eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.2هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
912 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
شیوانا از راهی می‌گذشت. خسته شد و به درختی تکیه داد. چند دقیقه بعد جوانی سراسیمه به نزدیک درخت رسید و جسمی را که داخل پارچه‌ای پوشانده بود زیر یک سنگ مخفی کرد. به محض این‌که جوان کارش را تمام کرد نگاهش را به سمت درخت چرخاند و شیوانا را دید که به او می‌نگرد! جوان شرم زده سرش را پائین انداخت و از شیوانا دور شد. روز بعد عده‌ای از مردم دهکده آن جوان را طناب بسته نزد شیوانا آوردند و از او خواستند تا برای آن جوان مجازاتی مشخص کند. شیوانا سری تکان داد و از جمعیت پرسید: ”جرم این جوان چیست!؟“ یکی از جمع پاسخ داد: ”این جوان دیروز به درون معبد قدیمی دهکده رفته و ظرف گران‌قیمتی را که آنجا بود ربوده و فرار کرده است!“ شیوانا پرسید: ”از کجا می‌دانید که کار این جوان بوده است!؟“ همان شخص پاسخ داد: ”دقیقاً مطمئن نیستیم. اتفاقاً وقتی ظرف به سرقت رفته کسی در معبد نبوده است. ما براساس حدس و گمان فکر می‌کنیم کار او بوده است. البته او خودش می‌گوید که از ظرف گران‌قیمت خبری ندارد و ما هم هر جائی‌که گمان می‌کردیم را گشتیم ولی ظرف را ندیدیم!“ شیوانا با عصبانیت گفت: ”شما براساس حدس و گمان شخص محترمی را متهم کرده‌اید. زود این جوان را رها کنید و وقتی شواهدی محکم‌تر داشتید سراغ من بیائید!“ جمعیت، جوان را رها کردند و پراکنده شدند. ساعتی بعد جوان در خلوت نزد شیوانا آمد و شرمزده و خجل سرش را پائین انداخت و آهسته گفت: ”استاد! شما خودتان دیدید که من ظرف را کجا پنهان کردم؟ پس چرا مرا لو ندادید!؟“ شیوانا آهی عمیق کشید و گفت: ”به‌جزء من چشمان خالق هستی هم نظاره‌گر اعمال تو بود. وقتی خالق کائنات آبروی تو را نگه داشت و اجازه نداد که کسی نظاره‌گر اعمال تو باشد، چرا من که چشمانم از اوست پرده‌پوشی نکنم!؟“ جوان خجل و سرافکنده از حضور شیوانا بیرون رفت. روز بعد دوباره جمعیت آن جوان را نزد شیوانا آوردند و گفتند: ”ظرف گران‌قیمت شب گذشته به‌طرز عجیبی به معبد بازگردانده شده است و هیچ‌کس ندیده که چه کسی این کار را انجام داده است. برای همین ما به این نتیجه رسیده‌ایم که این جوان بی‌گناه بوده و ما بی‌جهت او را متهم کرده‌ایم. به‌همین خاطر نزد شما آمده‌ایم تا از او بخواهید ما را ببخشد!“ شیوانا تبسمی کرد و گفت: ”این جوان حتماً شما را می‌بخشد بروید و به‌کار خود برسید!“ وقتی جمعیت پراکنده شدند. شیوانا آهسته نزدیک جوان رفت و گفت: ”همان کسی که چشمان بقیه را کور کرد و آبرویت را حفظ نمود، اگر اراده کند می‌تواند پرده‌ها را براندازد و اسرار پنهان تو را برملا سازد و در یک چشم به‌هم زدن تو را رسوا کند. قدر این حامی بزرگ را بدان و همیشه سعی کن کاری کنی که او خودش پوشاننده عیب‌های تو باشد!“ کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😎🎥دوربین مخفی🎥😎 رفت تو فکر 😂😂 ‌کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸🔹📹کنار نهر عظیم و خنکی نشسته‌ایم… 🔹تعابیر شنیدنی حاج قاسم سلیمانی در مورد رهبر معظم انقلاب @markazi_iribnews
امیرالمومنین علی علیه السلام: آدمی با نیّت نیکو و اخلاق خوش به تمام آنچه در جستجوی آن است، از زندگی خوش و امنیّت محیط و فراخی روزی، دست می‌یابد. 📚 غرر الحکم: 10141.
