eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.2هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
914 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
✍( اندر فواید خاموشی ) بازرگانى در يكى از تجارتهاى خود هزار دينار خسارت ديد. به پسرش گفت : مگذار کسی از این موضوع مطلع شود. پسر گفت: اى پدر! از فرمانت اطاعت مى كنم، اما مى خواهم بدانم راز اين پنهانكارى چيست؟ پدر گفت : تا مصيبتی که بر ما وارد شده دو برابر نشود ۱ - خسارت مال ۲ - شماتت همسايه و ديگران 🔸مگوى انده خويش با دشمنان 🔹كه لا حول گويند شادى كنان* * يعنى: غم خود را با دشمن در ميان مگذار كه او در زبان به ظاهر از روى دلسوزى، (لاحول و لا قوه الا بالله) به زبان آورد (و عجبا گويد) ولى در دل شادى كند. 📔 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
712.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این مدلی ندیده بودم 😂😂😂😂 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
💎امیرالمومنین عليه السلام:  🔸نُصْحُكَ بَيْنَ الْمَـلاَءِ تَقْريعٌ.  🔹نصيحت كردن تو (ديگرى را) در حضور جمع، خُرد كردن و كوبيدنِ شخصيّت طرف است. 📎میزان الحکمه، ج۱۰،ص۵۸۰
نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد، نانوا به او گفت:چرا اینقدر نگرانی؟ گفت:گوسفندانم را رها کرده‌ام و آمده‌ام نان بخرم، می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند! نانوا گفت:چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟گفت:سپرده‌ام، اما او خدای«گرگها»هم هست. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
نزد يكي از دوستانم كه مدير كارخانه بزرگي در اصفهان بود سفارش پسر جواني را براي استخدام در قسمت حسابداري كارخانه كردم. پسر جوان در كارخانه مشغول كار شد و پس از دو هفته نزد من آمد و گفت: «مگر قرار نبود در قسمت حسابداري مشغول كار شوم؟» گفتم: «چرا.» گفت: «اكنون دو هفته است كه در سالن توليد كنار كارگران مشغول كارهاي طاقت فرسا هستم و ديگر به كارخانه نخواهم رفت.» پس از مدتي دوست كارخانه دار خود را ديدم و جريان را از وي سوال كردم كه جواب داد: «كارمندي كه مي خواهد در قسمتهاي دفتري كارخانه من كار كند بايد بداند كارگران خط توليد چگونه و با چه مشقتي كار مي كنند، همانطور كه خودم قبلا اينگونه بوده ام.» مطلب نقل قول 👆👆 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🔴 پشت میکروفون 🎤😂 همه گردان‌ها توی حسینیه بزرگ شهرک دارخوین جمع و مشغول خواندن دعای کمیل بودند. مداح با سوز و حال خاصی دعا می خواند و بچه ها حال خوشی داشتند. در آن همهمه و گریه تقريباً وسط دعا بود که مداح بلند فریاد کشید: آی گنهکار کجای این مجلس نشسته ای…!؟ که یکدفعه تو اون تاریکی از وسط حسینیه یکی از رزمنده‌های شیطون فریاد کشید: “ پشت میکروفوووون ” حسینیه رفت رو هوا و تا آخر دعای کمیل ؛ با خنده تمام شد. 😂😂😂 جبهه کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😎🎥دوربین مخفی🎥😎 رفت تو فکر 😂😂 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🔴امیرالمومنین علی عليه السلام: كار نيك بجا آوريد، و آن را هر مقدار كه باشد كوچك نشماريد، زيرا كوچك آن بزرگ، و اندك آن فراوان است، نباید یکى از شماها بگوید که فلانی در انجام دادن کارهاى نیک سزاوارتر از من است. زیرا گروهى اهل خیرند و گروهى اهل شر، هرگاه کار خیر یا کار شر را شما رها کنید، اهل آن به جاى شما به آن می پردازند. 📚 حکمت ۴۲۲
یکی از قهرمانان مشهور گلف جهان، وقتی در یک مسابقه پیروز شد، زنی به سویش دوید و گفت: بچه ام مریض است، به من کمک کن و گرنه خواهد مُرد. او بلافاصله همه ی پولی را که برنده شده بود به آن زن داد. هفته بعد، یکی از مقامات ورزش گلف با او تماس گرفت و گفت: خبر بدی برایت دارم. آن زن کلاه بردار بوده و اصلا ازدواج نکرده بوده که بچه ای داشته باشد. قهرمان مشهور گلف در پاسخ گفت: این که خبر خوبی است، یعنی بچه ای مریض نبوده که در حال مرگ باشد، خدا را شکر. مدل ذهنی انسان های بزرگ و موفق این گونه است... بزرگ فکر کنیم ... کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🔴 اسیر نفس سلطان سلجوقی بر عابدی گوشه‌نشین و عزلت گزین وارد شد. حکیم سرگرم مطالعه بود و سر بر نداشت و به ملکشاه تواضع نکرد، بدان سان که سلطان به خشم اندر شد و به او گفت: آیا تو نمی‌دانی من کیستم؟ من آن سلطان مقتدری هستم که فلان گردنکش را به خواری کُشتم و فلان یاغی را به غل و زنجیر کشیدم و کشوری را به تصرف در آوردم. حکیم خندید و گفت: من نیرومندتر از تو هستم، زیرا من کسی را کشته‌ام که تو اسیر چنگال بی‌رحم او هستی. شاه با تحیر پرسید: او کیست؟ حکیم گفت: آن نفس است. من نفس خود را کشته‌ام و تو هنوز اسیر نفس اماره خود هستی و اگر اسیر نبودی از من نمی‌خواستی که پیش پای تو به خاک افتم و عبادت خدا بشکنم و ستایش کسی را کنم که چون من انسان است. شاه از شنیدن این سخن شرمنده شد و عذر خطای گذشته خود را خواست. ------------------------- کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam -------------------------
کریم آقا بوذرجمهری در دوره رضاشاه شهردار تهران بود، نامه‌ای آمد راجع به فلان موضوع: "مطالب ضد و نقیضی می‌رسد لازم است دربارۀ صحت و سقم آن اطلاع لازم بدهید." شهردار هرچه دربارۀ صحت و سقم فکر کرد چیزی به عقلش نرسید. بالآخره در نامۀ جوابیه برای نشان‌دادن فضل چنین نوشت: "مدتی است که از صحت و سقم هیچگونه خبری نیست. به مأمورین شهربانی دستور داده شد که هرجا این دو نفر را یافتند فوراً دستگیر نموده و نزد اینجانب بیاورند تا اقدام لازم دربارۀ آنها به عمل آید!!" محمود حکیمی، لطیفه های سیاسی کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 https://eitaa.com/hamkalam
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با صلوات امتحانو کنسل میکنن😂🥴 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam