🔺عکسی فراموش ناشدنی از پشت بام سفارت امریکا در ویتنام
🔹بعد از شکست امریکا از مبارزان ویتنامی و فرار آمریکائی که در ویتنام شکست خورده بودند ، علاوه بر خود آمریکایی ها که تحت تعقیب ویتنامی ها سراسیمه در حال فرار بودند ، جاسوسان و وطن فروشان ویتنامی هم که می دیدند که دیگر جایی برای ماندن در کشور خودشان نیست بهمراه آمریکائی ها به سفارت آمریکا پناهنده شدند ، هلیکوپتر آمد و بالای بام سفارت آمریکا نشست.
🔹وقتی آخرین آمریکایی از نردبان بالا رفت هنوز اولین وطن فروش ویتنامی پایش را روی بام نگذاشته بود که آمریکائی ها نردبان را هل دادند تا این خیانتکارها به دست مردم خودشان تکه پاره شوند.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🖌 آیا میدانستید که:
دانههای میوه «به» کوچک و مانند قطره میمانند و رنگ قهوهای دارد. اگر این دانهها را به مدت نیم ساعت در آب جوش خیس کنید دارای غشاء ژلهای مانند میشوند که بیشک یکی از بهترین شربتهای سینه برای درمان گلو درد و به خصوص آرام کنندههای سرفه است. از خواص بینطیر دانه «به» میتوان به بهبود سرفه، تب بر، تقویت قلب، تسکین گلو درد، روشنی پوست و درمان خشکی دهان و زبان اشاره کرد. هم چنین میتواند بدن را تقویت کند و معده را پاک سازی کند.
-------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
-------------------------
#دانستنی
مسافر تاکسى آهسته روى شونهى راننده زد.
چون ميخواست ازش يه سوال بپرسه.
راننده داد زد، کنترل ماشين رو از دست داد، نزديک بود که بزنه به يه اتوبوس، از جدول کنار خيابون رفت بالا، نزديک بود که چپ کنه، اما کنار يه مغازه توى پياده رو، متوقف شد.
براى چندين ثانيه، هيچ حرفى بين راننده و مسافر رد و بدل نشد.
تا اين که راننده رو به مسافر کرد و گفت:
هى مرد! ديگه هيچ وقت، اين کار رو تکرار نکن، من رو تا سر حد مرگ ترسوندى!
مسافر عذرخواهى کرد و گفت: من نمي دونستم که يه ضربهى کوچولو،آنقدر تو رو مي ترسونه.
راننده جواب داد: واقعآ تقصير تو نيست، امروز اولين روزيه که به عنوان يه رانندهى تاکسى، دارم کار مي كنم،
آخه من ۲۵ سال، راننده ماشين نعش کش بودم…
گاه آنچنان به تکرارهاى زندگى عادت مي کنيم
که فراموش مي کنيم جور ديگر هم مي توان بود
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بزرگترین شیرجه قرن 😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴ایران قهرمان جام ملتهای فوتسال آسیا شد
🔹تیم ملی فوتسال ایران با شکست اندونزی در ضربات پنالتی، قهرمان جام ملتهای فوتسال آسیا شد.
قطرههای طلایی پدربزرگ
شرح: رضا، پسر نوجوانی بود که عادت داشت موقع مسواک زدن، شیر آب را مدام باز بگذارد و دوشهای طولانی بگیرد. پدربزرگش یک روز او را به باغچه کوچک پشتبام برد. یک گلدان گوجهفرنگی و یک کوزه سفالی قدیمی آنجا بود.
پدربزرگ گفت: "ببین رضا، این گوجهها را هر روز با آب همین کوزه آب میدهم. آب آن، همان آبی است که تو موقع وضو گرفتن، در کاسه وضو جمع میکنم و هدر نمیرود."
رضا با تعجب نگاه کرد. پدربزرگ ادامه داد: "در جوانی ما، آب قنات بود که یک روز در میان میآمد. مادرم با یک خمیر آب، هم آش میپخت، هم ظرف میشست و آخرش هم پای درختان باغچه میریخت. آب، همیشه طلا بود، نه اینکه از دل دیوار بیاید و برود."
از آن روز، رضا نگاهش تغییر کرد. او یک سطل در حمام گذاشت تا آب سرد اول دوش را جمع کند برای آبیاری گلها. ماشین لباسشویی را فقط پر از لباس روشن میکرد و با خانواده صحبت کرد تا "آب خاکستری" (آب شستشوی میوه و سبزی) را برای باغچه استفاده کنند. حالا هر گوجه قرمزی که از باغچه میچید، برایش داستان ارزش هر قطره آب را یادآوری میکرد.
#آب
#کانال_داستان_بچههای_مدرسه
@hamkalam
مي گويند، اگر كسي چهلروز پشت سر هم جلو در خانهاش را آب و جارو كند، حضرت خضر به ديدنش ميآيد و آرزوهايش را برآورده ميكند.
سي و نه روز بود كه مرد بيچاره هر روز صبح خيلي زود از خواب بيدار ميشد و جلو در خانهاش را آب ميپاشيد و جارو ميكرد. او از فقر و تنگدستي رنج ميكشيد. به خودش گفته بود: .اگر خضر را ببينم، به او ميگويم كه دلم ميخواهد ثروتمند بشوم. مطمئن هستم كه تمام بدبختيها و گرفتاريهايم از فقر و بيپولي است.
روز چهلم فرارسيد. هنوز هوا تاريك و روشن بود كه مشغول جارو كردن شد.
كمي بعد متوجه شد مقداري خاروخاشاك آنطرفتر ريخته شده است. با خودش گفت: .با اينكه آن آشغالها جلو در خانه من نيست، بهتر آنجا را هم تميز كنم. هرچه باشد امروز روز ملاقات من با حضرت خضر است، نبايد جاهاي ديگر هم كثيف باشد..
مرد بيچاره با اين فكر آب و جارو كردن را رها كرد و داخل خانه شد تا بيلي بياورد و آشغالها را بردارد. وقتي بيل بهدست برميگشت، همهاش به فكر ملاقات با خضر بود با اين فكرها مشغول جمع كردن آشغالها شد.
ناگهان صداي پايي شنيد. سربلند كرد و ديد پيرمردي به او نزديك ميشود. پيرمرد جلوتر كه آمد سلام كرد.
مرد جواب سلامش را داد.
پيرمرد پرسيد: .صبح به اين زودي اينجا چه ميكني؟.
مرد جواب داد: .دارم جلو خانهام را آب و جارو ميكنم. آخر شنيدهام كه اگر كسي چهل روز تمام جلو خانهاش را آب و جارو كند، حضرت خضر را ميبيند..
پيرمرد گفت: .حالا براي چي ميخواهي خضر را ببيني؟.
مرد گفت: .آرزويي دارم كه ميخواهم به او بگويم..
پيرمرد گفت: .چه آرزويي داري؟ فكر كن من خضر هستم، آرزويت را به من بگو..
مرد نگاهي به پيرمرد انداخت و گفت: .برو پدرجان! برو مزاحم كارم نشو..
پيرمرد اصرار گرد: .حالا فكر كن كه من خضر باشم. هر آرزويي داري بگو..
مرد گفت: .تو كه خضر نيستي. خضر ميتواند هر كاري را كه از او بخواهي انجام بدهد..
پيرمرد گفت: .گفتم كه، فكر كن من خضر باشم هر كاري را كه ميخواهي به من بگو شايد بتوانم برايت انجام بدهم..
مرد كه حال و حوصلهي جروبحث كردن نداشت، رو به پيرمرد كرد و گفت: .اگر تو راست ميگويي و حضرت خضر هستي، اين بيلم را پارو كن ببينم..
پيرمرد نگاهي به آسمان كرد. چيزي زيرلب خواند و بعد نگاهي به بيل مرد بيچاره انداخت. در يك چشم بههم زدن بيل مرد بيچاره پارو شد. مرد كه به بيل پارو شدهاش خيره شده بود، تازه فهميد كه پيرمرد رهگذر حضرت خضر بوده است. چند لحظهاي كه گذشت سر برداشت تا با خضر سلام و احوالپرسي كند و آرزوي اصلياش را به او بگويد، اما از او خبري نبود.
مرد بيچاره فهميد كه زحماتش هدر رفته است. به پارو نگاه كرد و ديد كه جز در فصل زمستان بهدرد نميخورد در حالي كه از بيلش در تمام فصلها ميتوانست استفاده كند.
از آن بهبعد به آدم سادهلوحي كه براي رسيدن به هدفي تلاش كند، اما در آخرين لحظه به دليل ناداني و سادگي موفقيت و موقعيتش را از دست بدهد، ميگويند بيلش را پارو كرده است.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از این شوخی ها نکن خوب نیست 😂😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
روزی، مردی به مهمانی «سلیمان دارایی» رفت. سلیمان هرچه در خانه داشت جلوی او گذاشت، كمی نان خشك بود و مقداری نمك و كوزه ای آب. او با روی خوش از مهمان خود پذیرایی می كرد و زیر لب شعر می خواند كه: « چشمِ تر و نانِ خشك و روی تازه! »
مرد مهمان چشمش كه به نان افتاد گفت: « ای كاش كمی پنیر هم بود تا با این نان می خوردیم. » سلیمان بلند شد و به بازار رفت. قبای خود را در دكانی گرو گذاشت و به جای آن كمی پنیر گرفت و آورد.
مهمان نان و پنیر را خورد و گفت: « خدا را شكر، من آدم قانعی هستم، روزی من همین بود كه خوردم. راضی هستم به رضای خدا. »
سلیمان گفت: « اگر به آنچه خدا داده بود راضی بودی، قبای من در بازار به گرو نمی رفت.»
#جوامع_الحکایات
#محمد_عوفی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam