هر ماشینی که می خواست وارد دربار شود رنگ آن باید مشکی می بود. و حتما یک سرنشین می داشت. او باید دم در ورودی از ماشین پیاده می شد و کلاهش را بر می داشت. لباس ملاقات می پوشید و وقتی وارد اتاق می شد می ایستاد تا اجازه نشستن بیابد. حتی وضع طوری بود که چند ساعت قبل به فرد آداب ملاقات را یاد می دادند.
اما حضرت امام سوار ماشین سفید رنگی شد و به درب کاخ که رسید گفت: «روح الله از طرف آیت الله العظمی بروجردی».
نگهبان گفت: «باید از ماشین پیاده شوید». امام گفت: «پس بر می گردم».
نگهبان هم بالاجبار درب را باز کرد. و ماشین تا دم در کاخ رفت.
با همان وضعیت و بدون تغییر لباس داخل شدند و روی صندلی شاه نشستند! شاه که وارد شد صندلی نبود و مجبور شد بایستد تا صندلی بیاورند.
به شاه گفت: «آیت الله بروجردی فرمودند که قاتلین بهائیان ابرقو باید آزاد شوند».
شاه گفت: «شاه مشروطه چنین کاری از دستش بر نمی آید». دوباره پیام آیت الله را تکرار کرده بلند می شوند و می روند.
هیبت امام شاه را گرفته بود و همان روز فرمان آزادی قاتلان بهائیان صادر شد.
منبع: حاشیه های مهمتر از متن، ص ۴۸ و ۴۹؛ به نقل از: خاطرات آیت الله مسعودی خمینی،
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
#امام-خمینی
کشاورزی نزد امیرکبیر به شکایت آمد که
توپخانه را از روی کِشت من بردند و کل
محصولم از بین رفت.
امیر ابتدا خسارات او را داد و بعد از توپچی
بازخواست کرد .توپچی گفت : شاه با سوار
زیاد رسید و تعجیل فرمود ، جاده هم تنگ
بود و من مجبور شدم توپها را از مسیر
کشت ببرم ، امیر با عصبانیت گفت :
تو بسیار غلط کردی مگر مال پدرت بود ؟
شاه اگر میخواهد لایق شاهی باشد نیم
ساعت صبر کند آنگاه بگذرد نه اینکه زرع
رعیّت را نابود و عموم ایرانیان را از زراعت
و عدالت ناامید سازد !! ...
آنگاه توپچی را سیاستی سخت نمود
که غیرت کشاورزان به آبادی املاک و
زمینشان شد.
کانال داستان بچههای مدرسه👇
@hamkalam
24.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ فیلم مستند کمیاب و زیبا
حتما تا آخر ببینید
«دیو چو بیرون رود فرشته درآید»
📺تصاویر تلویزیون ایران در روز ١١ و ١٢ بهمن🇮🇷
🎬تصاویر آماده شدن مردم و تمیز کردن خیابانها
#دهه_فجر #ورود_امام_خمینی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
هدایت شده از KHAMENEI.IR
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷 رهبر انقلاب: فتنه اخیر شبیه کودتا بود که سرکوب شد. ۱۴۰۴/۱۱/۱۲
🖥 Farsi.Khamenei.ir
💎ملانصرالدین برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد. در راستهی کفش فروشان انواع مختلفی از کفشها وجود داشت که او میتوانست هر کدام را که میخواهد انتخاب کند. فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی بیشتری برای تهیه کفش دلخواهش داشته باشد. ملا یکی یکی کفشها را امتحان کرد، اما هیچکدام را باب میلش نیافت. هر کدام را که میپوشید ایرادی بر آن وارد میکرد. بیش از ده جفت کفش دور و بر ملا چیده شده بود و فروشنده با صبر و حوصلهی هرچه تمام به کار خود ادامه میداد. ملا دیگر داشت از خریدن کفش ناامید میشد که ناگهان متوجهی یک جفت کفش زیبا شد!
آنها را پوشید. دید کفشها درست اندازهی پایش هستند. چند قدمی در مغازه راه رفت و احساس رضایت کرد. بالاخره تصمیم خود را گرفت. میدانست که باید این کفشها را بخرد. از فروشنده پرسید: قیمت این یک جفت کفش چقدر است؟ فروشنده جواب داد: این کفشها، قیمتی ندارند! ملا گفت: چه طور چنین چیزی ممکن است، مرا مسخره میکنی؟ فروشنده گفت: ابدا، این کفشها واقعا قیمتی ندارند، چون کفشهای خودت است که هنگام وارد شدن به مغازه به پا داشتی!
این داستان زندگی اکثر ما انسانهاست، همیشه نگاهمان به دنیای بیرون است. ایدهآلها و زیباییها را در دنیای بیرون جست و جو میکنیم. خوشبختی و آرامش را از دیگران میخواهیم. فکر میکنیم مرغ همسایه غاز است. خود کمبینی و اغلب خودنابینی باعث میشود که خویشتن را به حساب نیاورده و هیچ شأنی برای خود قائل نباشیم. ما چنان زندگی میکنیم که گویی همواره در انتظار چیز بهتری در آینده هستیم. در حالی که اغلب آرزو میکنیم ای کاش گذشته برگردد و بر آن که رفته حسرت میخوریم. پس تا امروز، دیروز نشده قدر لحظهٔ « حال » را بدانیم تا برای آینده جای حسرت باقی نگذاریم.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
در اواخر اقامت امام در نوفل لوشاتو مصادف بود با دی و بهمن ماه که پاریس هم به اوج سرمای خود می رسید بعلاوه اینکه برف و باران هم پیوسته می بارید. به همین دلیل برای اقامه نماز چادری برپا شده بود.
در ایران به پیشنهاد رحیمی فرمانده هوانیروز تصمیم به ترور امام گرفته بودند. این خبر بلافاصله به نوفل لوشاتو رسید. روز عجیبی بود بیشتر شبکه های خبری جهان در آنجا جمع شده بودند. نیروهای پلیس فرانسه نیز به خاطر حفظ پرستیژ سیاسی خود با تجمع در اقامتگاه می خواستند جلوی سوء قصد احتمالی را بگیرند، لذا برای امام پیغام فرستادند که امروز برای نماز جماعت و سخنرانی از خانه بیرون نیایند. اما امام اعلام کردند امروز با روزهای دیگر فرقی ندارد و من نماز را میان مردم به جماعت برگزار خواهم کرد.
ملاقات کنندگان فاصله خانه تا مصلا را با دست به هم دادن راهرویی ساختند تا امکان سوء قصد به حداقل برسد. امام از خانه بیرون آمد به اتفاق حاج احمد آقا در کمال خونسردی فاصله را پیمودند تا به چادر نماز رسیدند، وقتی امام برای اقامه نماز برخواست، تعدادی از نیروهای پلیس با لباس شخصی وارد چادر شدند - جالب است که در میان آنها یک پلیس زن وجود داشت که با روسری وارد اقامتگاه شده بود - امام به آنها اشاره کردند که از چادر بیرون بروند تا نماز اقامه شود. اصرار پلیس ها برای ماندن و حفاظت از جان امام به جایی نرسید و آنها از چادر بیرون رفتند.
خونسردی و مقاوم بودن امام حتی در برابر خطر سوء قصد که ناشی از اعتقادات و ایمان قوی او بود، امید پیروزی انقلاب را در دل همگان افزایش داد و نیز ایمان و اعتقادات مذهبی گروه زیادی را فزونی بخشید
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
مردی برای معلولان اطعام میکرد . خسیسی پسر خود را گفت ظرف بردار برویم. پسر گفت پدر تو معلول نیستی نه کوری نه چلاقی نه شلی... پدر گفت بیا کاریش میکنیم. چون در خانه رسیدند آن خسیس چشمان خود بست و خود را به کوری زد. ظرف خالی را دادند و ظرف پر طعام تحویل گرفتند. پسر صاحب خانه به پدرش گفت پدر گول خوردی آن مرد کور نبود چشمان خود بسته بود تا خود را معلول نشان دهد و غذا بگیرد.
صاحبخانه که مرد زرنگی بود گفت پسرم من هم دانستم که چشمانش بسته بود ولی به نظرم
کور واقعی او بود که برای رسیدن به ظرفی غذا، چشمانش را به این همه نعمتی که خدا به او داده بود بسته بود.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
13.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شوخی های پسرانه 😂😂😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
مردی به امام حسین (علیه السلام) گفت شریف ترین مردم کیست؟
امام فرمود آنکه پیش از آنکه اندرزش دهند، خود اندرز گیرد و پیش از آنکه بیدارش کنند بیدار شود.
مرد گفت گواهی می دهم که خوشبخت حقیقی، چنین کسی است.
منبع: محاضرات الأدبا، حسین بن محمد راغب اصفهانی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam