💎ملانصرالدین برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد. در راستهی کفش فروشان انواع مختلفی از کفشها وجود داشت که او میتوانست هر کدام را که میخواهد انتخاب کند. فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی بیشتری برای تهیه کفش دلخواهش داشته باشد. ملا یکی یکی کفشها را امتحان کرد، اما هیچکدام را باب میلش نیافت. هر کدام را که میپوشید ایرادی بر آن وارد میکرد. بیش از ده جفت کفش دور و بر ملا چیده شده بود و فروشنده با صبر و حوصلهی هرچه تمام به کار خود ادامه میداد. ملا دیگر داشت از خریدن کفش ناامید میشد که ناگهان متوجهی یک جفت کفش زیبا شد!
آنها را پوشید. دید کفشها درست اندازهی پایش هستند. چند قدمی در مغازه راه رفت و احساس رضایت کرد. بالاخره تصمیم خود را گرفت. میدانست که باید این کفشها را بخرد. از فروشنده پرسید: قیمت این یک جفت کفش چقدر است؟ فروشنده جواب داد: این کفشها، قیمتی ندارند! ملا گفت: چه طور چنین چیزی ممکن است، مرا مسخره میکنی؟ فروشنده گفت: ابدا، این کفشها واقعا قیمتی ندارند، چون کفشهای خودت است که هنگام وارد شدن به مغازه به پا داشتی!
این داستان زندگی اکثر ما انسانهاست، همیشه نگاهمان به دنیای بیرون است. ایدهآلها و زیباییها را در دنیای بیرون جست و جو میکنیم. خوشبختی و آرامش را از دیگران میخواهیم. فکر میکنیم مرغ همسایه غاز است. خود کمبینی و اغلب خودنابینی باعث میشود که خویشتن را به حساب نیاورده و هیچ شأنی برای خود قائل نباشیم. ما چنان زندگی میکنیم که گویی همواره در انتظار چیز بهتری در آینده هستیم. در حالی که اغلب آرزو میکنیم ای کاش گذشته برگردد و بر آن که رفته حسرت میخوریم. پس تا امروز، دیروز نشده قدر لحظهٔ « حال » را بدانیم تا برای آینده جای حسرت باقی نگذاریم.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
در اواخر اقامت امام در نوفل لوشاتو مصادف بود با دی و بهمن ماه که پاریس هم به اوج سرمای خود می رسید بعلاوه اینکه برف و باران هم پیوسته می بارید. به همین دلیل برای اقامه نماز چادری برپا شده بود.
در ایران به پیشنهاد رحیمی فرمانده هوانیروز تصمیم به ترور امام گرفته بودند. این خبر بلافاصله به نوفل لوشاتو رسید. روز عجیبی بود بیشتر شبکه های خبری جهان در آنجا جمع شده بودند. نیروهای پلیس فرانسه نیز به خاطر حفظ پرستیژ سیاسی خود با تجمع در اقامتگاه می خواستند جلوی سوء قصد احتمالی را بگیرند، لذا برای امام پیغام فرستادند که امروز برای نماز جماعت و سخنرانی از خانه بیرون نیایند. اما امام اعلام کردند امروز با روزهای دیگر فرقی ندارد و من نماز را میان مردم به جماعت برگزار خواهم کرد.
ملاقات کنندگان فاصله خانه تا مصلا را با دست به هم دادن راهرویی ساختند تا امکان سوء قصد به حداقل برسد. امام از خانه بیرون آمد به اتفاق حاج احمد آقا در کمال خونسردی فاصله را پیمودند تا به چادر نماز رسیدند، وقتی امام برای اقامه نماز برخواست، تعدادی از نیروهای پلیس با لباس شخصی وارد چادر شدند - جالب است که در میان آنها یک پلیس زن وجود داشت که با روسری وارد اقامتگاه شده بود - امام به آنها اشاره کردند که از چادر بیرون بروند تا نماز اقامه شود. اصرار پلیس ها برای ماندن و حفاظت از جان امام به جایی نرسید و آنها از چادر بیرون رفتند.