🔺عکسی فراموش ناشدنی از پشت بام سفارت امریکا در ویتنام 🔹بعد از شکست امریکا از مبارزان ویتنامی و فرار آمریکائی که در ویتنام شکست خورده بودند ، علاوه بر خود آمریکایی ها که تحت تعقیب ویتنامی ها سراسیمه در حال فرار بودند ، جاسوسان و وطن فروشان ویتنامی هم که می دیدند که دیگر جایی برای ماندن در کشور خودشان نیست بهمراه آمریکائی ها به سفارت آمریکا پناهنده شدند ، هلیکوپتر آمد و بالای بام سفارت آمریکا نشست. 🔹وقتی آخرین آمریکایی از نردبان بالا رفت هنوز اولین وطن فروش ویتنامی پایش را روی بام نگذاشته بود که آمریکائی ها نردبان را هل دادند تا این خیانتکارها به دست مردم خودشان تکه پاره شوند. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🖌 آیا می‌دانستید که: دانه‌های میوه «به» کوچک و مانند قطره می‌مانند و رنگ قهوه‌ای دارد. اگر این دانه‌ها را به مدت نیم ساعت در آب جوش خیس کنید دارای غشاء ژله‌ای مانند می‌شوند که بی‌شک یکی از بهترین شربت‌های سینه برای درمان گلو درد و به خصوص آرام کننده‌های سرفه است. از خواص بی‌نطیر دانه «به» می‌توان به بهبود سرفه، تب بر، تقویت قلب، تسکین گلو درد، روشنی پوست و درمان خشکی دهان و زبان اشاره کرد. هم چنین می‌تواند بدن را تقویت کند و معده را پاک سازی کند. ------------------------- کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam -------------------------
مسافر تاکسى آهسته روى شونه‌ى راننده زد. چون ميخواست ازش يه سوال بپرسه. راننده داد زد، کنترل ماشين رو از دست داد، نزديک بود که بزنه به يه اتوبوس، از جدول کنار خيابون رفت بالا، نزديک بود که چپ کنه، اما کنار يه مغازه توى پياده رو، متوقف شد. براى چندين ثانيه، هيچ حرفى بين راننده و مسافر رد و بدل نشد. تا اين که راننده رو به مسافر کرد و گفت: هى مرد! ديگه هيچ وقت، اين کار رو تکرار نکن، من رو تا سر حد مرگ ترسوندى! مسافر عذرخواهى کرد و گفت: من نمي دونستم که يه ضربه‌ى کوچولو،آنقدر تو رو مي ترسونه. راننده جواب داد: واقعآ تقصير تو نيست، امروز اولين روزيه که به عنوان يه راننده‌ى تاکسى، دارم کار مي كنم‌، آخه من ۲۵ سال، راننده‌ ماشين نعش کش بودم… گاه آنچنان به تکرارهاى زندگى عادت مي کنيم که فراموش مي کنيم جور ديگر هم مي توان بود کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بزرگترین شیرجه قرن 😂 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴ایران قهرمان جام ملت‌های فوتسال آسیا شد 🔹تیم ملی فوتسال ایران با شکست اندونزی در ضربات پنالتی، قهرمان جام ملت‌های فوتسال آسیا شد.
حضرت امام مهدى عليه السّلام فرمودند:هر يک از شما بايد كارى كند كه با آن به محبّت ما نزديک شود. 📚بحارالانوار، جلد ۵۳، صفحه‌ ۱۷۶
قطره‌های طلایی پدربزرگ شرح: رضا، پسر نوجوانی بود که عادت داشت موقع مسواک زدن، شیر آب را مدام باز بگذارد و دوش‌های طولانی بگیرد. پدربزرگش یک روز او را به باغچه کوچک پشتبام برد. یک گلدان گوجه‌فرنگی و یک کوزه سفالی قدیمی آنجا بود. پدربزرگ گفت: "ببین رضا، این گوجه‌ها را هر روز با آب همین کوزه آب می‌دهم. آب آن، همان آبی است که تو موقع وضو گرفتن، در کاسه وضو جمع می‌کنم و هدر نمی‌رود." رضا با تعجب نگاه کرد. پدربزرگ ادامه داد: "در جوانی ما، آب قنات بود که یک روز در میان می‌آمد. مادرم با یک خمیر آب، هم آش می‌پخت، هم ظرف می‌شست و آخرش هم پای درختان باغچه می‌ریخت. آب، همیشه طلا بود، نه اینکه از دل دیوار بیاید و برود." از آن روز، رضا نگاهش تغییر کرد. او یک سطل در حمام گذاشت تا آب سرد اول دوش را جمع کند برای آبیاری گلها. ماشین لباسشویی را فقط پر از لباس روشن می‌کرد و با خانواده صحبت کرد تا "آب خاکستری" (آب شستشوی میوه و سبزی) را برای باغچه استفاده کنند. حالا هر گوجه قرمزی که از باغچه می‌چید، برایش داستان ارزش هر قطره آب را یادآوری می‌کرد. @hamkalam
مي گويند، اگر كسي‌ چهل‌روز پشت‌ سر هم‌ جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند، حضرت‌ خضر به‌ ديدنش‌ مي‌آيد و آرزوهايش‌ را برآورده‌ مي‌كند. سي‌ و نه‌ روز بود كه‌ مرد بيچاره‌ هر روز صبح‌ خيلي‌ زود از خواب‌ بيدار مي‌شد و جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ مي‌پاشيد و جارو مي‌كرد. او‌ از فقر و تنگدستي‌ رنج‌ مي‌كشيد. به‌ خودش‌ گفته‌ بود: .اگر خضر را ببينم، به‌ او مي‌گويم‌ كه‌ دلم‌ مي‌خواهد ثروتمند بشوم. مطمئن‌ هستم‌ كه‌ تمام‌ بدبختي‌ها و گرفتاري‌هايم‌ از فقر و بي‌پولي‌ است. روز چهلم‌ فرارسيد. هنوز هوا تاريك‌ و روشن‌ بود كه‌ مشغول‌ جارو كردن‌ شد. كمي‌ بعد متوجه‌ شد مقداري‌ خاروخاشاك‌ آن‌طرف‌تر ريخته‌ شده‌ است. با خودش‌ گفت: .با اين‌كه‌ آن‌ آشغال‌ها جلو در خانه‌ من‌ نيست، بهتر آنجا را هم‌ تميز كنم. هرچه‌ باشد امروز روز ملاقات‌ من‌ با حضرت‌ خضر است، نبايد جاهاي‌ ديگر هم‌ كثيف‌ باشد.. مرد بيچاره‌ با اين‌ فكر آب‌ و جارو كردن‌ را رها كرد و داخل‌ خانه‌ شد تا بيلي‌ بياورد و آشغال‌ها را بردارد. وقتي‌ بيل‌ به‌دست‌ برمي‌گشت، همه‌اش‌ به‌ فكر ملاقات‌ با خضر بود با اين‌ فكرها مشغول‌ جمع‌ كردن‌ آشغال‌ها شد. ناگهان‌ صداي‌ پايي‌ شنيد. سربلند كرد و ديد پيرمردي‌ به‌ او نزديك‌ مي‌شود. پيرمرد جلوتر كه‌ آمد سلام‌ كرد. مرد جواب‌ سلامش‌ را داد. پيرمرد پرسيد: .صبح‌ به‌ اين‌ زودي‌ اينجا چه‌ مي‌كني؟. مرد جواب‌ داد: .دارم‌ جلو خانه‌ام‌ را آب‌ و جارو مي‌كنم. آخر شنيده‌ام‌ كه‌ اگر كسي‌ چهل‌ روز تمام‌ جلو خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو كند، حضرت‌ خضر را مي‌بيند.. پيرمرد گفت: .حالا براي‌ چي‌ مي‌خواهي‌ خضر را ببيني؟. مرد گفت: .آرزويي‌ دارم‌ كه‌ مي‌خواهم‌ به‌ او بگويم.. پيرمرد گفت: .چه‌ آرزويي‌ داري؟ فكر كن‌ من‌ خضر هستم، آرزويت‌ را به‌ من‌ بگو.. مرد نگاهي‌ به‌ پيرمرد انداخت‌ و گفت: .برو پدرجان! برو مزاحم‌ كارم‌ نشو.. پيرمرد اصرار گرد: .حالا فكر كن‌ كه‌ من‌ خضر باشم. هر آرزويي‌ داري‌ بگو.. مرد گفت: .تو كه‌ خضر نيستي. خضر مي‌تواند هر كاري‌ را كه‌ از او بخواهي‌ انجام‌ بدهد.. پيرمرد گفت: .گفتم‌ كه، فكر كن‌ من‌ خضر باشم‌ هر كاري‌ را كه‌ مي‌خواهي‌ به‌ من‌ بگو شايد بتوانم‌ برايت‌ انجام‌ بدهم.. مرد كه‌ حال‌ و حوصله‌ي‌ جروبحث‌ كردن‌ نداشت، رو به‌ پيرمرد كرد و گفت: .اگر تو راست‌ مي‌گويي‌ و حضرت‌ خضر هستي، اين‌ بيلم‌ را پارو كن‌ ببينم.. پيرمرد نگاهي‌ به‌ آسمان‌ كرد. چيزي‌ زيرلب‌ خواند و بعد نگاهي‌ به‌ بيل‌ مرد بيچاره‌ انداخت. در يك‌ چشم‌ به‌هم‌ زدن‌ بيل‌ مرد بيچاره‌ پارو شد. مرد كه‌ به‌ بيل‌ پارو شده‌اش‌ خيره‌ شده‌ بود، تازه‌ فهميد كه‌ پيرمرد رهگذر حضرت‌ خضر بوده‌ است. چند لحظه‌اي‌ كه‌ گذشت‌ سر برداشت‌ تا با خضر سلام‌ و احوالپرسي‌ كند و آرزوي‌ اصلي‌اش‌ را به‌ او بگويد، اما از او خبري‌ نبود. مرد بيچاره‌ فهميد كه‌ زحماتش‌ هدر رفته‌ است. به‌ پارو نگاه‌ كرد و ديد كه‌ جز در فصل‌ زمستان‌ به‌درد نمي‌خورد در حالي‌ كه‌ از بيلش‌ در تمام‌ فصل‌ها مي‌توانست‌ استفاده‌ كند. از آن‌ به‌بعد به‌ آدم‌ ساده‌لوحي‌ كه‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ هدفي‌ تلاش‌ كند، اما در آخرين‌ لحظه‌ به‌ دليل‌ ناداني‌ و سادگي‌ موفقيت‌ و موقعيتش‌ را از دست‌ بدهد، مي‌گويند بيلش‌ را پارو كرده‌ است. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam