eitaa logo
داستان بچه های مدرسه
1.2هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
913 ویدیو
7 فایل
آیدی مدیرکانال در پیام رسان ایتا @salamhamvatan
مشاهده در ایتا
دانلود
🔺حدیث روز امام على عليه السلام: المُواصِلُ لِلدُّنيا مَقطوعٌ آن كه به خاطر دنيا پيوند برقرار كند، پيوندش گسستنى است 📙غررالحكم حدیث628
لباس های شسته شده سرهنگ خلیل صرّاف زمانی که در قرارگاه رعد بودیم.گاهی بچه ها هنگام رفتن به حمام لباسهای چرک خود را کنار حمام می گذاشتند تا بعدا آنها را بشویند.بارها پیش آمده بود که وقتی برای شستن لباس هایشان رفته بودند،آنها را شسته و پهن شده می یافتند و با تعجب از این که چه کسی این کار را انجام داده،در شگفت می ماندند. سرانجام یک روز معما حل شد و شخصی خبر آورد که آن کس که به دنبالش بودید،کسی جز تیمسار بابایی،فرمانده قرارگاه نیست.از آن پس بچه ها از بیم آنکه مبادا زحمت شستن لباس هایشان بر دوش جناب بابایی بیفتد،یا آنها را پنهان می کردند و یا زود می شستند و دیگر لباس چرک در حمام وجود نداشت.
کوهنوردان کوه های آلپ با رسیدن به نیمه ی راه در استراحت گاهی در آنجا استراحت می کنند. آنها اگر صبح زود کوهنوردی را شروع کنند، موقع ناهار به همان استراحتگاه می رسند. صاحب آن استراحتگاه طی سالیان متوجه شد که اتفاق جالبی رخ می دهد: وقتی که کوهنوردان وارد استراحتگاه می شوند و گرمای آتش را حس می کنند و بوی غذا به مشامشان می رسد برخی از آنها وسوسه می شوند و به همراهان خود می گویند: می دانی فکر کنم بهتر است همین جا منتظر بمانم و شما به قله بروید و برگردید. وقتی برگشتید با هم پایین می رویم. وقتی کنار آتش می نشینند و آواز می خوانند جرقه ای از خشنودی آنان را فرا می گیرد. در همین هنگام بقیه گروه لباسهایشان را می پوشند و مسیر خود را به سوی قله ادامه می دهند. در ساعت بعد فضای شادی بخشی کنار آتش وجود دارد و اوقات خوبی را در فضای آرام خانه ی کوچک سپری می کنند. اما حدود سه ساعت بعد آرام می شوند و به سمت پنجره می روند و به بالای کوه می نگرند و در سکوت به دوستانشان که در حال بالا رفتن از قله هستند نگاه می کنند. جَو موجود در استراحتگاه از شادی و لذت تبدیل به سکوت مرگبار و غم انگیز مراسم تشییع جنازه تبدیل می شود. آنها متوجه می شوند که دوستانشان بهای بالا رفتن از قله را پرداخته اند. چه اتفاقی افتاد؟ راحتی موقت پناهگاه باعث از دست دادن باور آنها به هدفشان شد. این برای هر یک از ما نیز ممکن است اتفاق بیفتد. آیا در زندگی ما پناهگاه هایی وجود دارد که مانع رسیدن به قله و از دست دادن اهدافمان شود؟! در پناهگاه امنیت و آسایش وجود دارد. خطری شما را تهدید نمی کند. اما برای تجربه ناب زندگی و صعود کردن و قرار گرفتن در اوج باید با چالش قله روبرو شد و بر آن غلبه کرد. کانال داستان بچه‌های مدرسه 👇 @hamkalam
🔸🔹📹پیام یحیی ابوزکریا، متفکر شهیر الجزایری خطاب به سپاه پاسداران به زبان فارسی: 🔹آرزو دارم یک دست لباس نظامی از لباس‌های سپاه پاسداران به من هدیه دهید تا آن را به فرزندان و نوه‌هایم به ارث بسپارم و به آن‌ها بگویم این لباس قهرمانان و انسان‌های شریف است... @markazi_iribnews
🔹شهید سید مرتضی دادگر🌷 🔹می گفت : اهل تهران بودم و عضو گروه تفحص و پدرم از تجار بازار تهران..... 🔹علیرغم مخالفت شدید خانواده و به خاطر عشقم به شهداء حجره ی پدر را ترک کردم و به همراه بچه های تفحص لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) راهی مناطق عملیاتی جنوب شدم.... 🔹یکبار رفتن همان و پای ثابت گروه تفحص شدن همان.... بعد از چند ماه ، خانه ای در اهواز اجاره کردم و همسرم را هم با خود همراه کردم.... 🔹یکی دو سالی گذشته بود و من و همسرم این مدت را با حقوق مختصر گروه تفحص میگذراندیم.... سفره ی ساده ای پهن می شد اما دلمان ، از یاد خدا شاد بود و زندگیمان ، با عطر شهدا عطرآگین... تا اینکه.... 🔹تلفن زنگ خورد و خبر دادند که دو پسرعمویم که از بازاری های تهران بودند برای کاری به اهواز آمده اند و مهمان ما خواهند شد... آشوبی در دلم پیدا شد... حقوق بچه ها چند ماهی می شد که از تهران نرسیده بود و من این مدت را با نسیه گرفتن از بازار گذرانده بودم ... نمی خواستم شرمنده ی اقوامم شوم.... 🔹با همان حال به محل کارم رفتم و با بچه ها عازم شلمچه شدیم.... 🔹 بعد از زیارت عاشورا و توسل به شهدا کار را شروع کردیم و بعد از ساعتی استخوان و پلاک شهیدی نمایان شد.... 🔹شهیدسیدمرتضی‌دادگر...🌷 فرزند سید حسین... اعزامی از ساری... گروه غرق در شادی به ادامه ی کار پرداخت اما من.... 🔹استخوان های مطهر شهید را به معراج انتقال دادیم و کارت شناسایی شهید به من سپرده شد تا برای استعلام از لشکر و خبر به خانواده ی شهید ، به بنیاد شهید تحویل دهم..... 🔹قبل از حرکت با منزل تماس گرفتم و جویای آمدن مهمان ها شدم و جواب شنیدم که مهمان ها هنوز نیامده اند اما همسرم وقتی برای خرید به بازار رفته بود مغازه هایی که از آنها نسیه خرید می کرد به علت بدهی زیاد ، دیگر حاضر به نسیه دادن نبودند و همسرم هم رویش نشده اصرار کند.... 🔹با ناراحتی به معراج شهدا برگشتم و در حسینیه با استخوانهای شهیدی که امروز تفحص شده بود به راز و نیاز پرداختم.... 🔹"این رسمش نیست با معرفت ها... ما به عشق شما از رفاهمان در تهران بریدیم.... راضی نشوید به خاطر مسائل مادی شرمنده ی خانواده مان شویم.... " گفتم و گریه کردم.... 🔹دو ساعت در راه شلمچه تا اهواز مدام با خودم زمزمه کردم : «شهدا! ببخشید... بی ادبی و جسارتم را ببخشید... » 🔹وارد خانه که شدم همسرم با خوشحالی به استقبال آمد و خبر داد که بعد از تماس من کسی درب خانه را زده و خود را پسرعموی من معرفی کرده و عنوان کرده که مبلغی پول به همسرت بدهکارم و حالا آمدم که بدهی ام را بدهم.... هر چه فکرکردم ، یادم نیامد که به کدام پسرعمویم پول قرض داده ام.... با خودم گفتم هر که بوده به موقع پول را پس آورده... 🔹لباسم را عوض کردم و با پول ها راهی بازار شدم.... به قصابی رفتم... خواستم بدهی ام را بپردازدم که در جواب شنیدم : 🔹بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است... به میوه فروشی رفتم...به همه ی مغازه هایی که به صاحبانشان بدهکار بودم سر زدم... جواب همان بود....بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است... گیج گیج بودم... مات مات... خرید کردم و به خانه بر گشتم و در راه مدام به این فکر می کردم که چه کسی خبر بدهی هایم را به پسرعمویم داده است؟ آیا همسرم ؟ 🔹وارد خانه شدم و پیش از اینکه با دلخوری از همسرم بپرسم که چرا جریان بدهی ها را به کسی گفته .... با چشمان سرخ و گریان همسرم مواجه شدم که روی پله های حیاط نشسته بود و زار زار گریه می کرد.... 🔹جلو رفتم و کارت شناسایی شهیدی را که امروز تفحص کرده بودیم را در دستان همسرم دیدم.... اعتراض کردم که: چند بار بگویم تو که طاقت دیدنش را نداری چرا سراغ مدارک و کارت شناسایی شهدا می روی؟ 🔹همسرم هق هق کنان پاسخ داد : خودش بود.... بخدا خودش بود.... کسی که امروز خودش را پسرعمویت معرفی کرد صاحب این عکس بود.... به خدا خودش بود.... گیج گیج بودم.... مات مات.... کارت شناسایی را برداشتم و راهی بازار شدم... مثل دیوانه ها شده بودم.... عکس را به صاحبان مغازه ها نشان می دادم.... می پرسیدم : آیا این عکس ، عکس همان فردی است که امروز.....؟ 🔹نمی دانستم در مقابل جواب های مثبتی که می شنیدم چه بگویم...مثل دیوانه هاشده بودم.. به کارت شناسایی نگاه می کردم.... 🔹شهید سید مرتضی دادگر.... فرزند سید حسین... اعزامی از ساری... وسط بازار ازحال رفتم... 🔹ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون🌹 شهدا را همراهی کنید با یک صلوات
فردی که کارش برگزاری مسابقات سرعت سگ‌ها بود، برای تنوع یک یوزپلنگ را به مسابقه آورد. ولی با کمال تعجب در هنگام مسابقه یوزپلنگ از جایش تکان نخورد و سگ‌ها با تمام توان می‌دویدند. یوزپلنگ فقط نگاه می‌کرد .. وقتی از این فرد پرسیدند پس چرا یوزپلنگ در مسابقه شرکت نکرد؛ پاسخ جالبی داد: گاهی تلاش برای اینکه ثابت کنی تو بهترین هستی توهین به خودت است. همیشه و همه‌جا لازم نیست خودت را به همه ثابت کنی گاهی سکوت در برابر برخی آدمها، بهترین پاسخ است اگر اطمینان داری که راه درست را انتخاب کردی، به راهت ادامه بده؛ مهم نیست دیگران درباره‌ات چه فکری می‌کنند، لازم نیست مرتب خودت را اثبات کنی کانال داستان بچه‌های مدرسه @hamkalam
بسم الله الرحمن الرحیم برای خمین خمین شاید اولین شهری بوده که نامش را در پسوند نام بلند امام شنیده ایم و نه تنها ما بلکه در همه جهان نام خمین با خمینی طنین انداز شده است. اما من علاوه بر علقه همگان به خمین، بسیار دوستانی دارم از دوران خوش نوجوانی که در دانشسرای شازند بدانان ملحق شده بودم و خاطرم سرشار از خاطراتي خوش با آنان است. امروز همکار عزیزی_که نمی شناسمش_ گزارش صمیمانه ای از " هم اکنون خمین " برایم فرستاد؛ سراسر داغ است؛ هم اکنونی از خرابی خانه ها و تن قهرمانانی که از زیر آوار در می آید ؛ باز دانش آموزی به خیل شهدا پیوسته در کنار پدر... حالا دیگر خمین فقط پسوند خمینی کبیر نیست و نه فقط شهر زندگی دوستانم. خمین اکنون مثل دست است در بدن ایران. دست همواره در مقابل سنگ پرانی های نامردان خود را سپر چشم و صورت و تن می کند تا آسیب بدان ها نرسد و خود زخم و شکستگی بر می دارد؛ تاول می زند تا کسی به چشم نگوید بالای تو ابروست. اکنون خمین برای تن شریف ایران همان دست است و چه قدرتمند و صبور با انبوهی از زخم و شکستگی و خون و تاول؛خمین خود را سپر کرده است. سپر ایران...استوار باد ید الله ما بسیار مدیون خمینیم. خمین قهرمان. حسین مولوی @molavihossein
🔻 امام صادق علیه‌السلام: ✍🏻 «هر کس ما اهل‌بیت را دوست بدارد و محبت ما را در قلبش تثبیت نماید، چشمه‌های حکمت بر زبانش جاری می‌شود». 📚 مجلسی، بحارالانوار، ج27، ص90.
دختر و پسر كوچكي با هم در حال بازي بودند ، پسر تعدادي تيله براق و خوشرنگ و دختر چند تايي شيريني خوشمزه با خود داشت. پسر به دختر گفت : من همه تيله هايم را به تو مي دهم و تو هم در عوض همه شيريني هايت را به من بده. دختر بلافاصله قبول كرد ، پسر بدون اينكه دختر متوجه شود قشنگ ترين تيله را يواشكي زير پايش پنهان كرد و مابقي تيله ها را به دخترك داد . ولي دختر روي قولش ماند و هرچه شيريني داشت به پسرك داد. همان شب دختر مثل فرشته ها با آرامش خوابيد ولي پسر نمي توانست بخوابد چون به اين فكر مي كرد همانطور كه خودش بهترين تيله اش را به دختر نداده ، حتماً دختر هم چند تا شيريني قايم كرده و همه را به او نداده ! نتيجه اخلاقي : عذاب وجدان هميشه با كسي است كه صادق نيست. آرامش با كسي است كه صادق است. لذت دنيا با كسي نيست كه با شخص صادق زندگي مي كند ، آرامش دنيا از آن كسي است كه با وجدان صادق زندگي مي كند. https://eitaa.com/hamkalam
مورچه‌ ای را دیدند که با زورمندی، کمر همت بسته و ملخی ده‌ برابر خود را برداشته و با خود می ‌برد. تعجب ‌زده گفتند این را ببین با این ناتوانی، چه بار سنگینی را با خود برداشته و می‌ برد؟ مورچه وقتی سخن آنها را شنید، خندید و گفت مردان، بار را با نیروی همت و بازوی غیرت و جوانمردی می‌ کشند، نه با قوت تن و چاقی بدن. 📚 منبع: بهارستان عبدالرحمان جامی، https://eitaa.com/hamkalam