خونسردی و مقاوم بودن امام حتی در برابر خطر سوء قصد که ناشی از اعتقادات و ایمان قوی او بود، امید پیروزی انقلاب را در دل همگان افزایش داد و نیز ایمان و اعتقادات مذهبی گروه زیادی را فزونی بخشید
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
مردی برای معلولان اطعام میکرد . خسیسی پسر خود را گفت ظرف بردار برویم. پسر گفت پدر تو معلول نیستی نه کوری نه چلاقی نه شلی... پدر گفت بیا کاریش میکنیم. چون در خانه رسیدند آن خسیس چشمان خود بست و خود را به کوری زد. ظرف خالی را دادند و ظرف پر طعام تحویل گرفتند. پسر صاحب خانه به پدرش گفت پدر گول خوردی آن مرد کور نبود چشمان خود بسته بود تا خود را معلول نشان دهد و غذا بگیرد.
صاحبخانه که مرد زرنگی بود گفت پسرم من هم دانستم که چشمانش بسته بود ولی به نظرم
کور واقعی او بود که برای رسیدن به ظرفی غذا، چشمانش را به این همه نعمتی که خدا به او داده بود بسته بود.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
13.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شوخی های پسرانه 😂😂😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
مردی به امام حسین (علیه السلام) گفت شریف ترین مردم کیست؟
امام فرمود آنکه پیش از آنکه اندرزش دهند، خود اندرز گیرد و پیش از آنکه بیدارش کنند بیدار شود.
مرد گفت گواهی می دهم که خوشبخت حقیقی، چنین کسی است.
منبع: محاضرات الأدبا، حسین بن محمد راغب اصفهانی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
مردى از كنار لقمان گذشت، در حالى كه مردم پيش او ايستاده بودند.
به او گفت آيا تو برده بنى فلان نيستى؟
گفت چرا.
گفت همانى كه در فلان و فلان كوه چوپانى مى كردى؟
گفت آرى.
گفت چه چيزى تو را به اينجا رساند كه من مى بينم؟
جواب داد راستگويى و خاموشى در برابر چيزهايى كه به من ربطى نداشتند.
📚 منابع:
۱. الدر المنثور، جلد ۶، صفحه ۵۱۲
۲. الصمت و آداب اللسان، صفحه ۲۹۶
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
فردی مقیم لندن بود،تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود وکرایه را می پردازد.راننده بقیه پول را که بر می گرداند،بیست پنس اضافه تر می دهد!می گفت:چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخرسر برخودم پیروز شدم وبیست پنس را پس دادم وگفتم آقا این را زیاد دادی...گذشت وبه مقصد رسیدیم. موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد وگفت:آقا از شما ممنونم.پرسیدم بابت چی؟گفت:می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان ومسلمان شوم، اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید، خواستم شما را امتحان کنم.با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید،بیایم.فردا خدمت می رسیم ! تعریف می کرد:تمام وجودم دگرگون شد.حالی شبیه غش به من دست داد. من مشغول خودم بودم، درحالی که داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم!!
⛔گاهی اوقات بعضی از افراد کوچک ترین کارهای ما را می بینند و درباره آنها قضاوت می کنند پس مراقب اعمالمان باشیم...
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
مائو تسه، معمار و رهبر چين، يكي از سرسختهاي تاريخ بشريت بود.در سال ١٩٥٨، سياست "يك گام بزرگ به جلو" را اعلام كرد.در بخش كشاورزي، در نطقي آتشين گنجشكها را بزرگترين دشمن محصولات كشاورزي اعلام و جنگي تمام عيار عليه گنجشكها شروع شد.
لانههای گنجشکها ویران و تخمهایشان شکسته شد و جوجههایشان را کشتند.
عاقبت در سراسر چین گنجشکها به مرز انقراض رسیدند.
بزرگترين شكست مائو دقيقا زماني رخ داد كه فكر ميكرد پيروز شد. ناگهان جمعيت ملخها به طرز عجیبی زياد شدند و به مزارع حمله كردند و اولين چيني به دليل گرسنگي مُرد.
اگر چه مائو به خود آمد، اما لجبازانه ميگفت چين به عقب بازگشت نخواهند گشت.
باور كردني نیست که ٤٣ ميليون چيني در اثر گرسنگي كشته شدند تا مائو دست از لجبازي خود برداشت.
چین بزرگترين وارد کننده گنجشك از شوروی شد تا تعادل را بازگردانند.
شكست مائو درسهاي بزرگي دارد:
١- تصميم های غلط را باید اصلاح کرد
٢- تعلل در اصلاح اشتباه هزينه هاي بعدي را بيشتر مي کند.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
. @hamkalam
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥😎دوربین مخفی🎥😎
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam