eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.2هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
914 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن که دوران نوجوانی را در زادگاهش، روستای «کبوده» گذرانده است، در ضمن خاطرات خود، حادثه دل‌خراش کشف حجاب یک زن روستایی را این‌گونه نقل می¬کند‌: هرگاه امنیه (مأمور انتظامی دولتی) وارد دِه می‌شد، [زن‌ها] می‌بایست مراقب باشند که از خانه بیرون نیایند. با بودن امنیه، حتی زن‌های رعیتی هم از تعرض مصون نمی‌ماندند؛ زیرا چارقد نیز جزو مصادیق حجاب محسوب می‌شد [و باشدت با آن برخورد می‌گردید]. صحنه‌ای را که روزی خود ناظر بودم، برای نمونه بازگو می‌کنم. زنی که از مزرعه مجاور به طور گذرا به کبوده آمده بود، از کوچه می‌گذشت و مانند همه زن‌های روستایی چادر و چارقد به سر داشت. آن زن، توی کوچه با امنیه‌ای که از راه رسیده بود، روبه‌رو شد و امنیه او را دنبال نمود و چارقد و چادر از سرش کشید. نزدیک به خانه کدخدای دِه بودند و امنیه به خانه او می‌رفت. زن شروع کرد به گریه‌کردن و سرش را با سفره‌ای که در دست داشت پوشاند. امنیه اصرار داشت که او را جریمه کند؛ به مبلغی که پرداختش فوق طاقت او بود. آن زن، چون از کشاورزان ما بود و او را می‌شناختم، خواستم کمکی به او بکنم. بنابراین، او را بردم به منزل کدخدا و از وی خواستم که وساطت بکند و قضیه راخاتمه دهد. کدخدا با امنیه وارد مذاکره شد و او پذیرفت که این دفعه از او در گذرد؛ منتها به شرط آنکه زن چون خواست از خانه کدخدا بیرون رود، با سرِ برهنه از جلوی اتاق که امنیه در آن حضور داشت، بگذرد. چاره‌ای نبود، جز قبول. در آن لحظه، جز من و کدخدا و امنیه کسی توی اتاق نبود و پنجره باز بود. زن، بی‌چارقد و بی‌چادر آمد و باسرعت گذشت. رویش را به جانب دیگر برگردانده بود. موهای ژولیده‌اش روی شانه‌اش ریخته بود. از جایی که در برابر چشم ما قرار گرفت، تا جایی که از نظر گم شد، بیش از چند قدم نبود؛ ولی همین چند قدم، گویی روی تیغه کارد راه می‌رفت. اینکه می‌گویند: «می‌خواست زمین دهان باز کند و او را فرو برد»، در حقّ او صدق می‌کرد. 📕خاطرات دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن، ج 1، ص 205 و 206. تلخ کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
دو نفر از مأمورین حکومت، سواره در زمین زراعی تاختند و مقداری از آن مزرعه را پایمال کردند. زارع بیچاره گفت آخر چرا به این کشت و زرع خرابی می آورید؟ گفتند از کدخدای ده، دست خط داریم. گفت باکی نیست. سپس سگش را رها کرده و به طرف آن دو مأمور اشاره کرد. سگ نیز به آن دو پرید و لباسشان را درید. التماس کردند که بیا سگت را بگیر. گفت دست خط کدخدا را نشانش بدهید می رود. ٢٦ در پیام رسان داخلی ایتا👇👇👇 https://eitaa.com/hamkalam
🔸 دكتر "الكسيس كارل" (برنده ی جایزه نوبل فیزیولوژی و پزشکی)در كتاب "انسان موجود ناشناخته" مى نويسد: 🔻با روزه دارى، قند خون در كبد مى ريزد و چربى هايى كه در زير پوست ذخيره شده اند و پروتئين هاى عضلات و غدد و سلول هاى كبدى آزاد مى شوند و به مصرف تغذيه مى رسند. 🔻لزوم روزه دارى در تمام اديان تأكيد شده است. در روزه، ابتدا گرسنگى و گاهى نوعى تحريك عصبى و بعد ضعفى احساس مى شود، ولى در عين حال، كيفيات پوشيده اى كه اهميت زيادى دارند، به فعاليت مى افتند و بالاخره تمام اعضا، مواد خاص خود را براى نگه دارى و تعادل محيط داخلى و قلب، قربانى مى كنند و به اين ترتيب روزه تمام بافت هاى بدنى را مى شويد و آن ها را تازه مى كند. 📔روزه، ضيافت نور، ص56 ☘️رسول رحمت(ص): روزه داری آنقدر فایده دارد که قابل شمارش نیست. 📗بحار، ج 93، ص 254 کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌لبتون خندون 😂 دلتون شاد کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
💠شرح دعای روز هشتم ماه مبارک رمضان 🔹اَللّهُمَّ ارْزُقْنی فیهِ رَحْمَهَ الاْیتامِ وَاِطْعامَ اْلطَّعامِ وَاِفْشآءَ السَّلامِ وَصُحْبَهَ الْکِرامِ بِطَوْلِکَ یا مَلْجَاَ الاْمِلینَ 🔸خدایا روزیم گردان در این ماه مهرورزی نسبت به یتیمان و خوراندن طعام و به آشکار کردن سلام و هم‌نشینی با کریمان به فضل و کرمت ای پناه آرزومندان. 🔰پیام‌های دعا 1- نوازش یتیمان 2- اطعام فقرا 3- سلام‌کردن آشکار 4- دوستی و هم‌نشینی با کریمان. 🔰پیام منتخب ✍️ افشای سلام، به‌معنای بلند سلام‌كردن نيست؛ بلكه به‌معنای آن است كه انسان با هر كسی روبه‌رو شد، سلام كند. 📗 جوادی آملی، عبدالله، ادب فنای مقربان، ج ۱، ص ۱۰۵ امام صادق(ع) می‌فرمايد: «افشای سلام، اين است كه انسان به هر مسلمانی برخورد می‌كند، در سلام كردن بُخل نورزد. رسول خدا(ص) نیز فرمود: «لایُستَکمِلُ عَبدٌ الایمانِ حَتّی یَکوُنَ فیهِ ثَلاثُ خُصالٍ، الاِنفَاقُ مِنَ الاِقتَارِ وَالاِنصَافُ مِن نَفسِكَ وَ بَذلُ السَّلامِ لِجَمِيعِ العَالَم ايمان بنده كامل نشود، تا در او سه خصلت باشد؛ انفاق در راه خدا، با وجود تنگ‌دستى، انصاف دربارۀ خود و سلام‌كردن به همه.» 📗 جزایری‌، سيد عبدالله،التحفة السنية، ص65
روزی مرحوم آخوند کاشی مشغول وضو گرفتن بودند که شخصی با عجله آمد؛ وضو گرفت و به داخل اتاق رفت و به نماز ایستاد... با توجه به این که مرحوم کاشی خیلی بادقت وضو می گرفت و همه آداب و ادعیه ی وضو را بجا می آورد؛ قبل از اينكه وضوی آخوند تمام شود، آن شخص نماز ظهر و عصر خود را هم خوانده بود! به هنگام خروج، با مرحوم کاشی رو به رو شد. از او پرسید : چه می‌کردی؟ گفت: هیچ! فرمود: تو هیچ کار نمی کردی!؟ گفت: نه! (می دانست که اگر بگوید نماز می خواندم، کار بیخ پیدا می کند)! آقا فرمود: مگر تو نماز نمی خواندی!؟ گفت: نه! آخوند گفت: من خودم دیدم داشتی نماز می خواندی...! گفت: نه آقا اشتباه دیدید! سؤال کردند: پس چه کار می کردی؟ گفت: فقط آمده بودم به خدا بگویم من یاغی نیستم، همین! این جمله در مرحوم آخوند (رحمة الله عليه) خیلی تأثیر گذاشت؛ خدایا ما خودمون هم می دونیم که عبادتی در شان خدایی تو نکردیم... نماز و روزه مان اصلاً جایی دستش بند نیست! فقط اومدیم بگیم که: خدایا ما یاغی نیستیم! بنده ایم! اگه اشتباهی کردیم مال جهلمون بوده لطفا همین جمله را از ما قبول کن کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
«میلتون» با وجود اینکه نابینا بود، می نوشت. «بتهوون» در حالی که ناشنوا بود آهنگ می ساخت. «هلن کلر» در حالی که نابینا و ناشنوا بود سخنرانی می کرد. «رنوار» در حالی که دست هایش دچار عارضه رماتیسمی بود، نقاشی می کرد و مجسمه ساز مکزیکی بعد از قطع دست راستش، ساخت مجسمه ای را که آغاز کرده بود با دست چپ به پایان رساند. آدم ها علیرغم نابینایی، ناشنوایی، معلولیت، پیری، فقر،کم سنی، مشقت یا بیسوادی بر سختی ها غلبه می کنند، از همه پیشی می گیرند، کار را به اتمام می رسانند و موفق می شوند. شما هم می توانید علیرغم سختی ها و مشکلات خود را به هدف برسانید. شک نکنید. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اهالی دوربین مخفی...روزتون بخیر 😍 ☺️.فیلم های ترسناک نبینین کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ فوق‌العاده قشنگه... کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
پيامبر اکرم حضرت محمّد مصطفی صلی الله عليه و آله فرمودند: مهدى امّت من، كسى است كه هنگام پر شدن زمين از بيداد و ظلم، آن را پر از قسط و عدل خواهد كرد. 📚كتاب سليم بن قيس، صفحه‌ی ۴۲۹
🌙 دعای روز نهم ماه مبارک رمضان 🤲 ای خدا مرا نصیبی از رحمت واسعه خود عطا فرما و به ادله روشن خود هدایت فرما و پیشانیم را بگیر و به سمت تمام خوشنودی‌هایت سوقم بده، به حق دوستی و محبتت ای آرزوی مشتاقان.
کشاورز فقیری بزغاله‌ای را از شهر خرید. همانطور که با بزغاله به سمت روستای خود باز می‌گشت، تعدادی از اوباش شهر فکر کردند که اگر بتوانند بزغاله آن فرد از بگیرند می‌توانند برای خود جشن بگیرند و از خوردن گوشت تازه آن بزغاله لذت ببرند. اما چگونه می‌توانند این کار را عملی کنند؟ مرد روستایی قوی و درشت هیکل بود و این اوباش ضعیف نمی‌توانستند و نمی‌خواستند که به صورت فیزیکی درگیر شوند. برای همین فکر کردند و تصمیم گرفتند که از یک حقه استفاده کنند. وقتی مرد روستایی داشت شهر را ترک می‌کرد یکی از آن اوباش جلوی او آمد و گفت: «سلام، صبح بخیر» و مرد روستایی هم در پاسخ به وی سلام کرد. بعد آن ولگرد به بالا نگاه کرد و گفت: «چرا این سگ را بر روی شانه‌هایت حمل می‌کنی؟» مرد روستایی خندید و گفت: «دیوانه شده‌ای؟ این سگ نیست! این یک بز است.» ولگرد گفت: «نه اشتباه می‌کنی، این یک سگ است و اگر با این حیوان بر روی دوش وارد روستا شوی مردم فکر می‌کنند که دیوانه شده‌ای.» مرد روستایی به حرف‌های آن ولگرد خندید و به راه خود ادامه داد. در راه برای اطمینان خود، پاهای بز را لمس کرد و خیالش راحت شد که حیوان روی دوشش بزغاله است. در پیچ بعدی اوباش دوم وارد عمل شد و دوباره سخنان دوست اوباش خود را تکرار کرد. مرد روستایی خندید و گفت: «آقا این بزغاله است و نه یک سگ.» ولگرد گفت: «چه کسی به تو گفته است که این بزغاله است؟ به نظر می‌رسد کسی سر تو کلاه گذاشته باشد. این یک بز است؟» و به راهش ادامه داد. روستایی بز را از دوشش پایین آورد تا ببیند موضوع چیست؟ اما آن قطعاً یک بزد بود. فهمید هر دو نفر اشتباه می‌کردند اما ترسی در وجودش افتاد که شاید دچار توهم شده است. آن مرد همانطور که داشت به سمت روستای خود برمی‌گشت نفر سوم را دید که گفت: «سلام، این سگ را از کجا خریده‌ای؟» مرد روستایی دیگر شهامت نداشت تا بگوید که این یک بز است. برای همین گفت: «آن را از شهر خریده‌ام.» مرد روستایی پس از جدا شدن از نفر سوم، ترسی وجودش را گرفته بود. با خود فکر کرد که شاید بهتر باشد این حیوان را با خود به روستا نبرد چرا که شاید مورد سرزنش قرار بگیرد. اما از طرفی برای خرید آن حیوان پول داده بود. در همین زمان که دودل بود، اوباش چهارم از راه رسید و به مرد روستایی گفت: «عجیب است! من تا به حال کسی را ندیده‌ام که سگ را بر روی دوش خود حمل کند. نکند فکر می‌کنی که این یک بز است؟» مرد روستایی دیگر واقعاً نمی‌دانست که این حیوان بز است و یا یک سگ. برای همین ترجیح داد خود را از شر آن حیوان خلاص کند. اطراف را نگاه کرد و دید کسی نیست. بز را که فکر می‌کرد دیگر سگ است آنجا رها کرد و به روستا برگشت. ترجیح داد از پول خود بگذرد تا اینکه اهالی روستا او را دیوانه خطاب کنند. با این حقه اوباش‌ها توانستند بز را به راحتی و بدون هیچ گونه درگیری تصاحب کنند. مراقب باشیم رسانه ها با این روش، داشته هایمان و از همه مهمتر اعتقاداتمان را از ما نگیرند! و موضوع این داستان همان معنای جنگ نرم است. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam نرم