هدایت شده از خبرگزاری صدا و سیما-مرکزی
🔹🔸◾️بعد از درخواست کودک ایرانی مبنی بر شلیک موشک صورتی
بچه های هوافضا موشک ها را صورتی کردند ❤️❤️❤️
@markazi_iribnews
ستارخان در خاطراتش می گوید:
من هیچوقت گریه نکردم،
چون اگر گریه می کردم آذربایجان شکست می خورد
و اگر آذربایجان شکست می خورد ایران شکست می خورد.
اما در زمان مشروطه یک بار گریستم.
و آن زمانی بود که 9 ماه در محاصره بودیم بدون آب و بدون غذا.
از قرارگاه آمدم بیرون، مادری را دیدم با کودکی در بغل، کودک از فرط گرسنگی به سمت بوته علفی رفت و بدلیل ضعف شدید بوته را با خاک ریشه می خورد، با خودم گفتم الان مادر کودک مرا فحش می دهد و می گوید لعنت به ستارخان.
اما مادر، فرزند را در آغوش گرفت و گفت:
"اشکالی ندارد فرزندم، خاک می خوریم، اما خاک نمی دهیم."
آنجا بود که اشک از چشمانم سرازیر شد ...
زنده و جاویدان باد نام کسانی که بخاطر عزت این مملکت و آب و خاک، جانانه می ایستند ...
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
https://eitaa.com/hamkalam
شهید چمران
جنگ مرد را از نامرد مشخص میكند!
خدایا هنگامی كه شیپور جنگ طنینانداز میشود،
قلب من شكفته شده و به هیجان در میآید،
زیرا جنگ مرد را از نامرد مشخص میكند،
جنگ بهترین محك امتحان برای فدائیان از جان گذشته است،
در جنگ همه شعارهای میانتهی، همه ادعاهای پوچ، همه خودنماییها و غرورها و خودخواهیها فرو میریزد،
در جنگ مرد حق فرصت دارد كه با حربه شهادت بر شیاطین كفر و ظلم بتازد،
در جنگ حیات با شرف مبادله می شود،
در جنگ مرد خدا میتواند با قربانی كردن جان خود، ایمان خویش را به خدا و به هدف اثبات كند».
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
34.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با استناد به قرآن کریم چقدر زیبا قدرت لایزال خداوند متعال را به ترسیم کشید و نحوه ی نابودی حاکمان ستمکار روی زمین را به زیبایی هرچه تمامتر بیان نمود.
امام خمینی رحمت الله علیه هم فرمود:
خرمشهر را خدا آزاد کرد....
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
هدایت شده از خبرگزاری صدا و سیما-مرکزی
🔸🔹▪️ سردار موسوی: حیفا را شخم زدیم؛ خبری از رهگیرها نبود
🔹فرماندۀ هوافضای سپاه: رژیم با رها کردن شهرهای شمالی مناطق اشغالی، عملاً شکست موازنه را پذیرفته است.
🔹پالایشگاه، تاسیسات برق، بنادر و ریلهای خلیج حیفا در ۲۴ ساعت گذشته با موشکهای ایرانی شخم زده شدند و خبری از رهگیری موشکها نبود.
@markazi_iribnews
کلام نور
جهاد در راه خدا دری از درهای بهشت است که خدا آن را به روی دوستان مخصوص خود گشوده است
خطبه 27 نهجالبلاغه
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam
🔸🔹🇮🇷شروط ۱۰ ماده ای ایران که آمریکا مجبور به پذیرش آنها شده است:
آمریکا به طور اصولی متعهد به:
🔹عدم تجاوز
🔹استمرار کنترل ایران بر تنگه هرمز
🔹پذیرش غنی سازی
🔹رفع همه تحریم های اولیه
🔹رفع همه تحریم های ثانویه
🔹خاتمه تمامی قطعنامه های شورای امنیت
🔹خاتمه تمامی قطعنامه های شورای حکام
🔹پرداخت خسارت ایران
🔹خروج نیروهای رزمی آمریکا از منطقه
🔹توقف جنگ در همه جبهه ها از جمله علیه مقاومت اسلامی قهرمان لبنان
@markazi_iribnews
هدایت شده از پرسمان سیاسی
در دایره ی قسمت ، ما نقطه ی پرگاریم
لطف آنچه تو اندیشی ، حکم آنچه تو فرمایی
@porsemansiasi
🔊امیر المومنین على عليه السلام:إن كُنتُم لِلنَّجاةِ طالِبينَ فارفُضوا الغَفلَةَ و اللَّهوَ ، و الزَموا الاجتِهادَ و الجِدَّ
🔊 اگر خواهان نجات هستيد، غفلت و سرگرمى را دور افكنيد و به كوشش و جدّيت چنگ زنيد
📚غررالحكم حدیث۳۷۴۱
#احادیث
سی و سه سال دعوت (قسمت اول )
حضرت #یونس در سی سالگی به نبوت و پیغمبری مبعوث گردید.
محل قوم او در «نینوا» بود که اینک در «عراق» قرار دارد.
آن حضرت مدت سی سال مردم را به توحید و یکتاپرستی و ایمان و عمل صالح دعوت کرد.
در این مدت فقط دو نفر به او ایمان آوردند: «روبیخ» که خودش از خاندان رسالت بود و «تنوخا»
و پس از سی سال، او از هدایت افراد قومش مأیوس گردید و به درگاه الهی عرض کرد: «خداوندا، تا کی من زجر بکشم ؟ بلائی بفرست و همه را هلاک کن.»
ندا رسید: «ای یونس، کمی صبر کن. همان طور که حضرت نوح نهصد و پنجاه سال صبر کرد و پس از آن، مردم را نفرین کرد.»
یونس عرض کرد: «خداوندا، من بیش از این طاقت ندارم.»
خلاصه آن حضرت در دعای خویش محکم ایستاد و اصرار ورزید، و چون آن حضرت نزد خداوند عزیز و محترم بود، خداوند دعایش را پذیرفت و وعده فرمود که پس از سه روز بلا را نازل می فرماید.
خداوند وعده نزول بلا داد و وعده هلاکت مردم رانداد ولی حضرت یونس متوجه این نکته نگردید.
و پس از آن حضرت یونس نزد روبیخ رفت و فرمود: «دعا کردم که خداوند همه مردم را هلاک کند. بیا از شهر خارج شویم.»
روبیخ گفت: «دعا کن که خدا بلا را برگرداند. خداوند بنده هایش را دوست دارد.»
حضرت یونس حرف روبیخ را نپذیرفت و روبیخ تصمیم گرفت در شهر بماند و از آنجا خارج نشود. حضرت نزد تنوخا رفت و فرمود: «نفرین کردم تا خدا همه را هلاک کند. بیا از شهر بیرون برویم.»
تنوخا گفت: «آفرین، کار خوبی کردی. پس از این فقط ما سه نفر باقی می مانیم و خدا را عبادت می کنیم.»
یونس و تنوخا از شهر خارج شدند.
روز اول مطابق خبری که یونس داده بود، روی همه مردم زرد شد.
روز دوم صورټ همه مردم سیاه گردید. مردم فهمیدند که وعده پیامبر خدا درست بوده و عذاب برایشان نازل می گردد.
از خواب غفلت بیدار شدند و تصمیم گرفتند به حضرت یونس متوسل شوند، اما متوجه شدند که او از شهر خارج شده است.
به ناچار نزد روبیخ رفتند و به او پناهنده شدند و از او چاره خواستند.
روبیخ به آنان گفت: «اگر یونس رفته است، خدای یونس هست و قادر است بلا را برطرف کند.»
آنگاه رو بیخ دستور داد: «بین خودتان اصلاح کنید و اگر کسی بر دیگری. حقی دارد، هر چه زودتر بپردازد.»
مردم بسرعت این خواسته را اجرا نمودند، حتی اگر کسی خانه اش را با سنگ دیگری ساخته بود، خانه اش را خراب کرد و سنگ را به صاحبش پس داد.
ادامه در پست بعد 👇
🔸سی و سه سال دعوت (قسمت دوم )
🔹روز سوم، صبح زود همه مردم از زن و مرد، کوچک و بزرگ و حتی حیوانات سر به صحرا گذاشتند.
مادرها و بچه ها را از هم جدا کردند. آنگاه همگی شروع به گریه و زاری کردند. ناله هایی که از حلقوم بچه های شیرخوار و کودکان معصوم برمی خاست، با ناله توبه کنندگان و گنهکاران در هم آمیخت و صدای «یا الله» و «یا رب» در سراسر صحرا پیچید.
مردم گریه کنان عرض می کردند: خدایا، ما به خودمان ستم کردیم و پیامبر مان را تکذیب نمودیم.
اگر ما را نیامرزی و به ما رحم نفرمایی، از زیانکاران خواهیم بود.
پس ما را ببخش و برما رحم فرما.
به درستی که تو بخشنده ترین بخشندگانی.»
بلائی که بالای سر مردم آمده بود، با این ناله ها برگشت و به کوه های «موصل» خورد و آن را متلاشی ساخت.
حضرت یونس از دور منتظر بود، ببینید بلاچه می کند. اما وقتی دید از عذاب خبری نشد به طرف دریا حرکت کرد. کنار دریا متحیر بود چه کند و کجا برود.
ناگهان متوجه شد یک کشتی می خواهد حرکت کند. پرسید: «ممکن است مرا هم با خود ببرید؟»
و گفتند: آری
یونس سوار کشتی شد. هنگامی که به وسط دریا رسیدند،
ماهی بزرگی جلوی کشتی را گرفت و شروع به تعقیب کشتی کرد. دریا به تلاطم درآمد و کشتی در آستانه غرق شدن قرار گرفت.
کشتی ران گفت: «باید شخصی را قربانی کنیم تا دریا آرام شود و ماهی پی کارش برود. بهتر است در این مورد قرعه بکشیم و قرعه به نام هر کس درآمد، او را به دریا بیفکنیم.»
قرعه کشیدند و به نام یونس درآمد.
چون یونس را پیرمردی روحانی و محترم دیدند، دو بار دیگر قرعه کشیدند و در هر دو بار باز هم قرعه به نام یونس درآمد.
به ناچار او را به دریا انداختند. ماهی بزرگ دهان باز کرد و یونس را بلعید و رفت.
حضرت یونس چند روز در شکم ماهی زندانی بود.
در این مدت او متوجه شد که نباید به این زودی قومش را نفرین می کرد. بنابراین رو به درگاه خداوند کرد و عرض نمود : «ای خدایی که منزه و پاک هستی. من بر خودم ستم کردم. مرا ببخش و بیامرز.»
خداوند دعای او را مستجاب کرد و او را از غم و اندوه نجات داد.
به دستور خداوند، ماهی او را کنار ساحل بیرون انداخت.
در این مدت او ضعیف و بیمار شده بود.
خداوند گیاه کدو را کنار او رو یانید تا بر او سایه افکند و وی از آن تغذیه نماید.
بالاخره یونس سلامت خود را باز یافت و به میان قومش بازگشت. خداوند هم مقام او را بالا برد و او را بر مردم بیشماری برگزید
📕عدل (حضرت آیت الله شهید دستغیب رحمه الله ) صفحه 353
کانال داستان بچههای مدرسه 👇
@hamkalam