eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.2هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
912 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای بابا😂😂 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حضرت جواد الائمه عليه السلام فرمودند: به دل آهنگ خدا داشتن برتر است تا خسته كردن جوارح به عبادت. 📚بحار الأنوار، جلد ۷۸، صفحه‌ی ۳۶۴
ﻫﻔﺪﻩ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﻗﺎﯾﻢ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﭘﺪﺭﻡ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﺍﻣﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺗﺮﺳﺎﻧﺪﻣﺶ، ﺑﻬﺶ ﺧﻨﺪﯾﺪﻡ . ﺍﻭ ﻫﻢ ﺧﻨﺪﯾﺪ. ﺩﺭ آﻥ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ﺳﯿﮕﺎﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﺣﻤﺎﻡ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻡ ﺍﻥ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺣﻤﺎﻡ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﮑﺸﻢ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪﻧﻢ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭼﻬﺎﺭ ﻧﺦ ! ﻧﺦ آﺧﺮ ﺭﺍ ﮐﻪ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻫﺎﺭﺍ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﭘﺪﺭ ﺩﺭ ﭼﺎﻩ ﺣﻤﺎﻡ ﻓﺮﻭ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺩﺭ ﺣﻤﺎﻡ ﮐﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﻣﺪﻡ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺣﻤﺎﻡ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩﻩﺍﺳﺖ آﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﻣﺮﺍ ﺑﺘﺮﺳﺎﻧﺪ ﺑﻐﻠﺶ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻮﺳﯿﺪﻣﺵ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻧﮑﺸﯿﺪﻡ .. 👤 ﮔﺎﻧﺪﯼ ﺭﻫﺒﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﻫﻨﺪﻭﺳﺘﺎﻥ کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
چنگیزخان نتوانست بخارا را تسخیر کند، نامه ای نوشت که هرکس با ما باشد در امان است! اهل بخارا دو گروه شدند، یک گروه مقاومت کردند و گروه دیگر با او همراه شدند. چنگیزخان به آن ها نوشت: با همشهریان مخالف بجنگید، و هر چه غنیمت به‌دست آوردید، از آن شما باشد و حاکمیت شهر را نیز. ایشان پذیرفتند و آتش جنگ بین این دو گروه مسلمان شعله‌ور شد... و در نهایت، گروه مزدوران چنگیز خان پیروز شدند. اما شکست بزرگ آن بود که او دستور داد گروه پیروز خلع سلاح و سربریده شوند! چنگیز گفته‌ی مشهورش را گفت: اگر اینان وفا می‌داشتند، به خاطر ما بیگانگان به برادرانشان خیانت نمی‌کردند! *این عاقبت خود فروشان است* 📚الكامل في التاريخ 👤عزالدین بن اثیر کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
شیوانا از راهی می‌گذشت. خسته شد و به درختی تکیه داد. چند دقیقه بعد جوانی سراسیمه به نزدیک درخت رسید و جسمی را که داخل پارچه‌ای پوشانده بود زیر یک سنگ مخفی کرد. به محض این‌که جوان کارش را تمام کرد نگاهش را به سمت درخت چرخاند و شیوانا را دید که به او می‌نگرد! جوان شرم زده سرش را پائین انداخت و از شیوانا دور شد. روز بعد عده‌ای از مردم دهکده آن جوان را طناب بسته نزد شیوانا آوردند و از او خواستند تا برای آن جوان مجازاتی مشخص کند. شیوانا سری تکان داد و از جمعیت پرسید: ”جرم این جوان چیست!؟“ یکی از جمع پاسخ داد: ”این جوان دیروز به درون معبد قدیمی دهکده رفته و ظرف گران‌قیمتی را که آنجا بود ربوده و فرار کرده است!“ شیوانا پرسید: ”از کجا می‌دانید که کار این جوان بوده است!؟“ همان شخص پاسخ داد: ”دقیقاً مطمئن نیستیم. اتفاقاً وقتی ظرف به سرقت رفته کسی در معبد نبوده است. ما براساس حدس و گمان فکر می‌کنیم کار او بوده است. البته او خودش می‌گوید که از ظرف گران‌قیمت خبری ندارد و ما هم هر جائی‌که گمان می‌کردیم را گشتیم ولی ظرف را ندیدیم!“ شیوانا با عصبانیت گفت: ”شما براساس حدس و گمان شخص محترمی را متهم کرده‌اید. زود این جوان را رها کنید و وقتی شواهدی محکم‌تر داشتید سراغ من بیائید!“ جمعیت، جوان را رها کردند و پراکنده شدند. ساعتی بعد جوان در خلوت نزد شیوانا آمد و شرمزده و خجل سرش را پائین انداخت و آهسته گفت: ”استاد! شما خودتان دیدید که من ظرف را کجا پنهان کردم؟ پس چرا مرا لو ندادید!؟“ شیوانا آهی عمیق کشید و گفت: ”به‌جزء من چشمان خالق هستی هم نظاره‌گر اعمال تو بود. وقتی خالق کائنات آبروی تو را نگه داشت و اجازه نداد که کسی نظاره‌گر اعمال تو باشد، چرا من که چشمانم از اوست پرده‌پوشی نکنم!؟“ جوان خجل و سرافکنده از حضور شیوانا بیرون رفت. روز بعد دوباره جمعیت آن جوان را نزد شیوانا آوردند و گفتند: ”ظرف گران‌قیمت شب گذشته به‌طرز عجیبی به معبد بازگردانده شده است و هیچ‌کس ندیده که چه کسی این کار را انجام داده است. برای همین ما به این نتیجه رسیده‌ایم که این جوان بی‌گناه بوده و ما بی‌جهت او را متهم کرده‌ایم. به‌همین خاطر نزد شما آمده‌ایم تا از او بخواهید ما را ببخشد!“ شیوانا تبسمی کرد و گفت: ”این جوان حتماً شما را می‌بخشد بروید و به‌کار خود برسید!“ وقتی جمعیت پراکنده شدند. شیوانا آهسته نزدیک جوان رفت و گفت: ”همان کسی که چشمان بقیه را کور کرد و آبرویت را حفظ نمود، اگر اراده کند می‌تواند پرده‌ها را براندازد و اسرار پنهان تو را برملا سازد و در یک چشم به‌هم زدن تو را رسوا کند. قدر این حامی بزرگ را بدان و همیشه سعی کن کاری کنی که او خودش پوشاننده عیب‌های تو باشد!“ کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😎🎥دوربین مخفی🎥😎 رفت تو فکر 😂😂 ‌کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸🔹📹کنار نهر عظیم و خنکی نشسته‌ایم… 🔹تعابیر شنیدنی حاج قاسم سلیمانی در مورد رهبر معظم انقلاب @markazi_iribnews
امیرالمومنین علی علیه السلام: آدمی با نیّت نیکو و اخلاق خوش به تمام آنچه در جستجوی آن است، از زندگی خوش و امنیّت محیط و فراخی روزی، دست می‌یابد. 📚 غرر الحکم: 10141.
🔺عکسی فراموش ناشدنی از پشت بام سفارت امریکا در ویتنام 🔹بعد از شکست امریکا از مبارزان ویتنامی و فرار آمریکائی که در ویتنام شکست خورده بودند ، علاوه بر خود آمریکایی ها که تحت تعقیب ویتنامی ها سراسیمه در حال فرار بودند ، جاسوسان و وطن فروشان ویتنامی هم که می دیدند که دیگر جایی برای ماندن در کشور خودشان نیست بهمراه آمریکائی ها به سفارت آمریکا پناهنده شدند ، هلیکوپتر آمد و بالای بام سفارت آمریکا نشست. 🔹وقتی آخرین آمریکایی از نردبان بالا رفت هنوز اولین وطن فروش ویتنامی پایش را روی بام نگذاشته بود که آمریکائی ها نردبان را هل دادند تا این خیانتکارها به دست مردم خودشان تکه پاره شوند. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🖌 آیا می‌دانستید که: دانه‌های میوه «به» کوچک و مانند قطره می‌مانند و رنگ قهوه‌ای دارد. اگر این دانه‌ها را به مدت نیم ساعت در آب جوش خیس کنید دارای غشاء ژله‌ای مانند می‌شوند که بی‌شک یکی از بهترین شربت‌های سینه برای درمان گلو درد و به خصوص آرام کننده‌های سرفه است. از خواص بی‌نطیر دانه «به» می‌توان به بهبود سرفه، تب بر، تقویت قلب، تسکین گلو درد، روشنی پوست و درمان خشکی دهان و زبان اشاره کرد. هم چنین می‌تواند بدن را تقویت کند و معده را پاک سازی کند. ------------------------- کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam -------------------------
مسافر تاکسى آهسته روى شونه‌ى راننده زد. چون ميخواست ازش يه سوال بپرسه. راننده داد زد، کنترل ماشين رو از دست داد، نزديک بود که بزنه به يه اتوبوس، از جدول کنار خيابون رفت بالا، نزديک بود که چپ کنه، اما کنار يه مغازه توى پياده رو، متوقف شد. براى چندين ثانيه، هيچ حرفى بين راننده و مسافر رد و بدل نشد. تا اين که راننده رو به مسافر کرد و گفت: هى مرد! ديگه هيچ وقت، اين کار رو تکرار نکن، من رو تا سر حد مرگ ترسوندى! مسافر عذرخواهى کرد و گفت: من نمي دونستم که يه ضربه‌ى کوچولو،آنقدر تو رو مي ترسونه. راننده جواب داد: واقعآ تقصير تو نيست، امروز اولين روزيه که به عنوان يه راننده‌ى تاکسى، دارم کار مي كنم‌، آخه من ۲۵ سال، راننده‌ ماشين نعش کش بودم… گاه آنچنان به تکرارهاى زندگى عادت مي کنيم که فراموش مي کنيم جور ديگر هم مي توان بود کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam