قطرههای طلایی پدربزرگ
شرح: رضا، پسر نوجوانی بود که عادت داشت موقع مسواک زدن، شیر آب را مدام باز بگذارد و دوشهای طولانی بگیرد. پدربزرگش یک روز او را به باغچه کوچک پشتبام برد. یک گلدان گوجهفرنگی و یک کوزه سفالی قدیمی آنجا بود.
پدربزرگ گفت: "ببین رضا، این گوجهها را هر روز با آب همین کوزه آب میدهم. آب آن، همان آبی است که تو موقع وضو گرفتن، در کاسه وضو جمع میکنم و هدر نمیرود."
رضا با تعجب نگاه کرد. پدربزرگ ادامه داد: "در جوانی ما، آب قنات بود که یک روز در میان میآمد. مادرم با یک خمیر آب، هم آش میپخت، هم ظرف میشست و آخرش هم پای درختان باغچه میریخت. آب، همیشه طلا بود، نه اینکه از دل دیوار بیاید و برود."
از آن روز، رضا نگاهش تغییر کرد. او یک سطل در حمام گذاشت تا آب سرد اول دوش را جمع کند برای آبیاری گلها. ماشین لباسشویی را فقط پر از لباس روشن میکرد و با خانواده صحبت کرد تا "آب خاکستری" (آب شستشوی میوه و سبزی) را برای باغچه استفاده کنند. حالا هر گوجه قرمزی که از باغچه میچید، برایش داستان ارزش هر قطره آب را یادآوری میکرد.
#آب
#کانال_داستان_بچههای_مدرسه
@hamkalam
مي گويند، اگر كسي چهلروز پشت سر هم جلو در خانهاش را آب و جارو كند، حضرت خضر به ديدنش ميآيد و آرزوهايش را برآورده ميكند.
سي و نه روز بود كه مرد بيچاره هر روز صبح خيلي زود از خواب بيدار ميشد و جلو در خانهاش را آب ميپاشيد و جارو ميكرد. او از فقر و تنگدستي رنج ميكشيد. به خودش گفته بود: .اگر خضر را ببينم، به او ميگويم كه دلم ميخواهد ثروتمند بشوم. مطمئن هستم كه تمام بدبختيها و گرفتاريهايم از فقر و بيپولي است.
روز چهلم فرارسيد. هنوز هوا تاريك و روشن بود كه مشغول جارو كردن شد.
كمي بعد متوجه شد مقداري خاروخاشاك آنطرفتر ريخته شده است. با خودش گفت: .با اينكه آن آشغالها جلو در خانه من نيست، بهتر آنجا را هم تميز كنم. هرچه باشد امروز روز ملاقات من با حضرت خضر است، نبايد جاهاي ديگر هم كثيف باشد..
مرد بيچاره با اين فكر آب و جارو كردن را رها كرد و داخل خانه شد تا بيلي بياورد و آشغالها را بردارد. وقتي بيل بهدست برميگشت، همهاش به فكر ملاقات با خضر بود با اين فكرها مشغول جمع كردن آشغالها شد.
ناگهان صداي پايي شنيد. سربلند كرد و ديد پيرمردي به او نزديك ميشود. پيرمرد جلوتر كه آمد سلام كرد.
مرد جواب سلامش را داد.
پيرمرد پرسيد: .صبح به اين زودي اينجا چه ميكني؟.
مرد جواب داد: .دارم جلو خانهام را آب و جارو ميكنم. آخر شنيدهام كه اگر كسي چهل روز تمام جلو خانهاش را آب و جارو كند، حضرت خضر را ميبيند..
پيرمرد گفت: .حالا براي چي ميخواهي خضر را ببيني؟.
مرد گفت: .آرزويي دارم كه ميخواهم به او بگويم..
پيرمرد گفت: .چه آرزويي داري؟ فكر كن من خضر هستم، آرزويت را به من بگو..
مرد نگاهي به پيرمرد انداخت و گفت: .برو پدرجان! برو مزاحم كارم نشو..
پيرمرد اصرار گرد: .حالا فكر كن كه من خضر باشم. هر آرزويي داري بگو..
مرد گفت: .تو كه خضر نيستي. خضر ميتواند هر كاري را كه از او بخواهي انجام بدهد..
پيرمرد گفت: .گفتم كه، فكر كن من خضر باشم هر كاري را كه ميخواهي به من بگو شايد بتوانم برايت انجام بدهم..
مرد كه حال و حوصلهي جروبحث كردن نداشت، رو به پيرمرد كرد و گفت: .اگر تو راست ميگويي و حضرت خضر هستي، اين بيلم را پارو كن ببينم..
پيرمرد نگاهي به آسمان كرد. چيزي زيرلب خواند و بعد نگاهي به بيل مرد بيچاره انداخت. در يك چشم بههم زدن بيل مرد بيچاره پارو شد. مرد كه به بيل پارو شدهاش خيره شده بود، تازه فهميد كه پيرمرد رهگذر حضرت خضر بوده است. چند لحظهاي كه گذشت سر برداشت تا با خضر سلام و احوالپرسي كند و آرزوي اصلياش را به او بگويد، اما از او خبري نبود.
مرد بيچاره فهميد كه زحماتش هدر رفته است. به پارو نگاه كرد و ديد كه جز در فصل زمستان بهدرد نميخورد در حالي كه از بيلش در تمام فصلها ميتوانست استفاده كند.
از آن بهبعد به آدم سادهلوحي كه براي رسيدن به هدفي تلاش كند، اما در آخرين لحظه به دليل ناداني و سادگي موفقيت و موقعيتش را از دست بدهد، ميگويند بيلش را پارو كرده است.
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از این شوخی ها نکن خوب نیست 😂😂
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
روزی، مردی به مهمانی «سلیمان دارایی» رفت. سلیمان هرچه در خانه داشت جلوی او گذاشت، كمی نان خشك بود و مقداری نمك و كوزه ای آب. او با روی خوش از مهمان خود پذیرایی می كرد و زیر لب شعر می خواند كه: « چشمِ تر و نانِ خشك و روی تازه! »
مرد مهمان چشمش كه به نان افتاد گفت: « ای كاش كمی پنیر هم بود تا با این نان می خوردیم. » سلیمان بلند شد و به بازار رفت. قبای خود را در دكانی گرو گذاشت و به جای آن كمی پنیر گرفت و آورد.
مهمان نان و پنیر را خورد و گفت: « خدا را شكر، من آدم قانعی هستم، روزی من همین بود كه خوردم. راضی هستم به رضای خدا. »
سلیمان گفت: « اگر به آنچه خدا داده بود راضی بودی، قبای من در بازار به گرو نمی رفت.»
#جوامع_الحکایات
#محمد_عوفی
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
👈 قاطعيت در اجراي عدالت
در كوفه ، شخصي بنام ((نجاشي )) از سرشناسهاي قبيله يمانيه ، و از شاعران متشخص و معروف بود،
وي در ماه رمضان شراب خورد، و حتي رعايت قداست ماه رمضان را نكرد،
او را به دادگاه امير مؤمنان علي علیه السلام آوردند، و پس از اثبات شرابخواري او، امام علیه السلام دستور داد، هشتاد تازيانه به او زدند، سپس دستور داد او را يك شب زنداني كردند،
فرداي آن روز به دستور علي علیه السلام او را احضار كردند، و حضرت ((بيست تازيانه ديگر به او زد)).
او پرسيد: ((ديروز حد شرابخوري را بر من جاري كردي ، پس اين بيست تازيانه براي چيست ؟!)).
امام فرمود:
هذا لتجريك علي شرب الخمر في شهر رمضان .
:((اين بيست تازيانه ، به خاطر آن بود كه تو حرمت و قداست ماه رمضان را با گستاخي خود، شكستي )).
بعد از اين جريان ، اين موضوع براي (طايفه او) ((يمانيه ))، گران آمد، آنها سخت ناراحت و خشمگين شدند،
طارق بن عبداللّه ، (از طرف آنها) به حضور علي علیه السلام آمد، و سخناني گفت كه خلاصه اش اين است :
((من گمان نمي كردم كه شما بين افراد، فرق نگذاري ، و بر شخصيتي برازنده و زبردست ، مانند نجاشي نيز، حد جاري شود، و او را شلاق بزني، و در نتيجه دلهاي را جريحه دار كني، و امور ما را پراكنده سازي و ما را به جاده اي به كشاني كه جاده گمراهي و آتش دوزخ است )).
امام علي علیه السلام به او فرمود: ((و انه لكبيرة الا علي الخاشعين )).
اشاره به اينكه : ((اجراي فرمان خدا، سخت و دشوار است ، جز براي آنانكه ، تسليم فرمان خدا هستند)).
سپس فرمود: آيا نجاشي جز يك فردي از مسلمين بود،
و او حرمت و حدود اسلام را ناديده گرفت ، و هتك حرمت كرد،
و ما حد الهي را بر او جاري كرديم ، كه كفاره گناه او است ، و خداوند مي فرمايد:
ولا يجرمنكم شنان قوم علي الا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوي .
:((دشمني با قومي ، نبايد باعث بي عدالتي شما شود، عدالت را رعايت كنيد كه به پرهيزگاري نزديك است )).
عبداللّه در برابر قاطعيت علي علیه السلام نتوانست چيزي بگويد، و رفت ، و شبانه با نجاشي ، از كوفه گريختند، و به سوي شام روانه شده و به معاويه پيوستند.
@hamkalam
فقیری بدهکار را به زندان بردند. او بسیار پرخُور بودو غذای همه زندانیان را میدزدید و میخورد. زندانیان از دست او رنج میبردند و غذای خود را پنهانی میخوردند. روزی آنها به زندانبان گفتند: به قاضی بگو این مرد خیلی ما را آزار میدهد غذای ۱۰ نفر را میخورد گلوی او مثل تنور آتش است سیر نمیشود. یا او را از زندان بیرون کنید، یا غذا را زیادتر بدهید. قاضی پس از تحقیق و بررسی فهمید که این مردی پُرخور و فقیر است و همین باعث زندانی شدنش می باشد.پس بناچار به او گفت: تو آزاد هستی برو به خانهات. زندانی گفت: ای قاضی من کس و کاری ندارم فقیرم, زندان برای من بهشت است اگر از زندان بیرون بروم از گشنگی میمیرم. قاضی نپذیرفت و او را از زندان بیرون کرد.
قاضی دستور داد او را دور شهر بگردانید و فقرش را به همه اعلام کنید. هیچ کس به او نسیه ندهد، وام ندهد، امانت ندهد. پس از این هر کس از این مرد شکایت کند دادگاه نمیپذیرد. آنگاه آن مرد فقیر شکمو را بر شترِ یک مرد هیزم فروش سوار کردند.مرد هیزم فروش از صبح تا شب فقیر را کوچه به کوچه و محله به محله گرداند. در بازار ،جلو حمام و مسجد فریاد میزد: ای مردم! این مرد را خوب بشناسید او فقیر است. به او وام ندهید، نسیه به او نفروشید، با او داد و ستد نکنید, او فقیر و پرخور و بیکس و کار است خوب او را نگاه کنید.
شبانگاه هیزم فروش مرد زندانی را از شتر پایین آورد و گفت: مزد من و کرایه شترم را بده من از صبح برای تو کار میکنم. زندانی خندید و گفت: تو نمیدانی از صبح تا حالا چه میگویی؟ به تمام مردم شهر گفتی و خودت نفهمیدی؟ سنگ و کلوخ شهر میدانند که من فقیرم و تو نمیدانی؟ دانش تو عاریه است.
طمع و غرض بر گوش و هوش ما قفل میزند. بسیاری از مردمان یکسره از حقایق سخن میگویند ولی خود نمیدانند وعمل نمی کنند مثل همین مرد هیزم فروش
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مکر و حیله روباه😳
کانال داستان بچههای مدرسه
@hamkalam
هدایت شده از KHAMENEI.IR
🌷 حضرت آیتالله خامنهای: قدرت اراده و ایستادگی ملتها بالاتر از قدرت موشک و هواپیما است
💬 رهبر انقلاب اسلامی در پیام تلویزیونی خطاب به ملت ایران در آستانه ۲۲ بهمن:
✏️قدرت ملی بیش از آنکه به موشک و هواپیما ارتباط داشته باشد، به ارادهی ملّتها و ایستادگی ملّتها ارتباط پیدا میکند. شما بحمدالله ایستادگی را نشان دادید و ارادهی خودتان را نشان دادید. در قضایای مختلف باز هم نشان بدهید. دشمن را مأیوس کنید. تا دشمن مأیوس نشود، در معرض آزار و اذیت قرار میگیرند یک ملّت. باید دشمن را مأیوس کرد.
✏️ مأیوسبودن دشمن با اتّحاد شماست، با قدرت فکر و ارادهی شماست، با انگیزهی شماست، با ایستادگی در مقابل وسوسههای دشمن است. اینها قدرت ملی را تشکیل میدهد. ۱۴۰۴/۱۱/۲۰
🌷 متن کامل بیانات | #دهه_فجر
💻 Farsi.Khamenei.ir
🔴 سزای گرگ سخنچین
روزی سلطان جنگل مریض شد، تمام حیوانات به دیدنش آمدند مگر روباه.
گرگ سخنچین از موقعیت استفاده کرد و به شیر گفت: قربان! همهی حیوانات به عیادت شما آمدند، فقط روباه است که سر از اطاعت باز زده.
شیر گفت: وقتی آمد مرا یادآوری کن تا سزایش را بدهم.
وقتی روباه آمد، شیر با خشم به او گفت: کجا بودی؟ همه آمدند مگر تو.
روباه در جواب گفت: من وقتی شنیدم شما مریض هستید به این فکر افتادم که دوائی برایتان تهیه کنم تا بهبودی شما حاصل شود.
شیر گفت: چیزی به دست آوردی؟ روباه جواب داد: آری! در پشت پای گرگ غدهایست که برای معالجهی شما مؤثر است.
شیر بیدرنگ با چنگال مقداری از پشت پای گرگ را بیرون آورد. روباه آهسته از گوشهای خارج شد.
در راه چشمش به گرگ افتاد که با پای خونآلود میآید. به او گفت: ای آقائی که کفش قرمز پوشیدهای! وقتی در حضور پادشاهان مینشینی متوجه باش چه از دهانت خارج میشود.
--------------------------
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
--------------------------
#داستان